مرکز حفظ و نشر آثار علمای استان زنجان

101 - حاج شيخ موسي عباسي گويجه قياقي زنگاني

حجه الاسلام والمسلمين حاج شيخ موسي عبّاسي ابن علامه ملا عبدالله بن محمود بن عباس زنگاني از علماي اعلام، دانشمندان بنام و قدماء حوزه ي علميه ي قم بود كه به فضل و تقوي موصوف و به علم و كمال شهرت داشت و در اوايل انقلاب وفات يافت.

وي در ظهر روز سه شنبه ماه صفر سال 1328 ه.ق در روستاي گويجه قيا، از بخش ايجرود واقع در 45 كيلومتري جنوب غربي شهر زنگان، در خانواده ي علم و ادب متولد گرديد. متون و مقدمات علوم و فقه و اصول را از پدر اديب و ماهرش كه شب و روز به مراقبت و آموزش وي و به حفظ بعضي از آن چه مي خواند، تشويق مي كرد؛ ( ودر هفتم رمضان سال 1341 وفات نمود و كتابي در مصائب به زبان فارسي از او باقي ماند) تحصيل كرد و پس از آن از برادر بزرگوارش شيخ مهدي ابن ملا عبدالله استفاده نمود.

و در اواخر ماه محرم سال 1348 به شهر قم مهاجرت كرد و سطوح عالي را از محضر اديب تهراني و حاج سيد احمد شبيري زنگاني و مرحوم شيخ محقق ميرزا محمد همداني و علامه شيخ محمد علي قمي حائري و آيه الله سيد محمد تقي خوانساري و ديگر مشايخ عظام كسب فيض نمود.

و در بحث آيه الله حائري و شيخ عبدالكريم (ره) به مدت سه سال حاضر شد. و از اين مشايخ به اضافه ي آيه الله اصفهاني و شيخ ابوالقاسم قدس سرّهما اجازه اجتهاد دريافت نمود.

بيشتر استفاده ي آن مرحوم در علوم فقه و اصول و رجال از علامه دهر آيه الله العظمي سيد محمد حجه كوه كمري (طاب ثراه) بود. و همچنين در فقه و اصول و رجال علامه آيه الله الكبري رئيس المله حاج آقا حسين بروجردي قدس الله سرّه حاضر مي شد. از شيخ محدث شيخ عباس قمي و علامه حاج آقا رضا اصفهاني و علامه شيخ فضل الله زنگاني اجازه ي نقل روايت گرفت. پس از رسيدن به مرتبه ي والاي اجتهاد در شهر مقدس قم در منزل خويش منزوي شد. به مطالعه، تدريس، تحقيق و تأليف پرداخت. تا اين كه درحدود سال 1362 ه.ش در شهر دارالايمان قم به رحمت حق پيوست.

آثار ارجمند آن شادروان عبارتند از:

1- كتاب الفهرست لمشاهير علماء زنجان به عربي

2- رساله ي در حكم الزوجه المفقود عنها و زوجها. اين رساله و كتاب قبلي در يك جلد در شهر قم بدون تاريخ به چاپ رسيده است.

3- مدينه البلاغه في خطب النبيّ و رسائله و وصاياه و مواعظه و كلماته الموجزه به سبك نهج البلاغه

4- العمل الصّالح در صلوات بر پيامبر و افراد خاندان او به فارسي

5- كتاب تهذيب الوسائل، در حدود 30 جلد كه به تهذيب (وسائل الشيعه) شيخ حرّ عاملي و «مستدرك الوسائل» حاجي نوري پرداخته است.

6- رساله ي «نسيم سحر» در ردّ كتاب «نسيم رستگاري» سنندجي.

7- كتاب «الجامع في الرجال» به عربي، در سه جلد بزرگ، كه فقط جلد اول آن چاپ شده است.

8- حاشيه بر عروه الوثقي

9- وجيزه در علم رجال

10- مناسك حج و دليل حاج

11- الفقه علي آراء الاسلام حواشي و رسائل ديگر كه فعلاً از نام آن ها اطّلاع ندارم.

من كتاب الفهرست آن شادروان را به فارسي ترجمه كرده و در اغلب موارد در تأليف شرح حال علماء استان زنگان مورد استفاده قرار داده ام. خدايش خير دهاد.

حاج شيخ اصغر قديمي كه از شاگردان آن مرحوم بوده و درس كفايه را از محضر ايشان تحصيل كرده است، مي گفت: روزي در كتابخانه فيضيه ي قم مشغول مطالعه بودم. در حالات حضرت امير به جايي رسيدم كه نوشته بود«...و قد خرج من الحضره... يعني حضرت علي (ع) براي بيان بعضي از اسرار و درد دلها و شكايت از ناسازگاري مردم زمان به صحرا تشريف برده و محلي را با قدمهاي مبارك خود مشخص فرموده و با دست هاي مباركشان گودالي كندند و حرفهايي زدند و چون فارغ شدند يكي از ياران باوفا را ديدند كه در آنجاست پرسيدند: تو در اين جا چكار مي كني؟ عرض كرد: چون ترسيدم از طرف خوارج به وجود مقدستان سوء قصدي شود، در پي شما به اينجا آمدم».

آقاي قديمي مي گفت: اين موضوع براي من يك مسأله ي مشكل شد، كه چرا امام با آن مقامات خويش به چنين كاري اقدام كرده اند؟ بعد از چند روز تصميم گرفتم از محضر استادم حاج شيخ موسي بپرسم. به منزلشان رفتم. در زدم پسرشان احمد آقا در را باز كرده گفتند: آقا در اندرون هستند و مي فرمايند: فلاني به اندرون بيايد.

بدون اين كه اطلاع قبلي داده باشم كه مي خواهم به خدمتشان مشرف گردم. و نكته ي ديگر تا آن تاريخ هيچ يك از شاگردان را به اندرون نخواسته بودند. چون به خدمتشان رسيدم يك استكان چايي آوردند و بدون اين كه من بخواهم مسأله را مطرح كنم. ايشان شروع به خواندن مطلب مذكور فرموده و حل مشكل نمودند.

يكي ديگر از خاطرات آقاي حاج شيخ اصغر قديمي درباره ي (دين) بود. شادروان حاج شيخ موسي هميشه آرزو داشت كه به حج مشرّف گردد، ولي امكانات مالي اجازه نمي داد. تا اين كه رشيد الملك (يكي از خوانين شيخي مذهب افشار) وصيّت كرده بود كه شيخ موسي به نيابت از طرف او به حج مشرف گردد. و ده هزار تومان براي اين امر تخصيص داده بود.

در صورتي كه با دو هزار تومان هم مي شد، به حج رفت. ولي ايشان قبول نكرد و من اعتراض كردم كه چرا اين مبلغ را رد مي كنيد و خودتان مي دانيد كه تا آخر عمر قدرت مالي نخواهيد يافت؟

ايشان لبخند مليح و معني داري كرده گفتند: من خجالت مي كشم كه خدا بفرمايد كه : اي شيخ موسي! از شيخ موسي بودن چه ضرر برده بودي كه شيخ رشيد الملكي شدي و خود را فراموش كردي.

 

102 - حاج شيخ يحيي ابن حاج جواد طارمي

پسر بزرگ علامه شيخ جواد بن ملا محرم ابن كربلائي قاسم آب بري طارمي در شهر زنگان متولد گرديد و علوم مقدماتي را از مشايخ همان شهر فرا گرفت و به نجف رفت و در مجالس درس و بحث مجتهدين و زعماء دين حاضر گرديد. و حدّاكثر استفاده را نمود و به زنگان مراجعت فرمود. مرّوج، مفيد، فاضل ثقه و واعظ بود.

خاصّ و عامّ از وجودش استفاده مي بردند. از علماي زنگان نزديك به عصر ما كسي چون او در امر ترويج دين ظاهر نگرديد. مردم شهر به ذكر خير يادش مي نمايند. در مسجد جامع (مسجد سلطاني) متصدّي امامت بود. در 13 شوال سنه ي 1352 با اندك كسالتي وفات يافت.

فاجعه ي غير مترقبه:

در شماره 286 نشريه پروين خمسه نوشته شده است:« حضرت ملاذالانام آقا شيخ يحيي (روحاني) فرزند مرحوم مغفور حاج شيخ جواد مجتهد طارمي با اندك كسالتي شب دوشنبه دنياي فاني را وداع كرد و اهالي يك شهر را عزادار نمود.

حضرت معظم له پس از مراجعت از عتبات عاليات به هيچ كاري مداخله نمي كرده و اغلب اوقات خود را به پيشوائي مسلمين مشغول مي كرد و به مواعظ سودمند مي پرداخت. فقيد مزبور در مدت پيشوائي، معاش خود و وابستگان خود را با كشت و زراع گذرانيده و با قناعت زندگي مي كرد.

نيتجه ي علم و عمل:

نظر به زحماتي كه در اين مدت به عالم اسلام و اسلاميان نموده بود اهالي به پاس خدمات معظم له، كليه ي بازار و دكاكين را تعطيل نموده با نهايت تجليل و توقير مراسم تشييع به عمل آوردند و در مسجد سلطاني (مسجد دارا) مجلس ترحيم برگزار گرديد.

اينك كاركنان نامه ي پروين خمسه به نوبه ي خود اظهار تأسف از فقدان آن فقيد ابراز نموده و به باقيماندگان آن مرحوم تسليت عرض كرده و از اين رحلت اسفناك ملول مي باشند.»

در شماره ي 28 سال هجدهم نشريه ي تبريز نامه ژلاتيني مفصّلي كه از زنگان جمعي از تجّار براي چاپ فرستاده بوده اند، تحت عنوان «رحله حجازيه و كلمه الطّيّبه» چاپ شده كه تيتر درشت آن چنين است: « مكالمه ي حضرت مستطاب حجه الاسلام والمسلمين آيه الله في الارضين بطول بقائه با سلطان وهابيه و مجادله ي ايشان با قاضي آن ها و مغلوب شدن قاضي در نزد سلطان و اهالي و غيره.»

اين مكالمه و مجادله كه چهار ستون روزنامه ي مذكور را پر كرده شب 27 ذيقعده 1345 در جده انجام شده بود.

همان طور كه در كتاب «سخنوران و خطاطان زنجان» نوشته ام. مرحوم شيخ مصطفي اديب طارمي مديحه اي براي مرحوم شيخ يحيي طارمي نوشته و يك «طاقه عبا» به عنوان صله دريافت كرده بود، شادروان حسن غريق اين شعر را سروده و به مرحوم حاج شيخ يحيي تقديم مي دارد:

گشته مسموعم كه پيداكرده اي شخصي«اديب»          اي عجب ثّم العجب ثّم العجب ثّم العجب

هرجديدي را بلي لذّت بود،لاسيّما                          بندگان گمنام باشيم و او صاحب لقب

آوري سوقات از طارم به ما«بولاق اوتي»                       مي دهي او را عبا،ما در فغان،او در طرب

از چه طاعت ديگري در پيش تو گشته اويس؟              از چه عصيان،ماشديم اندر خصومت بولهب

مي برم ورنه به يغما هم عبا، هم كفش را                      بعد از آن خواهي مرا بشمار حمّال الحطب

مرحوم اديب به وسيله ي حاج شيخ يحيي به غريق چنين پاسخ مي دهد:

اي وجودت در گلستان شريعت منتخب                       چشمه فيض الهي،عالم عقبي طلب

لاجرم اسلام را خوش حجت بن حجتي                       طوّل الله عمركم يا فاتح باب الادب

خاطر عالي بود مسبوق از حال اديب                           بي ريا هستم دعاگو سال و ماه و روز و شب

اول انعام مرا از حضرت اشرف بگير                          چون مديحه داده ام يك خلعتي دارم طلب

چون جناب عازم و ناصر، غريق محترم                       هر سه در زنجان اديبانند و بنده بي ادب

كثّرالله الكريم امثالكم و امثالهم                                  ليك از كم لطفي آنان بسي دارم عجب

نوع خود را دوست دارم بنده در اين مملكت             سيّما زنجانيان ماراست مثل امّ و اب

يك سمند تيزرو شد طبع سرشار غريق                        عجز دارم مانده شد يعفور طبعم در عقب

چون غريق محترم بيگانه خوانده بنده را                      اكرموا الضيف است امر مصطفي فخر عرب

بنده مهمانم به ايشان واردم ابن السبيل                          گردش دوران مرا افكند اندر تاب و تب

الغرض بنده بلاي آسماني نيستم                                 نه وبا هستم نه طاعونم نه فجأه نه جرب

وارث احمد توئي ايشان به حمزه وارثند                     من سگ بوطالبم با گوسفندان در شعب

افكن اندر چاه طبع اين غريق خوشمقال                    با طناب مرحمت دلو عطا را صد وجب

چونكه درويشم،لذا ازهرسه مي خواهم صله               نه همين يكدفعه بل هرسال شعبان ورجب

شب كله عازم دهدناصردهديك جفت كفش            ازغريق محترم،عيد است مي خواهم رطب

شادروان حاج محمد رضا روحاني فرزند آن حضرت بود كه سال ها در اداره ي آموزش و پرورش شهرستان زنگان به خدمات صادقانه همت گماشت و اشعار زيادي به زبان هاي تركي و فارسي سرود و ليكن در اين شهر نفرين شده نه اولياي امور قدر او را دانستند و نه دوستان و خويشان نزديك او.

هنوز هم كه هنوز است كسي به گرد آوري و چاپ آثارش اقدام ننموده است. در زمان حيات خويش يك كتاب كوچك بنام فرهنگنامه چاپ كرد.

 

103 - حاج شيخ عباسعلي عميد زنگاني

حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج عباسعلي عميد زنگاني سبط فيلسوف بزرگ و فقيه جامع آيه الله ميرزا مجيد حكمي زنگاني، از علماء و نويسندگان معاصر تهران است و در مسجد لرزاده به اقامه ي نماز جماعت و تدريس و تبليغات ديني اشتغال دارد. وي در سال 1316 ه.ش در شهرستان زنگان متولد شد. و تحصيلات جديد كلاسيك را با مقدمات علوم ديني در آن جا خوانده و در سال 1330 ه.ش مهاجرت به قم نموده و سطوح متوسطه و عالي را به طرز خصوصي از محضر اساتيد با فضل و كمال حوزه فرا گرفت و سپس از حوزه ي درس خارج آيه الله العظمي بروجردي و آيات ديگر استفاده نمود.

و ضمناً علوم هيأت و كلام و فلسفه را از اساتيد معروف آموخته درسال 1340 ه.ش مهاجرت به نجف اشرف كرد و در آن سامان از محضر دو نابغه ي علمي : مرحوم آيه الله العظمي خوئي و آيه الله آقا ميرزا باقر زنجاني بهره ها برده و دراسات آن دو استاد بزرگ را به رشته ي تحرير و تقرير درآورد.

و در مراجعت از نجف اشرف در سال 1347 ه.ش افتخار مصاهرت (دامادي) حضرت آيه الله العظمي آقاي مرعشي نجفي را پيدا كرد و بار ديگر در قم براي ادامه ي تحقيق و تدريس توقف و در درس فقه آيه الله العظمي مرعشي شركت نمود. تا سال 1391 ه.ق به درخواست جمعي از مؤمنين تهران براي امامت مسجد لرزاده كه يكي از مساجد حسّاس و به نام مركز و از آثار مرحوم و مبرور عالم رباني آيه الله حاج شيخ علي اكبر برهان است، به تهران منتقل شده تا حال حاضر به انجام وظايف ديني و ارشاد و امامت جماعت و تدريس و خدمات اجتماعي اشتغال دارد وي چند بار به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي برگزيده شده است.

داراي تأليفات ارزنده و آثار آموزنده اي مي باشد كه به بعضي از آن ها اشاره مي شود:

1- تحقيق و بررسي در تاريخ تصوف، چاپ دارالكتب الاسلاميه.

2- اسلام و همزيستي مسالمت آميز، چاپ دارالكتب الاسلاميه.

3- اسلام و حقوق ملل، چاپ دارالكتب الاسلاميه.

4- حقوق اقليّتها، چاپ انتشارات صدر.

5- بنيادهاي اصيل، چاپ كتابخانه بزرگ اسلامي.

6- اسلام و سيستم بي طرفي.

7- مباني تفسير.

8- رساله در نكاح كتابيّه.

9- رساله در تربت.

10- المنهاج في شرح وسيله النّجاه.

11 و 12 و 13- سه كتاب در قم به رشته ي تحرير درآورده كه با همكاري چند تن از فضلا تأليف و نشر گرديده است.

14- مباني فقهي.

15- انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن.

16- مباني انديشه سياسي اسلام چاپ پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.

مقالاتي هم در نشريات ماهيانه ي حوزه ي علميه انتشار داده است.

 

104 - حاج محمد اسماعيل صائيني

علامه محمد اسماعیل صائنی (فروردین ۱۳۱۱ - زنجان، ۱۵ تیر ۱۳۷۷ - زنجان) از روحانیون شیعه بود. پدر او شیخ اسحق صائنی از علمای زنجان بود. اجداد پدری او نیز عموماً از سلسله روحانیون بودند و جد مادری او آخوند شیخ محمد کهریزی از علمای معروف آن زمان به شمار می‌رفت.

تحصیلات در زنجان

آیت‌الله صائنی تحصیلات اولیهٔ خود را در شهر زنجان با حضور در مدارس جدید آن زمان آغاز نمود و پس از اتمام دوره ابتدایی وارد دبیرستان گردید و در این زمان به طور همزمان تحصیلات خود را در مدرسه و حوزه ادامه داد. او موفق شد در اندک زمانی با استفاده از پدر خود و سایر اساتید حوزوی زنجان، علومی مانند ادبیات عرب، منطق، فقه، اصول و غیره را فرا گیرد. او فلسفه و فقه عالی را نیز در همانجا فرا گرفت.

شروع تحصیلات درقم

آیت‌الله صائنی در سال ۱۳۲۹ به دستور پدرش جهت ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه قم شد. مقدمات بیتوته صائنی جوان در مدرسه حجتیه فراهم شد اما جوان بودن او و عدم احراز شرایط اقامت در مدرسه موجب شد تا این اقامت با یک سال تاخیر یعنی از نیمهٔ دوم سال ۱۳۳۰ آغاز گردد. او آن یک سال را در منزل استیجاری واقع در خیابان تهران به سر برد. او پس از ورود به مدرسه حجتیه و اقامت در حجره ۱۱۶ این مدرسه نزدیک به پانزده سال از عمر خود را وقف تحصیل و تدریس و مطالعه در حوزهٔ علمیه نمود.

ادامهٔ تحصیلات در قم

آیت‌الله صائنی سطوح عالی تحصیلات خود را از اساتید معروف حوزهٔ علمیه فرا گرفت. او ابتدا رسائل و مکاسب شیخ انصاری و کفایه الاصول آخوند را نزد آیت‌الله مجاهدی، درس خارج و فقه و اصول را نزد آیت‌الله سلطانی و شیخ عبدالجواد اصفهانی، جلد دوم کفایه درس خارج را نزد آیت‌الله خمینی وعمده درس خارج را از آیت‌الله محقق داماد که از مدرسین معروف حوزهٔ علمیه بود فراگرفت. علاوه بر آن، مدتی در درس خارج آیت‌الله بروجردی نیز شرکت کرد وهیأت و ریاضیات را نزد شیخ محمد علی اردبیلی و سفر نفس اسفار را از سید ابوالحسن قزوینی فرا گرفت. او در یک دوره درس خارج عروه که علامه طباطبایی به طور خصوصی با تعداد محدودی از فراگیران در منزل درس میداد شرکت نمود و درایه، هیئت، نجوم، عمده علوم عقلی، منظومه الهیات شفاء، یک دوره کامل اسفار، و درعرفان نظری، فصوص الحکم محی الدین عربی و مصباح الانس ابن فناری را در نزد علامه طباطبایی خواند. او درعرفان عملی شاگرد علامه طباطبایی و برادر او سید حسن الهی بود. همچنین جلساتی در منزل علامه طباطبایی تشکیل میشد که دربارهٔ مسائل فلسفی و اعتقادی بود و ادارهٔ آنها از نظر تعیین وقت بر عهده آیت‌الله صائنی بود که نتیجه آن جلسات کتابهای روش رئالیسم و کتاب بدایه الحکمه و نهایه الحکمه، اثر علامه طباطبایی گردید. او در قم به کار تدریس نیز مشغول شد و اولین جلسهٔ جامعه مدرسین قم در حجره او تشکیل شد. آیت‌الله صائنی در علوم غریبیه نیز مطالعاتی داشته و از صاحبان فن آنها در زنجان و قم بهره برده است.[۱]

بازگشت به زنجان

آیت‌الله صائنی در سال ۱۳۴۴ به درخواست مردم زنجان و فتوای آیت‌الله میلانی مبنی بر ماندن در زنجان بر خلاف میل خود و آیت‌الله خمینی و علامه طباطبایی وآیت‌الله محقق داماد در زنجان اقامت گزید. او در طول این مدت چند دورهٔ کامل تفسیر، فقه، اصول، یک دورهٔ نهج البلاغه و یک دورهٔ توحید صدوق را تدریس نمود. آیت‌الله صائنی در ۱۵ تیر ۱۳۷۷ در شهر زنجان درگذشت.[۲] از آثار او کتاب محبت الهی[۳] که در باره رسیدن به خدا و قطع علائق دنیوی است و همچنین شرح دعای کمیل در ۴۰ قسمت در روزنامهٔ بهار زنجان به چاپ رسیده است.[۴]

شادروان حاج اسماعيل صائيني در 15 تيرماه 1377 در شهر زنجان به رحمت ايزدي پيوست و فقدانش دل خويشان و اقربا و دانشجويان را براي هميشه داغدار ساخت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

105 - حاج ميرزا ابوطالب موسوي زنگاني

حاج ميرزا ابوطالب محمد بن ابوالقاسم، ملقّب به «فخرالدّين» و مكنّي و مدعو به «ابي طالب» روز هجدهم ذي القعده سال 1259 در شهر زنگان متولد گرديد. در ابتداي حال در مسقط الرأس خويش تحصيل مقدمات و مبادي علوم كرده سپس در سال 1277 به منظور تحصيل به قزوين رفت و مدتي (در حدود يكسال) در آن شهر مشغول كسب معرفت و علم بود و در سال 1278 به نجف اشرف مشرف شد و در محضر اعظم علماء عصر شيخ مرتضي انصاري، به ادامه ي تحصيل علوم و استفاضه ي كامله پرداخت و تا وفات شيخ مرحوم كه درسال 1281 واقع شد، از محضر كثيرالبركاتش مستفيض بود و قسمتي از ابواب فقه را از بركت انفاس قدسيه آن مرحوم نوشت.

شب ها نيز در خدمت فقيه ماهر شيخ راضي، سبط الشّيخ الاكبر شيخ جعفر قدّس الله نفسه حاضر مي شد و كتاب بيع را نيز در خدمت آن مرحوم نوشت.

چون محترم ترين و معظّم ترين مجلس در بعد از مجلس درس، شيخ محفل منير علامه العلماء حاج سيّد حسين تبريزي كوه كمري (قدّس الله نفسه) بوده به حضور در مجلس درس اصول ايشان مواظبت تامّه داشته و مدت نه سال تمام به هيچ وجه درس سيّد از او فوت نگشت و غالب مباحث اصول را در ظرف اين مدت نوشته است. هنگام مراجعت اجازه ي مفصله ي حاج سيد حسين تبريزي را دريافت كرد. ميرزا ابوطالب در يكي از نامه هايش مي نويسد:

«چون بعضي ديگر از اعاظم علماء به حقير اجازه داده بودند از بقيه استجازه نكردم و عمده جهت غرور و عدم تمكين و جواني بود وگرنه گمان نمي رفت كه كسي مضايقه كند». در سال 1296 به زنگان برگشت. مدتي هم در سبزوار از محضر حكيم حاج ملاهادي سبزواري استفاده نمود.

وي در سال 1297 از راه تفليس به سفر حج رفت و در روز پنج شنبه 16 ربيع الثّاني 1298 دوباره به زنگان بازگشت. يك دستگاه كالسكه با خود آورد كه راننده اش يكنفر از اتباع دولت تركيه و اهل استامبول بود و اين مركوب آن موقع در اين صفحات شيئي نوظهور و جالب توجهي بوده است.

آقا سيد كاظم موسوي ميرزايي در مقاله ي خويش مي نويسد: « نگارنده از معمرين اين شهر (زنگان) شنيده ام كه عامه ي اهالي زنجان به تماشاي اين كالسكه كه گويا تا آن موقع نظيرش را نديده بودند، مي آمدند و با كنجكاوي تمام اطرافش جمع شده و از تماشايش لذت مي بردند».

مرحوم ملا حسن در كتاب انيس الطلّاب (خطي) مي نويسد: « ميرزا ابراهيم خان مظفّرالدّوله (سرتيپ) دخترش را به ازدواج سيّد ابوطالب درآورد.» و علل رفتن حاج ميرزا ابوطالب را از شهر زنگان به شهر تهران چنين بيان مي نمايد: فتوقف فيها برهه فانزجر منها و من اهاليها عموماً زجراً شديداً و ارتحل من الزّنجان مع الاهل و العيال الي الطّهران فيرجها عليه من جهات شتّي فتمسكن فاشتري فيها عمارات عاليه عديده و بساتين متنعمه فهو الآن في الطهران كان رئيساً و مشغولاً بالتّدريس و الامور الشّرعيه و معروفاً عند السّلطان و الرّعيه.»

در سال 1300 ه.ق به قصد اقامت و توطّن از شهر زنگان به تهران رفت و تا پايان عمرش قريب به سي سال مقيم و ساكن پايتخت ايران بود. معاش او از عوائد املاكي كه در اطراف زنگان داشت، اداره مي شد و زندگي نسبتاً تميز و مرتب مرفه و مجللي داشت و با رجال سياسي و ادبي معاشرت و مراودت برقرار كرده بود.

ميرزا ابوطالب از ابتداء امر كه به تهران وارد شد، با دربار سلاطين روابط مؤكّد پيدا كرد و داراي نفوذ كلمه شد. او به تمام شئون سياسات عمومي دول و تحوّلات بين المللي آگاهي داشته و صاحب افكار روشن و تجدّد خواهانه بود.

اين روابط مستقيم با پادشاهان قاجار كه خالي از فوائد و منافع به حال مردم و جامعه آن روزي نبود، تا زمان محمد عليشاه برقرار بوده است.

در الفهرست لمشاهير علماء زنجان آمده است: «... سپس به طهران رفته ساكن آنجا گرديد و به تأليف اشتغال نمود و در آن جا موجه و در حل مشكلات مسائل مرجع بود. در جلالت و علم مستغني از ذكر است. فقيه محقق و كثيرالعلم و او را در علم رجال و درايت آگاهي كامل بود و از بزرگان اين گروه به حساب مي آمد».

وي از ياران شيخ فضل الله نوري و آخوند ملا محمد علي آملي در واقعه ي ميدان توپخانه بوده است. به سيّد جمال الدّين اسد آبادي كاغذپراني مي كرده يكي از مراسلاتش در 28 رجب 1313 به دست سفارت ايران در استامبول مي افتد علاءالملك مراسله ي مزبوره را توسّط امين السّلطان صدراعظم به حضور شاه مي فرستد ناصر الدّين شاه در حاشيه دستخط كرده است:

«جناب صدر اعظم حقيقهً كه از اين نوع اشخاص و اين نوع بدذاتي ها و فضوليها و جسارتهاي آن ها به طوري شخص كج خلق مي شود كه به تصوّر نمي آيد. اين مردك فضول خمسه را چه افتاده كه اين طور كاغذ، آن هم به سيّد جمال الدين كه بدذاتي او مشهور آفاق است، بنويسد. دولت چرا همچه اشخاص را در پايتخت خود نگه مي دارد؟ از بس در اين كارها اهمال شده است، اين طور شده اند. ولايت اين شخص خمسه است. البته او را روانه كنيد فوراً برود به ولايت خودش. ماندن اين شخص در طهران بسيار بد است.

گويا ماهانه هم به اين مرد بدذات داده مي شود آن را هم قطع كرده و به بعضي بيچاره هاي خوش ذات بدهند اهمال بد است. بد است.»

احتشام السّلطنه در يادداشتهايش مي نويسد: « بدترين علماء آن روز خمسه (1306-1309) همان سه برادر كه اشارتي به احوال ايشان كردم يعني ميرزا ابوعبدالله و ميرزا الله ابوالمكارم و حاجي ميرزا ابوطالب بودند و در ميان سه برادر حاج ميرزا ابوطالب از دو برادرش بدتر و داراي خبط دماغ بود. مردي بود متفرعن، خيال پرداز و پرمدعا. شاهزاده محمد تقي ميرزا، ركن الدّوله برادر شاه را (تقي) مي خواند و هر وقت به مناسبتي ملاقاتي با ايشان دست مي داد از خبط و خطاهاي شاه و مشورت هايي كه شاه به وسائل محرمانه از او مي نمايد، صحبت مي كرد و يا از آرايش نظامي و عمليات جنگي ناپلئون تنقيد مي نمود.

اين آخوند كه در عصر مشروطه چون نتوانست داخل بازي شود و كسي هم او را به بازي نگرفت. درصف مستبدّين و مخالفين در آمد. با عثماني ها روابطي داشت و با استامبول و دربار عثماني مراوده و مكاتبه پيدا كرده بود. عبدالحميد سلطان عثماني هم چون بالفطره از اين گونه افراد خوشش مي آمد و به علاوه مي خواست كه در گوشه و كنار ايران عواملي داشته باشد كه در مجالس و محافل ذكر از او بنمايند، بعضي هدايا از قبيل ساعت و انفيه دان براي او و امثال او مي فرستاد. آقا از اين بابت با عرش اعلي همسري و برابري مي كرد.

اين سه برادر پسران ميرزاابوالقاسم مجتهد هستند كه مقبره اش در خارج شهر زنجان به صورت امام زاده درآمده بود. من پدر را زيارت نكردم اما آن چه از احوالاتش شنيدم مثل پسرانش متظاهر و پر مدعا و بي مايه و مداخله جو بوده است.»

استخاره كردن محمد عليشاه:

«چون محمد عليشاه از آرام كردن سران آزاديخواهان ناامّيد شد به تحريك نزديكان شرانگيزش و به تحريك سفير روس به فكر تعطيل مجلس افتاد. اما هنوز در اجراي اين كار پر خطر مردد بود. از اين رو از حاج سيّد ابوطالب موسوي زنجاني خواست كه در اين باره استخاره بگيرد و او را از بند ترديد و دو دلي برهاند. چنين نوشت: « پروردگارا اگر من امشب توپ به مجلس بفرستم و فردا به قوه ي قهريه جبريه مردم را اسكات نمايم، خوبست و صلاح است، استخاره خوب بيايد والاّ فلا يا دليل المتحيّرين. يا الله» جواب چنين بود: « قال لا تخافا اِنّني معكما اسمع واري فاتياه فقولا: انا رسولا ربك فارسل معنا بني اسرائيل.»

حكم خداوندي به حضرت موسي و هارون شد برويد و به فرعون بگوئيد ما فرستاده ي خدا هستيم به سوي تو، بني اسرائيل را همراه ما آزاد كن. سابق آيه هم مي فرمايد: نترسيد ما با شما هستيم كارها را مي بينيم و حرفها را مي شنويم. اين كارها بايد اقدام بشود غلبه قطعي است اگرچه زحمت در اول داشته باشد».

همچنين بيست مورد استخاره كه محمد عليشاه از حاج سيد ابوطالب موسوي زنجاني كرده و جواب هاي آن ها به خط خود حاج سيّد ابوطالب مي باشد به وسيله آقاي احمد توكلي تهيه و در صفحات 46 تا 65 شماره هاي هشتم و نهم، سال پنجم مجله ي يادگار به چاپ رسيده است.

آقا سيّد جلال الدّين آشتياني در مقدمه بر مجموعه رسائل حكيم سبزواري مي نويسد: « حاج سيّد ابوطالب مورد توجه محمد علي شاه قاجار بود. اين همان كسي است كه محمد علي شاه در امور سياسي از او درخواست استخاره مي كرد، و بدون چون و چرا به استخاره عمل مي نمود! مجلس شوراي ملي را بنا به استخاره يي كه حاج سيّد ابوطالب براي او نمود، به توپ بست. معلوم شد اين استخاره براي مشروطه چي ها خوب بود.

مرحوم آقا سيّد عبدالله بهبهاني پدر مرحوم آيه الله آقا مير سيّد محمد بهبهاني كه حكم ميرزاي بزرگ را راجع به تحريم تنباكو عليه انحصار بيگانگان نقض كرد. از ترس اين كه مبادا مردم او را بكشند، در منزل همين آقا سيد ابوطالب مدت ها پنهان بود.»

اعتماد السّلطنه (وزير انطباعات ناصري) در كتاب المآثر و الآثار مي نويسد:« حاج ميرزا ابوطالب مجتهد: از آقا سيّد حسين ترك كوه كمري اعلي الله مقامه مجاز است و زياده بر مقام فقاهت و اجتهاد در فنون عصر جديد نيز يد طولي دارد و با بنده از سالهاست كه در مقام يكجهتي و دوستاري مي باشد. ايّده الله تعالي

تأليفات و تصنيفات آن مرحوم:

حاج ميرزا ابوطالب داراي تأليفات و تصنيفات و رسائل و حواشي مدوّن و پراكنده ي زيادي است. اينك شماري از آن ها:

1- كتاب الفوائد الرّازيه اوله بك الحمد يا من جعله لنا اسماعاً و ابصاراً و افئدهً.

2- كتاب المقتله العبري في مقتل خاصّ اهل الكساء اوله الحمد لله الّذي لامرد لامره.

3- كتاب غايه المرام في احكام الصّيام اوله الحمدلله الجسيم نعمائه العزيز آلائه و الغالب جنده العظيم مجده.

4- كتاب ايضاح السبل في الترجيح و التعادل اوله الحمدلله الذي علمنا ما لم نعلم (عربي) چاپ سنگي، طهران 1308 ه.ق ، به قطع رقعي، 175 صفحه.

5- كتاب التنقيد في احكام التقليد اوله الحمدلله كما افاض و النعم (عربي) چاپ سنگي، به قطع رقعي، 207 صفحه، تهران 1316 ه.ق.

6- كتاب احكام الحج اوله الحمدالله و ان قلّ العمل و طال الأمل (مناسك حج).

7- كتاب الكفايه في علم الدرايه اوله اللهم لك الحمد علي ما ايقظتنا و هديتنا و جعلت لنا ابصاراً و افئدهً.

8- كتاب مقانس الانوار في الاصول. اوله اثني علي الله جميلٌ الثّناء.

9- رساله ي وجيزه في الذهب و الفضّه.

10- رساله في حلّ كلام صاحب المعالم.

11- رساله مبسوطه في التّسامح.

12- رساله في تحليل الامّه اولها الحمدلله رب العالمين وحده.

13- رساله الحقّ المصاب في حكم الخز و السّنجاب اوّلها :اللهم ربّنا كما اوضحت لنا السّبل.

14- رساله دافعه العطب في آنيه الفضه و الذهب اوّلها الحمدلله رب العالمين.

15- رساله في حكم الرّبا في جميع الاديان اوّلها الحمدلله محق الحق بكلماته.

16- رساله نومه اليقطان في حكم الكتابي اوّلها يا من به يده ازّمه الخير.

17- رساله ي تحفه المقاصد في انّ اصالت الطهاره ليست اصلاً عليحدّه اوّلها الحمدلله الذي اظهر الحجّه.

18- رساله ي لائق الفكر و العليل في الماء القليل اوّلها يا من بمشيّته تتكامل النّفوس.

19- رساله ي رشحه الخاطر في فساد الاخباريه اوّلها بعد حمدالله و نعمه رسوله.

20- رساله در معني قاعده لاضرر و لا ضرار. اوّلها الحمدلله وحده.

21- رساله نسيج الديباح في عدد الازياج.

22- ترجمه ي مقاله يكنفر سياح مصري چاپ ژلاتيني 1310 ه.ق

23- احكام اواني الذّهب و الفضّه.

24- كتاب كيمياي سعادت، به فارسي ترجمه ي كتاب طهاره الاعراق و تهذيب الاخلاق ابوعلي مسكويه رازي را كه گزيده اي از فلسفه عملي يوناني است و اخلاق ناصري از روي آن تأليف شده، اوّلش: آفريننده را پرستنده هستيم.»

ترجمه ي ديگري هم پيش از آن طهاره الاعراق انجام شده بود. مرحوم جلال الدّين همائي مي نويسد: اين نام (كيمياي سعادت) جماعتي از عوام را به اشتباه انداخته است. در غزالي نامه مي نويسد: اشتراك اسم، دايم راهزن است.

كيمياي سعادت در سال 1320 ه.ق در 336 صفحه، چاپ سنگي، قطع رقعي صورت گرفته است.

مرحوم محمد حسين ذكاءالملك در روزنامه ي تربيت شماره 304 چنين نوشته است: طهاره الاعراق تأليف ابن مسكويه آنست كه از خواجه نصيرالدّين طوسي در خواست كردند از عربي به فارسي ترجمه نمايد. خواجه جواب داد: اينكار بس دشوار است و از قبيل كندن كوه به ناخن. پس اخلاق ناصري را كه حاوي مطالب طهاره الاعراق است تصنيف نمود. همان كتاب طهاره الاعراق را مرحوم [ميرزا ابوطالب] زنجاني به فارسي ترجمه و به كيمياي سعادت موسوم ساخت.

مرحوم محيط طباطبايي در ص 329 كتاب سيّد جمال الدّين اسدآبادي مي نويسد:« ترجمه خواجه از طهاره الاعراق مفهوم به مفهوم كامل است ولي حاجي ميرزا ابوطالب خواسته ترجمه ي تحت اللّفظي از آن فراهم آورد. تقديم به مظفرالدّين شاه كرده است.

مرحوم حاج سيد ابوطالب موسوي در تهران در شب يكشنبه شانزدهم ربيع الثاني يكهزار و سيصد و بيست و نه هجري قمري (در هفتاد سالگي) وفات يافت و طبق وصيّت خودش جسد او را به خراسان برده در كنار قبر جدّش، حضرت رضا عليه آلاف التحيه و الثنار و قبر شيخ بهائي به خاك سپردند.

آقا سيّد كاظم موسوي ميرزايي مي نويسد:« فقيد سعيد در سن هفتاد سالگي در 15 ربيع الاول سنه ي 1329 قمري در كتابخانه منزلش شخصي خود در طهران از متاعب و مشقّات دنيا خلاص گشته به دار آخرت شتافت و پس از سي و پنجسال كه از تاريخ وفاتش مي گذرد، هنوز هم براي نگارنده و سايرين سبب مرگ و كيفيت وفات آن مرحوم بدرستي معلوم نگشته است و شايعاتي هست كه چون دلائل مسلمي ندارد، قابل اعتماد نخواهد بود. در هر حال حقيقهً قضيّه هنوز براي نگارنده مكشوف و آشكار نگشته است.

چند خاطره از زندگي حاج ميرزا ابوطالب:

آقاي مهدي بامداد در صفحات 72-75 ج 1 شرح حال رجال ايران مي نويسد:

«مرحوم سيّد محمد بهبهاني شرحي از او براي نگارنده نقل كرد كه شنيدني است. مي گفت: روزي پدرم (سيّد عبدالله بهبهاني) به حاج سيّد ابوطالب پيغام داد كه فردا قصد دارم به امامزاده داود بروم و خواهش مي كنم كه تشريف آورده به اتفاق يكديگر برويم. جواب داد اگر براي زيارت است حاضر نيستم و هرگاه به عنوان گردش و هواخوري است حاضرم. سيّد عبدالله دوباره پيغام داد كه براي گردش مي رويم. و بالاخره سيّد زنجاني راضي به رفتن شد. هنگامي كه به امام زاده داود رسيدند، سيّد ابوطالب قصد كرد كه نماز گزارد. در صحن امام زاده براي وضو گرفتن رفت عبا و عمامه خود را در يكي از غرفه هاي صحن گذاشت و مشغول به وضو گرفتن شد.

سيّد عبدالله بهبهاني به يكي از هواخواهان خود دستور داد كه هنگام وضو گرفتن عمامه او را بطوري كه نفهمد برداشته توي حرم امامزاده برده و در آنجا بگذارد. چنين كردند.

سيدابوطالب پس از وضو گرفتن خواست كه عمامه را برداشته بر سر خود گذارد، ديد كه عمامه اش نيست. هرقدر تجسّس و پرسش كرد آن را نيافت و مدتي جستجوي او طول كشيد تا اين كه بالاخره شخصي آمده گفت كه من يك عمامه سياه توي حرم امامزاده ديدم كه در آنجا گذاشته بودند. سيد عبدالله بن سيد ابوطالب گفت: برويد توي حرم ببينيد شايد عمامه شما باشد. سيد رفت و عمامه را آورد و گفت عمامه ي خود من است. سيد عبدالله خنديد و به وي گفت كه: در شهر با من قرار داده بوديد كه حرم نرويد و امامزاده را زيارت نكنيد. ديديد كه آخرالامر رفتيد و امامزاده را زيارت كرديد.

حاج سيد ابوطالب به اين قبيل امامزاده ها به هيچ وجه عقيده نداشت و مي گفت كه چون معلوم نيست اصل و منشأ اين قبيل امام زاده ها چه بوده و چيزي كه سند صحيح نداشته باشد به آن امامزاده به قصد زيارت رفتن ثواب ندارد. از اين جهت اكثر امامزاده ها را در شهرها و ديه ها ساختگي مي دانست و به آن ها عقيده نداشت.

ميرزا جوادخان سعدالدّوله كه خانه اش از حيث نظم و ترتيب در ميان رجال درجه يك بود، حكايتي نقل كرد و گفت: حاج ميرزا ابوطالب به ديدن من آمد و زنگ اخبار را نديده بود. زنگ زدم پيشخدمتي حاضر شد ميرزا ابوطالب خيلي تعجب كرد و پرسيد كه اين چگونه بود؟ من عمل زنگ اخبار را برايش شرح دادم او خيلي خوشش آمد و گفت: بسيار چيز خوبي است، به جاي اين كه ما داد بزنيم مثلاً حسن، حسين بيا و همه كس هم خبردار شوند، به اين وسيله نوكر يا كلفت را، هر وقت بخواهيم بدون سر و صدا حاضر مي شود.

من چون ديدم كه ميرزا خيلي از آن خوشش آمده يكدستگاه زنگ اخبار تهيه كرده در خانه اش نصب كردم و چون از كسي چيزي نمي گرفت با اصرار زياد آن را قبولاندم و او از آن زنگ اخبار مرتباً استفاده مي كرد.

در اواخر سلطنت مظفّرالدّين شاه در سال 1324 ه.ق هنگام انقلاب مشروطيت مدتي سيّد جواد ظهير الاسلام نايب التوليه مسجد عالي سپهسالار شد. در آن موقع طلاب مدرسه دو دسته بودند مخالف و موافق با وي، مخالفين شرحي به حاج سيّد ميرزا ابوطالب نوشته و از او استفتاء كردند كه آيا ظهيرالاسلام در جزو علماي روحاني است يا جزو اعيان و اشراف مي باشد؟ حاجي ميرزا ابوطالب در جواب آنان در حاشيه ي استفتاء چنين نوشته بود: « اگر سيّد جواد درس بخواند طلبه است».

حاج ميرزا ابوطالب بواسطه اين كه شاهزاده خانمي را به زني گرفته (دختر بهرام ميرزا معزالدّوله) و با مقام روحاني و تقواي او هيچ تناسب نداشت. در حيات و مماتش قدري موهون شد.

البته آقاي بامداد يك خاطره هم از قول حاج شيخ ابوجعفر كرماني، پيش نماز و مدرس مسجد مشيرالسّلطنه، نقل كرده بود كه من ننوشتم.

مرحوم مهدي قلي خان مخبرالسّلطنه هدايت مي نويسد: « در كودتاي.... روزي من وارد تالار برليان شدم جرگه(اي) ديدم با شاه نشسته اند و راجع به توپ بستن مجلس كنكاش دارند: سيّد ابوطالب زنجاني، دو پسر نقيب السّادات، سعدالدوله، اميربهادر و جمعي ديگر».

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

106 - حاج ميرزا ابو عبدالله شمس الدين محمد موسوي

حاج سيّد ميرزا ابوعبدالله ملقب به «شمس الدّين» به نام محمد بن حاج ميرزا ابوالقاسم موسوي زنگاني، فرزند كوچك خانواده بود. در پنجم صفر سال 1262 به دنيا آمد. دروس مقدمات را در شهر زنگان از مرحوم عالم فاضل و استاد كامل آخوند ملاّ «علي حسن» (مدرّس طارمي) خواند و قسمتي از فقه و اصول را از پدرش تحصيل نمود و درسال 1280 به قزوين رفت و در آنجا مدت كمي در نزد عالم محقق آخوند ملاّ حسن مشهور به شعبان كردي رحمه الله عليه شاگردي كرد و به دارالسّعاده (زنگان) برگشت و به مباحثه و مذاكره و تحصيل در نزد پدر پرداخت و سپس در سال 1283 به زيارت مشهد مقدس رفت بعد از آن به سبزوار عزيمت كرد و در خدمت فيلسوف مدقق و حكيم قدوه المتكلّمين و زبده الفقهاء و المحدّثين حاج ملاّ هادي سبزواري (طاب ثراه) شفا و اسفار و كتب ديگر را تحصيل نمود و همچنين در نزد پسر ملاّهادي، حكيم ماهر آخوند ملاّ محمد رحمه الله عليه به فراگيري مشغول شد تا در علوم عقلي به مرتبه ي كمال رسيد و به دارالسّعاده بازگشت و مدت اندكي به مباحثه و تدريس پرداخت و بعد از آن در 1286 با پدرش به كربلاي معلي و نجف اشرف رفت و پدر او با برادر وسطي به دارالسّعاده برگشت.

و او با برادر بزرگترش در آنجا ماند و در نزد علما و فقها و اصوليّين مانند حاج ميرزا محمد حسن شيرازي و شيخ راضي و حاج سيّد حسين كوه كمري نورّالله مرقده الشّريف با تلاش و كوشش استفاده و استفاضه نمود و به كمال استغنا از تحصيل رسيد و ازآن دو جناب اجازه ي اجتهاد گرفت. خبر فوت پدر شنيد و پس از فراغ از تحصيل از طريق جبل به زيارت بيت الله الحرام و بيت پيامبر در مكه و مدينه رفت و بعد از آن با دختر يكي از نجباي شوشتر بنام حاج سيّد محمد طاهر (داماد علاّمه انصاري) ازدواج كرد و در سال 1294 به دارالسّعاده آمد و فضلا و طلاّب و علما به حضورش گرد آمدند. به تدريس و تعليم فقه و اصول و درس خارج پرداخت و به امر قضاوه و حكومت بين مردم و ترويج امور شرعي مشغول شد.

تا مرجع و ملجأ مردم گشت و من (مؤلف انيس الطّلاب) در مجلس درس او حاضر مي شدم و اكثر اوقات از وي دانش مي اندوختم. مدرسه اي كه مدت زيادي رها شده و خرابه مانده بود با صرف مبالغ زياد تعمير شد و به صورت يك مسجد كاملاً نو در آمد و اكنون (1307 تا 1309 ه.ق سال تأليف انيس الطّلاب) در آنجا نماز جماعت را در سه وقت اقامه مي نمايد و در ماه رمضان المبارك به موعظه مي پردازد».

وي در اول طلوع روز شنبه 25 رجب المرجب سال 1313 از دنيا رفت و در بقعه ي جداگانه در كنار پدرش به خاك سپرده شد.

مؤلف انيس الطلاب درباره اش مي گويد: كان علاّمهً، فهامهً، زاهداً، زكيّاً، ورعاً، كريماً، سخّياً...

در الفهرست لمشاهير علماء زنجان مي نويسد: مفيد، مرجع، مدرّس، يكي از رؤساي روحانيين، محقّق، فقيه عظيم المنزله، جليل القدر، خوش خلق، نيك بيان و عزيز العلم بود.

از جمله ي تأليفات او: مي توان كتب و رسالات زير را نام برد.

1- كتاب المناطيق در منطق

2- رساله اليواقيت في الحساب لم يتمّ.

3- رساله در قافيه و عروض

4- كتاب ايماضات و الايقاضات در حكمت و عرفان كه كتاب خوب و شگفت انگيز است.

5- رساله في مسأله «سماع لوادعي لرسم القباله»

6- رساله للانصاف في التّحسين و والتّنقيح العقلين

7- حاشيه للارشاد لم يتمّ

8- كتاب مصابيح الدجي اوسفن النّجاه في المواعظ و المقتل.

9- الزّواجر، كتابٌ كبيرٌ جيداً

10- رساله ي فن القطع في الاصول، قد حرّرها في الغري 1291 و قد انطبع منها في دار الطباعه الطهران. مجلدات كثيره عديده و متفرّقات علي الطّلاب و ذوي العلم و الالباب. حاشيه عليه للميرزا عباسعلي الزّنجاني القيداري متوفّي 1344 ه.ق و ذكرها السيّد احمد الزّنجاني نزيل قم.

11- كتاب نورالمنابر، در مراثي و مصائب به زبان فارسي، كتاب خوبي است.

12- شرح كتاب الطّهاره

13- شرح بعض اوصاف النبي (ص)، رساله ي مبسوطه، توجّد عند ولده العالم الميرزا المهدي.

14- شرح مختصر النّافع الي آخر الطّهاره.

15- مطالع الشموس في شرح «الدروس» كه آخر عمرش نوشته است.

 

107 - حاجي ميرزا ابو عبدالله ضيايي زنگاني معروف به مصلح كبير

علّامه فقيد حاج ميرزا ابوعبدالله بن نصر الله بن حاج عبدالرّحيم بن نصرالله بن محمد بن علي در ماه ربيع الاول سال 1309 در شهر زنجان در خانواده ي علم و شرف به دنيا آمد و در آن شهر به فراگيري خواندن و نوشتن و علوم عربي و مبادي فقه اسلامي پرداخت و فلسفه و علم فلك و كلام را نيز از شادروان علّامه ميرزا ابراهيم حكمي زنگاني متوفّاي (1351 ه.ق) كه از بزرگترين شاگردان فيلسوف شهير ميرزا ابوالحسن جلوه (متوفي 1316) بود در طي سه سال (از 1326 تا 1329 ه.ق) ياد گرفت.

سپس به سمت تهران عازم شد و مدتي هم در آنجا در يكي از مدارس فرانسوي «سن لوئي» و محضر علماي ديگر به تكميل مراتب علوم اشتغال ورزيده به زنگان برگشت. پس از آن همراه برادر بزرگش شيخ فضل الله شيخ الاسلام در ذي حجه سال 1330 (در اواخر) به نجف اشرف رفت و تا سال 1338 ه.ق در آن سرزمين به سر بردو درس فقه و اصول را از امام سيّد محمد كاظم يزدي و امام شيخ الشّريعه اصفهاني خواند و همچنين از درس بزرگان و فقهاء دين و مجتهدان مانند علّامه سيّد ابوالحسن اصفهاني و آقا ميرزا حسين نائيني و آقا ضياءالدين عراقي اصولي استفاده ي شاياني برد و به درجه ي بلندي از اجتهاد رسيد و در اواخر سال 1338 ه.ق با در دست داشتن اجازه هاي روايت و اجتهاد از محدّثين و مجتهدين والامقام مذكور و علّامه عراقي سيّد محمود شكري آلوسي (صاحب بلوغ الارب) و علّامه شامي سيّد محمد بدرالدّين بن يوسف حسني دمشقي سيّد محمد فيروزآبادي، شيخ الشّريعه اصفهاني، سيّد ابوالحسن اصفهاني شيخ عبدالكريم حائري و هبه الله شهرستاني به شهر زنگان بازگشت.

و به تأليف كتابهاي سودمند و نشر افكار سازنده ي اسلامي خويش پرداخت.

وي به زبان هاي عربي و فرانسه تسلط داشت.

سپس در بعضي از شهرهاي ايران گردش كرد و به زيارت خانه ي خدا رفت و در طي مسافرت به سوريه و فلسطين و قاهره با بسياري از مردان علم و دانشمندان روشنفكر ملاقات نمود واز ديدار و افكارشان خيلي خوشوقت و كامياب گرديد. و به زنگان باز آمد و حكومت شرعي را عهده دار شد و به تدريس فقه و فلسفه و تفسير به روش جديد پرداخت و به نشر مقاله هاي ادبي و تاريخي مجلّه ي «لغه العرب» بغداد و مجله ي «الزّهراء» مصر مشغول گشت.

در هفتم محرّم سال 1347 برابر با 25 حزيران سال 1928 به عضويت انجمن علمي عربي در دمشق برگزيده شد و او نخستين دانشمند ايراني بود كه مجمع علمي به عضويت خود، براي خدمت به زبان عربي و زنده كردن آداب آن برگزيد.

در اواخر سال 1353 ه.ق براي بار دوم به عراق و سوريه و مصر سفر كرد و هدف از آن سفر چاپ كتاب تاريخ قرآن و آشنا شدن با سرزمين هاي اسلامي بود در اين سفر با عده ي زيادي از بزرگان علم و ادب و ناشران در مصر و سوريه آشنا شد و پس از ورود به مصر ازطرف استادان بزرگ دانشگاه الازهر و دانشگاه مصر و از سوي فضلاء و ادباء آن سامان مورد پذيرايي و نوازش قرار گرفت.

در گفتگوها وسخنرانيها و ديدارهايش كه در پيرامون دعوت علماي مذاهب اسلامي به دوستي، محبت، برادري و برطرف كردن اختلافات بود، در نفوس شنوندگان تأثير زيادي گذاشت. پس از برگشتن از آن سفر از طرف وزارت معارف ايران به عنوان استاد دانشگاه تهران انتخاب گرديد و به تدريس علم تفسير، اخلاق و تاريخ فلسفه در دانشكده معقول و منقول مدرسه ي سپهسالار (به مدت چهار سال از 1354 تا سال 1358 ه.ق) مشغول شد.

بعد از اين كه اين دانشكده منحل گرديد و رشته فلسفه به دارالعلوم عاليه شريعه به دانشكده حقوق پيوست، مدت يكسال نيز در دانشكده دارالعلوم عاليه سمت استادي داشت. بعد به بيماري قلبي گرفتار شد و پزشكان نظر دادند كه به خاطر پاكي هواي زنگان در آنجا اقامت كند.

اما اجل مهلت نداد و در ساعت يك بعد از ظهر روز پنجشنبه در هفتم جمادي الثّاني سال 1360 برابر با 1320 ه.ش وفات نمود و خاك تيره شهر زنگان آن هيكل فضل و دانش را تنگ در آغوش خود گرفت. روانش شاد باد.

ازآن شادروان آثار پربهائي به شرح زير به جا مانده است:

1- تاريخ القرآن كه در هنگام مسافرت و توقف آن مرحوم در بار دوم در خطه درخشان مصر در قاهره به سال 1354 با نفاست كامل به چاپ رسيد. (اساتيدي كه ساليان درازيست در مصر بر ترجمه و نقل دايره المعارف الاسلاميه از زبان هاي اروپايي به زبان عربي همّت گماشته اند، مقدمه و تقريظ نفيسي به زبان انگليسي بر كتاب نامبرده نوشته اند و آقاي احمد امين استاد ادبيات در دانشگاه مصير و مؤلّف فجرالاسلام و ضحي الاسلام و پرتو اسلام نيز مقدمه ي جالبي در صدر كتاب جاي داد) دو بار در مصر و يك بار در دمشق چاپ شده است.

خوشبختانه كتاب مزبور را فاضل معاصر آقاي ابوالقاسم سحاب كارمند وزارت فرهنگ ايران در سال 1317 ه.ش از عربي به فارسي ترجمه كرده و به نام «تاريخ قرآن» بارها در تهران چاپ شده است كتاب نامبرده در موضوع خود بيمانند است و اگر چه بعد از سالها، محققان ديگر تاريخ قرآن نوشتند اما بقول عربها «الفضل للمتقدّم» محفوظ مي باشد.

2- اصول القرآن الاجتماعيه، عربي (خطي) كه رساله مختصري است در اصول قرآن كه در توحيد و عدل و كراهت تقليد و غيره بحث مي كند.

3- الفيلسوف الفارسي الكبير صدرالدّين الشيرازي، كه در تاريخ زندگاني و شخصيت و اهم اصول فلسفه ي فيلسوف نامبرده به زبان عربي فصيح و روان نگاشته و از طرف اعضاي انجمن علمي دمشق در دمشق چاپ شده است. وي نخستين كسي است كه رساله ي مهذّب درباره ي صدرالمتالهين نوشت. اين كتاب پيش از آن كه در دمشق چاپ شود. ابتدا در مجله ي «المجتمع العلمي العربي» به چاپ رسيد. بار سوم هم در كشور عربي طبع گرديد و بار چهارم در تهران. بوسيله استاد ابن يوسف شيرازي به فارسي ترجمه شد و قسمتي ازآن در روزنامه ي ايران آزاد در سال 1349 در تهران به چاپ رسيد.

4- شرح عربي رساله ي «بقاء النّفس بعد فناء الجسد» فيلسوف بزرگ خواجه نصيرالدين طوسي. كه در سال 1340 به اسلوب عصري انجام يافته،‌در موضوع جاويد بودن روح پس از متلاشي شدن و نابود گشتن جسم خاكي. كتاب مزبور در 1343 در قاهره با مقدمه ي مبسوطي در عقايد علما راجع به موضوع مورد بحث و تاريخ مذاهب در ادوار فلسفي از شهرستاني چاپ گرديده است. و آقاي زين الدّين كياني نژاد متن و شرح مزبور را به پارسي ترجمه نمود نخست در آبانماه 1325 در مجله ي «جلوه» سال يكم سپس به طور مستقل به نام «بقاء روح پس از مرگ» در تهران چاپ شد.

5- طهاره اهل الكتاب، عربي كه درباره ي اهل كتاب و نظر دين اسلام درباره ي ايشان براي گروهي از دانشجويان سخنراني فرموده و در 1345 ه.ق در بغداد به چاپ رسيده است. و در نقد وردّ آن، رساله هايي نوشتند و به چاپ رساندند.

6- «الواحد لا يصدر عنه اِلاّالواحد» رساله اي است عربي كه درآن از قاعده ي فلسفي گفتگو مي كند و استاد بزرگوارش، شيخ الشّريعه اصفهاني، استدراكات اين رساله را به آن اضافه كرده و تقريظ نوشته است.

7- رساله الافكار، عربي، خطي، رساله فلسفي و اصلاحي كه عقيده ي اسلامي را از جنبه ي عقل و قرآن روشن مي سازد.

8- رساله الوحي، رساله كوتاهي در معني وحي به زبان عربي.

9- كتاب التّصوف في التاريخ (عربي) كه در اواخر عمر خويش تأليف كرده درباره ي مذهب وحدت وجود و سير آن انديشه از زمان هاي قديم و شرح و دليل و حلّ بعضي از مشكلات آن و شامل مشهورترين مردان آن مذهب در اسلام ميباشد.

10- الاسلام و الاروبيون، عربي رساله ي مختصري است كه در آن مسلمانان را به «تمسّك عروه اتحاد اسلام» و مصرف نكردن كالاهاي توليدي كشورهاي اروپايي و تقليد نكردن از بعضي از عادتهاي ايشان دعوت مي كند.

11- كتاب عظمت حسين بن علي (ع) كه عوامل حدوث واقعه تاريخي سال 61 ه.ق و اسرار خفّيه و عظمت حسين بن علي(ع) را با يك اسلوب مطلوب و طرز نغز فلسفي مورد بحث قرار داده است. اين كتاب بار دوم سال 1356 با حواشي و اهتمام شادروان حاج عباسقلي چرندابي واعظ تبريزي با سرمايه كتابفروشي سروش تبريز به چاپ رسيد.

12- كتاب زندگاني حضرت محمد(ص) از روي ترجمه ي عربي الابطال كه توسط مرحوم محمد افندي سباعي از زبان انگليسي به عمل آمده بود، ترجمه كرده است. اصل كتاب تأليف فيلسوف و مورخ شهير انگليسي توماس كارلايل متوفي (1881/م.) بوده اين كتاب بارها چاپ شده و در چاپ پنجم مقدمه و حواشي و هشت مقاله ي شادروان حاج عباسقلي چرندابي در زمينه هاي علمي و ديني به زبان عصري و به طرز منطقي انجام يافته و با نفاست تمام با سرمايه ي كتابفروشي سروش تبريز چاپ شده است.

13- سرّانتشار اسلام، رساله ي مختصريست به فارسي كه درباره وضع جهان در ظهور اسلام و علل انتشار آن در شهرها.

14- دين فطره، رساله اي است كه در موافقت اصول اسلام با احكام عقل و فطرت گفتگو مي كند.

15- المعارف في ايران قبل الاسلام، به فارسي، رساله ي مختصريست كه در حالت دانشها در ايران پيش از اسلام صحبت مي نمايد.

16- وصيّت ارسطو به اسكندر، كه در شماره هاي 3 و 4 سال 17 مجله دانشكده ي علوم انساني دانشگاه تهران به چاپ رسيد.

17- منهاج النجاح او مناسك آل محمد(ص)، عربي، چاپ بغداد 1342 ه.ق در 24 صفحه.

18- كتاب في التّصويب كه آخرين تأليف ايشان است.

مختصري از مقالات و سخنرانيهايش:

1- آثار في ضياء آباد ايران مجله لغه العرب الجزء 4 السّنه 6.

2- خزائن «زنجان» في ايران مجله لغه العرب الجزء2 السّنه6.

3- «خراسان» و خزائنها مجله لغه العرب الجزء9 السّنه6.

4- خراسان و خزائنها مجله العرب الجزء10 السّنه6.

5- مخطوط قديم في غريب الحديث مجله لغه العرب الجزء3 السّنه6.

6- وصف كتاب تحفه الازهار في نسب الائمه الاطهار مجله لغه العرب الجزء5 السّنه6.

7- من كنوزنا المفقوده مجله الزّهراء سنه 1345

8- دواءالمسلمين في الرّجوع الي القرآن (محاضره القاها في جمعيه الهدايه الاسلاميه بالقاهره) مجله الهدايه الاسلاميه الجزء 8 من المجلد السّابع.

9- الاسراء ترجمه دائره المعارف الاسلاميه ذيل هذه الكلمه.

10- فلسفه حجاب زن در اسلام و اديان قديم. متن سخنراني او در دانشگاه تهران در سال 1354 ميباشد كه در شماره هاي روزنامه اطلاعات آن زمان چاپ شد. و در نجف به قطع رقعي در 28 صفحه به طبع رسيد.

مرحوم جواهر الكلام در جزء اوّل دائره المعارف اسلاميّه آن را آورده است.

شادروان امير خسرو دارايي كتاب شكرستان خود را كه از روي انوار سهيلي كاشفي به نظم كشيده، به روح علاّمه حاج ميرزا ابوعبدالله (ضيايي) هديه كرده است:

اَلا اي سر صف مردان نامي جهان علم را جان گرامي

مدد خواهم از آن روح درخشان كه نظم اين كتاب آرم به پايان

براي هديه زي آن خاك پر نور به نام تو كنم اين نامه منشور

مرحوم سيّد صالح شهرستاني در شرح حال مفصّل شادروان حاج ميرزا ابوعبدالله كه به عربي نوشته و آرش مرداني پور به فارسي ترجمه كرده است، مي گويد: «شيخ ابوعبدالله زنجاني، عالمي نوگرا با افق فكري فراخ و همگام با عصر جديد بود. بين احكام قرآن و شريعت محمدي با نظريه هاي نوين و اختراعات جديد و انديشه هاي متعالي و آراي آزاد وفق داد و در مجموعه اي واحد، علم و دين را گرد آورد و در تقريب بين اين دو به پيروي پيشينيان مصلح خود، چونان سيّد جمال الدّين اسدآبادي و شيخ محمد عبده مصري و سيّد محسن امين عاملي و سيّد هبه الله شهرستاني گامهاي بلند برداشت.»

مرحوم حاج ميرزا ابوعبدالله داراي پنج پسر و يك دختر بود. پسرانش همگي داراي شغل و مقام دولتي هستند.

 

108 - حاج ميرزا ابوالفضل موسوي زنجاني

سيّد محقّق و دانشمند كامل حاج ميرزا ابوالفضل موسوي فرزند مرحوم علّامه حاج سيّد محمد بن سيّد محسن بن سيّد باقر بن سيّد كاظم موسوي و برادر بزرگ آيه الله حاج آقا رضا موسوي درسال هفتم شهر رجب 1318 ه.ق در شهر زنگان متولد گرديد، مقدمات و متون را از شيوخ زنگان فرا گرفته در سال 1347 به نجف رفت و از حوزه ي درس آيه الله محقّق نائيني و شيخ محمد حسين اصفهاني استفاده نمود و در سال 1352 به زنگان مراجعت كرد مفيد، مروّج، جامع معقول و منقول، تيز ذهن و خوش تصرّف بود. به تهران كوچ كرد و در خيابان اميريّه نماز جماعت مي خواند، در سال 1371 ه.ش وفات نمود. از آثار او:

1- تقرير بحث استادش آيه الله اصفهاني

2- بلاي ربا و نظريه ي اسلام چاپ تهران بعثت 1351 ه.ش در 72 صفحه

3- موعود جهاني تأليف 1387 ه.ق چاپ اول شركت انتشارات تهران 1346 ه.ش بقطع حبيبي چاپ دوم انتشارات بعثت تهران 1396 ه.ق.

 

109 - حاج ميرزا ابوالفضل زنجاني

حجّه الاسلام و عمادالاعلام آقاي حاج ميرزا ابوالفضل زنگاني برادر حجّه الاسلام حاج شيخ علي شمس زنگاني از دانشمندان فاضل و با تقواي حوزه ي علميّه ي قم بود. وي در حدود سال 1340 ه.ق در شهر زنگان متولد شد و پس از خواندن دروس مقدماتي درسال 1358 ه.ق به قم مهاجرت كرد و سطوح وسطي و نهايي را خدمت آيه الله حاج سيّد احمد شبيري زنگاني و مدرّسين قم خواند و پس از آن از حوزه ي درس خارج مرحوم آيه الله العظمي بروجردي و آيه الله شريعتمداري و آيات ديگر استفاده نمود و پس از فوت مرحوم آيه الله بروجردي به امر زعماء و مراجع عظام حوزه ي علميّه ي قم به صحنه مهاجرت كرد و به وظايف ديني از اقامه جماعت و تبليغ دين و ترويج احكام و فضائل اميرالمؤمنين و ائمه معصومين عليهم الصّلوات المصلين اشتغال ورزيد.

حاج شيخ محمد شريف رازي مؤلّف گنجينه ي دانشمندان مي گويد: مترجم محترم ما از فضلاء پرهيزكار مي باشد. در سال 1361 ه.ق به اتفاق ايشان و جناب حجه الاسلام حاج سيّد قوام الدّين موسوي زنگاني مسافرتي از طريق (صلوات) به اعتاب عاليات نموديم كه خاطرات شيرين آن سفر، پس از گذشت سي و سه سال هنوز از خاطرم نرفته است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

110 - حاج ميرزا ابوالقاسم موسوي زنجاني (جد ميرزائيها)

قسمت اول

آقا سيد كاظم موسوي ميرزائي در طي مقاله ي مبسوطي كه نوشته و در مجله ي يادگار چاپ شده است، مي نويسد:« در اواسط دوره ي سلطنت شاه طهماسب اول صفوي كه شيخ الطّايفه، مرحوم محقق ثاني، (معروف به محقق تركي قَدَّسَ الله نفسه) بر حسب دستور آن پادشاه به ايران آمده است، جدّ محترم ما آقا سيّد سليم (طاب ثراه) نيز كه از تلامذه ي محقق بوده در خدمت آن مرحوم از عراق عرب به ايران مي آيد.

محقق بر حسب دستوري قرار مي دهد به هر شهر و ولايتي، يكي از علماء و فقهاء و امناء به منظور ترويج احكام شرع و احياء معالم دين مبين فرستاده شود. آقا سيد سليم مرحوم هم به زنجان و مضافاتش كه گويا آن زمان آوه و ساوه نيز جزو آن ولايت بوده به سمت مقصد حركت نموده در شهر زنجان استقرار پيدا مي كند و از آن زمان اسلاف نگارنده در ظرف اين مدت متمادي كه از سيصد و پنجاه متجاوز است، سلسله ي علميه از اين خانواده منقطع نگرديده است تا اين كه در زمان شاه سلطان حسين و شاه طهماسب ثاني مرجع كل و محطّ رجال اين صفحات جدّ مرحوم آقا سيّد محسن (طاب ثراه) بوده كه در سال يكهزار و يكصد و چهل و هشت قمري (1148) دار فاني را وداع كرده است ليكن بعد از تحمل صدمات فراوان زيرا كه افاغنه از هيچ ظلم و ستم در حق وي فروگذاري نكرده اند.

ويس خان افغاني با يكهزار سوار مأمور دستگيري و قتل آن مرحوم شده از اصفهان به سلطانيه مي رسد. در خلال اين احوال ورود افاغنه و قصد مشئوم آنان را به آقا سيّد محسن رحمه الله اطلاع مي دهند. آن مرحوم شبانه به يكي از قراء دوردست زنجان فرار كرده مدتها در آن حدود متواري و مختفي مي شود. اوائل صبح افاغنه وارد زنجان و به قتل نفوس و نهب اموال مشغول مي شوند و پس از فحص كامل و اطلاع از اختفاء سيّد مرحوم، خانه ي وي را آتش زده هرچه بوده، به غارت مي برند.

كتابخانه ي معتبر آن مرحوم كه مجمع و مخزن كتب نفيسه بوده تماماً محروق و منهوب و مفقود مي شود. عمارت اين جدّ مرحوم سالهاي متمادي احتراماً به همان حال باقي ماند و آثار حريق تا يكصد سال قبل در اطراف و زواياي آن خانه مشهود بوده است تا اين كه در زمان حاج ميرزا ابوالقاسم رحمه الله آن خانه تعمير و دوباره آباد شد و اكنون كه سال 1366 قمريست خانه ي مذكور همچنان در يد اخلاف سيّد مرحوم، باقي است.

پس از وفات آقا سيّد محسن نواده ي آن مرحوم، آقا سيّد كاظم، (طاب ثراه) كه از تلامذه ي سيّد الفقهاء آقا سيّد علي طباطبايي قدّس سرّه (صاحب الرياض) بوده پس از مراجعت از عتبات و تشرف به آستان ثامن الائمه (ع) در اين شهر سنت حسنه ي اسلاف كرامش را تعقيب و به ترويج احكام و تدريس مشغول مي شود و لكن عمر شريفش در جواني به پايان رسيده در سال يكهزار و دويست و سي و دو (1232) در سي و سه سالگي وفات مي كند.

پس از وفات آقا سيّد كاظم، حاج ميرزا ابوالقاسم فرزند آن مرحوم معروف به «ميرزا» كه درسال يكهزار و دويست و بيست و دو قدم به عرصه وجود گذارده بود، با صغر سن و تطاول اعمام: اهمّ امور و مشاغل خود را تحصيل و تعلّم قرار داده با نهايت سعي و جدّيّت به كسب علم و فراگرفتن دانش مشغول ميگردد و پس از زماني به ترغيبات عبدالله ميرزا فرزند فتحعليشاه به قزوين رفته مدتي در درس حاج ملاّ عبدالوهاب قزويني طاب ثراه كه از اعاظم اعلام آن دوره بوده به تحصيل و تكميل مشغول مي شوند.

تا اين كه از استاد بزرگوارش اجازه ي اجتهاد گرفته به زنجان بر مي گردد و عين اجازه ي مفصله ي ايشان متصلاً بالمشايخ العظام و اساطين الاسلام موجود است. پس از زمان قصيري عازم شهر اصفهان (شهر تاريخي صفويه) شده در خدمت مرحوم اشهر العلماء و مرجع التقليد حاج سيّد محمد باقر حجه الاسلام قدّس الله روحه و مرحوم مبرور وحيد عصره مرجع الكافّه الحاجّ محمد ابراهيم كرباسي (كلباسي) قدّس الله نفسه مشغول استفاضه مي شود.

ميرزاي مرحوم هشت سال در شهر اصفهان به تحصيل علوم عاليه و اندوختن دانش سرگرم و مشغول مي شود تا اين كه در اواخر سال يكهزار و دويست و پنجاه و چهار (1254) پس از تحصيل اجازه ي اجتهاد از دو عالم جليل القدر مذكور و چند نفر از معاريف علماء اصفهان به مسقط الرأس خود، شهر زنجان، مراجعت مي نمايند.

در آن هنگام كه ميرزاي مرحوم به شهر زنجان برگشت، به خاطر جنگ بابيها شهر آشفته بود پس از ورود در حدّ امكان به ارشاد مردم و مبارزه با بابيها پرداخت و در ردّ اين فرقه كتابها و رسائلي به نام هاي «ردّ الباب» و «قلع الباب» و «سدّالباب» و «تخريب الباب» نوشت كه نگارنده از هريك نسخه اي دارم».

اكنون شمّه اي از نوشته نويسندگان ديگر را هم مدّ نظر داشته باشيم:

مؤلّف شرح حال رجال ايران مي نويسد: « ميرزا ابوالقاسم مجتهد متولد 1220 ه.ق فرزند ميرزا كاظم موسوي زنجاني از علماي روحاني و از شاگردان سيد محمد باقر حجه الاسلام شفتي و حاج محمد ابراهيم كلباسي (كرباسي) بوده و مدتي طبق معمول در عراق به تكميل تحصيلات خويش اشتغال داشته است و در سال 1253 قمري به مولد خويش، زنجان، بازگشت و داراي رياست و نفوذ و اقتدار و تموّل زيادي گرديد و در ميان مردم معروف به «ميرزا» يا «جناب ميرزا» شد.

در سال 1293 قمري در سن 73 سالگي در زنجان درگذشت و براي وي در خارج شهر، مقبره ي مخصوصي ساخته و در آن جا به خاك سپرده شد. نامبرده پدر حاجي ميرزا ابوطالب زنجاني، از علماي روحاني معروف مقيم تهران، متوفّي در سال 1329 قمري بوده است».

مؤلّف ريحانه الادب علاوه بر ذكر مطالب مذكور مي نويسد: « در مصائب اهل بيت طهاره (ع) چشمي گريان داشت و هماره به عبادت مشغول و.... 1292 و يا سه هجري قمري در زنجان در حدود هفتاد و دو سالگي وفات يافته و در قبّه ي مخصوص در خارج آن شهر مدفون گرديد.

مؤلّف مكارم الآثار مي نويسد:« در مجله يادگار «سال 3ش 8 ص 36» وفات فرزندش سيّد محسن را در سنه 1148 نوشته و اينكه در ص35 همين شماره سيّد سليم را شاگرد و معاصر محقق كركي آورده غلط و شماره ي انساب دليل آن است و همانا حاجي ميرزا علينقي نوشته كه شاگرد علامه مجلسي بوده، درست است.

بهرحال صاحب عنوان از اعاظم و اعيان علماء زنجان بوده و شعر عربي و فارسي را نيكو مي سروده و در اين سال (1224 ه.ق برابر 1188 ه.ش) متولد شده است. چنان كه در جلد چهارم الذّريعه است.

و اما مؤلّف انيس الطلاب در كتاب خويش پس از القاب مطنطن مي گويد:« ... و سمعت عن بعض المعتمدين و الموثّقين انّه قس كان في ايام التحصيل و نهايه الفقر و الفاقه و لم يكن قادراً علي قوه يوم و ليله و قد ينام في اكثر الاوقات جائعاً و لمّا فرغ من التحصيل راجع الي بلده في سنه 1252 و صار مشغولاً بالتّدريس و التعليم و التربيه و الامر بالمعروف و النّهي عن المنكر و اجراء الاحكام و الفتاوي و قطع الخصومه و الدّعوي بين الناس عند مراجعه اليه... و كان مقبول القول و مسموع الكلمه عند السّلطان و الرّعيه و شديد التّعصب في الشّريعه... تشرّف مع جمله الاهل و العيال و الاولاد و الاطفال الي زيارت مشهد الحسينيه و الغري العلويّه في السابع ذي قعده الحرام 1260 ستين و مأتين بعد الف، فراجع معهم سالمين في احدي و ستّين الي دارالسّعاده.

سيد جليل القدر، رفيع المنزله، حسن الخلق و عظيم الحلم، طليق اللسان، فصيح البيان، فقيه عريف و فاضل ظريف. و من خصايص المستحسنه انه كان له عين باكيه جاريه في ذريّه رسول الله و عترته عليهم السّلام و له عاده مستمره علي العباد الخفيه في الليالي المظلّه من دون ان يطّلع عليها احد. فلذا اقبلت له الدنيا بحيث انتهت رياسه الدّينيه و الدّنيويه والي اولاده الثلثه الآتيه و ملك اموالاً كثيراً يسيراً من غير عسير من النقود و العقار و العروض و القربي الكثيره حتي من المتموّلين و الاغنياء المتمكّنين و بني مسجداً جيّداً و مدرسهً عاليهً و صلي فيه صلّوه الجماعه و اجتمع الطلاّب و اصحاب الالباب عنده للتّحصيل و للتّعليم و قد قَرَئتُ عليه برههٍ من الفقه و الاصول.»

در المآثر و الآثار مي نويسد:« ابوالقاسم موسوي مجتهد زنجاني از رؤساء بزرگ مذهب جعفري بود... همانا به دارالسّعاده زنجان از چندين قرن تا اين زمان احدي مقام رياست و نفاذ امر و بسط يد او را بهم نرسانيده.»

رسائل و كتابهاي زيادي بنام او در منابع ثبت شده اما هيچ يك از آنها به چاپ نرسيده است. به هر صورت اسامي آنها به شرح زير مي باشد.

1- مقاليد الابواب في مخالفان عمر بن الخطاب للوحي در پنج جلد نزديك به هفت هزار بيت به زبان عربي.

2- كتاب «نارالله الموقده» در مصيبت به زبان فارسي.

3- رساله في الحبوه مبسوطه.

4- هدايه المتقين، در عقايد اصولي و فروعي به زبان فارسي آميخته به آيات و اخبار و ترجمه العبراني در سه جلد.

5- خلاصه المتقين، از نظر حجم كمتر ولي پر محتواتر در عقايد.

6- كتاب «شرح خلاصه الحساب» شيخ بهايي.

7- رساله ي محموديه در شرح طب الرضا(ع)

8- رساله ي ملاحم القرآن في بيان حديث ابن لبيد.

9- المقاليد المهمات في صيغ العقود و الايقاعات.

10- كتاب عمانوئيل در محاكمات بني اسرائيل.

11- كتاب «عصي موسي في جواب شبهات الشّيخ عبدالكريم الكركوكي الذي حلف بالطلاق انه لا جواب لها».

12- خلاصه الفروع در طهاره و صلوه.

13- السّؤال و الجواب الفتواي بقرب الي مأتوه الف بيت من الطهاره الي الديات.

14- كتاب «حجه الابرار في اثبات حرمه الخمر في الشرايع السابعه بالتوراه».

15- كتاب قراضه الابصار في الزّبر و البيّنه. و قد اظهر فيها من البدايع و الآثار الباقيه من نكر.

16- رساله الحسينيه في حليه التعزيه، به نام شبيه.

17- رساله ي في تقديم الاستخاره علي الاستشاره

18- كتاب «فصل الخطاب در معني علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل».

19- كتاب «در مناسك حج».

20- الكتاب الاخر المنسوبه الي السّماء بالنّظر و الاستدلال و التّتبع البالغ.

21- صيغ العقود بالاستدلال و الشّهود.

22- رساله ايضاح الدّلايل في حساب عقد الانامل.

23- كتاب «كشف السّاتر في حلّ كلمات با باطاهر».

24- قره الابصار في اثبات امامت الائمه الاطهار.

25- عقود الانامل مع التّصويرات و التّشكيلات.

26- رساله «في قمع الباب عليه اللّعنه و العذاب».

27- «تسليه الملهوفين و تسكين المغمومين»، كتبه في ايّام الطاعون في المواعظ.

28- رساله «في اثبات شرك اهل الكتاب».

29- رساله ي هلاليّه في رؤيه الهلال قبل الزّوال و حكمه

30- رساله «في اسلام ابي طالب عليه السّلام».

31- رساله في وجوب العدول عن تقليد المجتهد اذا مات.

32- رساله «في ديه ولد الزّناء».

33- رساله «في جواز تقديم الحاضره علي الفائقه».

34- كتاب «خلاصه الهدايه في الاصول و الفروع».

35- رساله «جواز الجنائز».

36- وسيله الغفران في عماد الدّين و الايمان في علم الكلام.

37- رساله البشاره المؤمنين في محبه علي اميرالمؤمنين(ع)

38- رساله في حجر الوارث من التركه مالم يؤدّي الدّين و لم يعمل بالوصيّه الا بقدر الضّروره.

39- رساله في قواطع الاوهام في طهاره دم المعصومين من النبي و الوصي و الشهداء بين يديهما.

40- كتاب وسائل المسائل في الكلام و الاصول و الفقه و غيرها ثلاث مجلدات.

41- كتاب مدينه العلوم في محاكمات اصحاب النيران.

42- السّور الخمسه في قبال سور الباب.

43- كتاب نور العينين في تعزيه ابي عبدالله الحسين.

44- رساله في الوصايا الي اولاده مشتمل علي مطالب مفيده.

45- كتاب القبسات في مصائب آل محمد عليهم السلام. و غير ذلك از حواشي و تعليقات بركتب و تحقيقات.

از اشعار اوست در ذكر سلسله ي نسب شريفش.

اولئك آبائي فلولا وجودهم اما خَلَق الافلاك و اللّوح و القلم

اولئك آبائي بنور وجوههم تشرّفت البطحاء و البيت و الحرم

اولئك آبائي بهم و بجدهم تفضل موسي و المسيح و مريم

اولئك آبائي بشرع شريفهم اصاب علي الاديان في شرقها الظلم

اولئك آبائي بهم و ببعضهم تميّز طيّب الاصل و الخبث ذا علم

در انيس الطلاّب تولد او را 1215 ه.ق و وفاتش را (يوم الاثنين و ثلاث مضين عن جمادي خمسه في السنه 1292 الثانيه و التسعين و مأتين بعد الف را مطابق با «يا غافر» يافته است.

حاج ميرزا ابوالقاسم سه پسر داشت به نام هاي:

1- حاج ميرزا ابوالمكارم مجتهد

2- حاجي ميرزا ابوطالب

3- حاجي ميرزا ابوعبدالله موسوي ميرزايي كه هر سه در زمان وفاتش تحصيلات خود را تمام كرده بودند.

بابي كُشي حاجي ميرزا ابوالقاسم زنجاني

احمد مجدالاسلام چنين نوشته است كه: حاجي ميرزا ابوالقاسم زنجاني كه در كوچه ي خيّاطها منزل داشت و يكي از پيش نمازهاي اصفهان بود، به دو نفر همسايه ي خود حاجي حسين و حاجي هادي معروف به «خياط» كه از تجّار معتبر اصفهان بودند؛ مبالغي مقروض بود و اين هر دو نفر هم از سابق متّهم به بابي گري بودند به اين معني كه آن ها مراوده ي زيادي با حاجي ميرزا هادي دولت آبادي داشتند كه به همين تهمت از اصفهان اخراجش كرده بودند و من (احمد مجد الاسلام) نمي توانم شهادت بدهم كه آيا آن ها بابي بودند يا نبوده اندو واقع امر را خدا مي داند. ولي مي دانم كه دنبال كردن حاجي ميرزا ابوالقاسم، از آن ها براي دردِ دين نبود، بلكه بواسطه ي قرض بود كه به آنها داشت و ابتدائاً فرستاد وقبض خود را از آن ها مطالبه كرد كه مجّاناً تقديم كنند، آنها هم امتناع كردند و چون آنها به قونسولخانه نرفته بودند از خودشان مطمئن بودند كه كسي نمي تواند مزاحم آن ها شود. به اين معني كه اگر آن ها واقعاً بابي بودند از پيروان حاجي ميرهادي يعني ازلي بوده اند و با آنها كه به قونسولخانه رفتند يعني بهائيه ضديّت داشتند.

باري بعد از آن كه حاجي ميرزا ابوالقاسم از آنها مأيوس شد و دانست كه آن ها قبوض را رد نخواهند كرد. شبانه فرستاد آنها را گرفتار كرده و اجزاء آقا از ميان زن و بچه با نهايت ذلّت كشيدند و به خانه آقا نجفي بردند و خود حاجي ميرزا ابوالقاسم به خانه حاجي آقا نجفي رفته و جماعتي از طلاب مدرسه ي نيم آورد كه در همان محله است و بعضي از اهل محله را همراه خود برد و به آقا نجفي اظهار كرد كه اين هر دو بابي هستند و خواهش كرد كه آنها را حبس و توقيف نمايند. تا فردا شهود حاضر شده شهادت خود را اداء نمايند.

آقا نجفي نمي دانم به چه ملاحظه از قبول اين تكليف امتناع نمود و صريحاً گفت: «اگر اين دو نفر بابي نباشند توقيف آنها جايز نيست و اگر بابي هستند القاء آنها حرام است و چون هنوز شرعاً ثابت نشده است تكليف شرعي اقتضا ندارد كه آن ها را حبس كنم. و بهتر اين است كه آن ها را به منازل خودشان بفرستيم تا بعد از ثبوت، آن چه تكليف شرعي باشد درباره ي آن ها معمول مي داريم». و آن ها را مرخص كرد.

سيّد از ترس آن كه مبادا شكارش از دست برود، فوراً برخاسته و به اجزاء خودش حكم كرد تا آن ها را گرفته در خانه ي خودش حبس كردند علي الطلوع جماعتي را براي اداي شهادت حاضر كردند و يكي از آن شهود برادر همان حاجي ميرزا ابوالقاسم، ميرزا علي محمد نام، كه دو سه سال بود، از نجف برگشته و محلّ اعتناي احدي نشد و با نهايت فقر و پريشاني زندگاني مي كرد و اين سيّد بقدري نانجيب بود كه نسبت به اشخاصي كه بيشتر به او رعايت مي كردند، زياد اذيت مي كرد و همين دو نفر در موقع ورود او مبالغي مخارج او كرده بودند.

و قريب يك سال هم همسايه ي من بود و بيشتر گذران او را بنده متحمل مي شدم و آن قدر به من اذيت كرد كه مرا مجبور به فرار از اصفهان كرد. بلكه اسباب نفي بلد برايم فراهم آورد.

باري آن سيّد محترم شهادت غرّايي داد و به اجداد طاهرينش قسم ياد كرد. بعد از چند روز فهميد كه حاجي ميرزا ابوالقاسم پولها را تنها خورده و او را فريب داده، صريحاً منكر شهادت خودش مي شد و مكرر به من اظهار مي كرد كه من شهادت حسيّه نداشتم.

باري شرح جزئيات اين واقعه به قدري جگر خراش است كه قلم ما را ياري تحرير آن نيست همينقدر مي گويم: زن و بچه ي آن هارا راه نداد كه آخرين وداعي با آن دو اجل رسيده بنمايند. حتي آب و نان هم در خانه ي مجتهد به آن ها نرسانيدند و بالاخره چند نفر شهادت دادند كه ما شنيده ايم كه اين ها بابي هستند.

در اين ضمن نوشته اي از آقا منير پسر آقا جمال بروجردي، از اعاظم بابيّه، كه هنوز هم زنده است و همين آقا منير حكم به كفر و وجوب قتل پدرش كرده و مادرش را بدون طلاق عروس كرد و به اقرار خود ولدالزّنا است،‌رسيد. صريحاً نوشته بود كه بر من ثابت است كه اين دو نفر بابي و واجب القتل هستند. حاجي ميرزا ابوالقاسم هم از ديدن اين نوشته كه خودش استدعا كرده بود، قدرتي پيدا كرد او هم گفت: بر من ثابت است. يك مرتبه رجاله كه براي تماشا حاضر شده بودند، ريختند و به طرف اطاق محبس و اين دو نفر را كشان كشان، بيرون آوردند. اوّل سيّد حسن آدم حاجي ميرزا ابوالقاسم به هر كدام زخم كاردي زد بعد هم مردم هر كدام با كارد و چاقو زخمي به آنها زده تا از خانه بيرونشان آوردند و به بازار رسانيدند. مردم بازار براي تحصيل ثواب، اطراف آن ها را گرفتند و هر كس هر قسم آلتي داشت بر آن ها بكار برد.

حتي شخصي سنگ تراش، شيشه بر فرق آن ها زد و بالاخره به قدر يك ساعت اين دو نفر را زنده نگاه نداشتند و به انواع عقوبتها آن ها را كشتند و بعد از آن كه راحت شدند. ريسمان به پاي آن ها بسته در اطراف شهر گردانيدند و يك نفر ايراني نه اصفهاني آلت رجوليت آن هارا بريده براي عيالشان برد.

ديگري چشم آن ها را از حدقه بيرون آورد و بالاخره يك نفر اصفهاني مبلغي پول داده نفت خريده بر بدن آن ها ريخته و آن ها آتش زدند».

مرحوم اسماعيل رائين در ص 37 كتاب «انجمن هاي سرّي در انقلاب مشروطيت» چاپ جاويدان علمي با استفاده از رساله ي «در راه آزادي ايران يا تاريخچه اي از انقلاب مشروطيت ايران» تأليف اسماعيل پوروالي، مدير روزنامه ي بامشاد، به جريان بابي كشي حاجي سيّد ابوالقاسم زنجاني اشاره كرده چنين مي نويسد:

«حاجي سيّد ابوالقاسم زنجاني كه از جمله علماي متفّذ آن زمان بود، در زنجان دو تاجر مشهور بازار به نام حاجي محمد حسين و حاجي هادي چيت ساز را متهم به بابي گري كرد و افرادي را واداشت كه آن ها را به طرز وحشتناكي كشتند تا اين كه ديگر كسي جرئت نكند مثل آن دو تاجر، طلب حقّه ي خود را از آقا مطالبه نمايد.

به هر صورت آقا با وجدان راحت! از شر طلبكاران آسوده گرديد. ناگفته نماند به دستور و فتواي شيخ محمد تقي معروف به آقا نجفي اصفهاني در رجب سال 1107، هفت نفر را در سده ي اصفهان به اتهام بابيگري مانند گوسفند و مرغ دم باغچه سر بريدند. گوش بريدن، كور كردن، دماغ بريدن، مهار كردن، زبان از پس گردن بيرون آوردن، سر بريدن از عقوبتها و مجازات هاي قديم بوده است».

مي بينيم در نوشته ي مرحوم اسماعيل پوروالي دو اشتباه وجود دارد.

1- برخلاف نوشته ي مجدالاسلام محلِّ كشته شدن دو نفر تاجر را شهر زنجان نوشته

2- حاجي هادي را مجدالاسلام معروف به خياط ذكر كرده ولي پوروالي «حاجي هادي چيت ساز» يادداشت نموده است.

 

آرامگاه میرزا ابوالقاسم مجتهد

در منتهی الیه سمت غربی شهر قدیمی زنجا ن ،آرامگا ه موسوم به مقبره میرزا قرار گرفته است این همان آرامگاهی است که ادوارد براون آن را ذکر می نماید. صاحب آرامگاه میرزا ابوالقاسم مجتهد است . ایشان یکی از روحانیون طراز اول عصر ناصری در شهر زنجان ودر قلع و قمع عوامل ملا محمد علی باب موثر بوده است .

در این آرامگاه حداقل دو شخصیت مذهبی مدفون است . نخست آیت اله محمد کاظم ،پدر میرزا وسپس در سال 1292 هجری قمری میرزا ابوالقاسم مجتهد پسر ایشان از دار فانی به منزل باقی شتافته ودر این محل دفن شده است .

بنای آرامگاه در کلیا ت از دو قسمت تشکیل یافته ، قسمت نخست ایوان ورودی واطاقهای جانبی آن و قسمت دوم شبستا ن می باشد . سقف ایوان با قوسهای پنج او هفت تند مزین است ودر بالای آن پوشش آجری یکنواختی را از ایوان سلب می نماید در طرفین این ایوان دو ستون نمای چسبیده به آن تعبیه شده است .

اطاقهای ایوان دو طبقه بوده واز سمت جنوبی راه پله ای دارد که به پشت بام هدایت می گردد.

قسمت دوم که محل اصلی آرامگاه است بلاواسطه پشت سر ایوان احداث شده و سقف شبستان راگنبدی با ساقه ی نسبتا"بلند پوشش می نماید . ارتفاع ساقه گنبد زیاد و نسبت به ارتفاع عرقچین نامتناسب است . بهر تقدیر روشنایی شبستان از طریق شباک های ساقه گنبد تا مین می گردد. تارپود بنا از آجر و تقریبا"فاقد تزیینات می باشد .

آرامگاه میرزا در وسط محوطه ای که با استفاده از دیوار محاط گردیده قرار دارد ودر مدخل این محوطه یک واحد عنصر شبیه به مناره ایجاد شده پلان این مناره آجری در رقوم کف فعلی،هشت ضلعی متمایل به منتظم و سپس پلان آن به دایره تبد یل شده و پایان بخش آن مقرنس های آجری نسبتا"زیبا آن را مزین نموده اند . در وضعیت فعلی آرامگاه میرزا مشکلل حاد استاتیکی ندارد وزدودن کاه گل موجود از گنبد و بند کشی کل بنا ضرورت دارد . دیوار محوطه بنا در سالهای اخیر توسط شهرداری بازسازی شده است . آرامگاه با عنا یت به قدمت و سبک معماری آن دارای بار فرهنگی تاریخی بوده و لذا امر حفاظت بر آن مترتب می باشد .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

ميرزا ابوالقاسم مجتهد (192-1224 ه.ق)

 

يكي از حوادث بزرگي كه در تاريخ زنجان روي داده و بر مسير و سرنوشت بعدي شهر تاثير بسزايي داشته ، بي گفتگو قيام شخصي به نام ملامحمدعلي زنجاني (عليمردان خان) در سال 1267 ه.ق بر عليه حكومت وقت است. حاكم زنجان در اين موقع امير اصلان خان مجدالدوله ، دايي ناصرالدين شاه بود كه بلافاصله پس از مرگ محمد شاه قاجار (1265 ه.ق) به اصرار مهدعليا ، مادر ناصرالدين شاه ، جايگزين عبدالله ميرزا فرزند يازدهم فتحعلي شاه شده بود.

ملامحمدعلي به سبب فتواهايي كه صادر ميكرد اعتبار و شهرتي كسب كرده بود ، از جمله روزه متوالي سه ماهه رجب و شعبان و رمضان – واجب نمودن نماز نافله و جعفرطيار – حرام دانستن متعه و ... با توجه به اين كه دوران وي مواجه با اوج گيري دعاوي سيدعلي محمدباب بود ، روحانيون وقت(از جمله ميرزا ابوالقاسم مجتهد) وي را به بابيت منتسب كردند تا نفوذ و محبوبيت وي را از بين ببرند. جالب آنكه وي اين اتهام را تلويحا" مي پذيرد و به خويشتن لقب حجت ميدهد تا بابيان زنجان را كه تعداد كمي نبودند با خود همراه سازد . اما در يكي از گزارشهاي نماينده سياسي بريتانيا در ايران به وزارت خارجه آن كشور آمده است وي در نامه اي به اميركبير اين اتهام را نپذيرفته است و گويا اميركبير پاسخ داده بود ملامحمدعلي براي اثبات ادعاي خويش بايد به دربار آمده و خود را تسليم نمايد. نتيجه اينكه اين فتنه بيشتر ريشه هاي سياسي و اجتماعي داشته تا مذهبي .

در نهايت اين اختلاف شديد ميگردد ، بنحوي كه هردوطرف حكم به جهاد ميدهند و درگيري خونيني بين طرفداران ملامحمد علي و روحانيون صورت ميگيرد. نيروهاي دولتي نيز به نفع روحانيون زنجان وارد عمل شده و پس از كشته شدن 1500 سرباز و هزاران نيروي مردمي پايان مي پذيرد و ملامحمدعلي در اين جنگ كشته مي شود.

 

فتواي قتل و اعدام طرفداران ملامحمدعلي زنجاني(عليمردان خان) توسط دوشخص صادر ميشود: مرحوم آقاي سيدمحمد و مرحوم آقاي ميرزا ابوالقاسم مجتهد . به عنوان مثال يكي از طرفداران ملا محمد علي به نام "شيخي" كه در شجاعت نامدار شهر بود ، توسط ايشان اعدام گرديد.

آنچه كه ميتوان راجع به خاندان ميرزايي و ساير روحانيون متنفذ شهر گفت اينست كه اداره شهر با موافقت ايشان صورت مي گرفته و حاكمان هميشه در مسائل مختلف نظر آنها را لحاظ ميكردند. بعنوان مثال در كتاب خطي احتشام السلطنه كه در سال 1306 ه.ق (1888ميلادي) در زنجان حكومت ميكرده ، آمده است ، مشكل اصلي در حكومت بر شهر زنجان حضور تعداد زيادي از روحانيون متنفذ و صاحب محاكم شرعي ست كه در كارحكومت و حاكم فراهم مي آورند . وي از كساني چون ميرزا ابوعبدالله ، ميرزا ابوالمكارم و حاجي ميرزا ابوطالب (فرزندان ميرزا ابوالقاسم) و طلاب مدرسه مسجد سيد كه شاگردان آخوند ملاقربانعلي بودند ياد ميكند.

 

از ميرزا ابوالقاسم بيش از پنجاه كتاب و رساله باقي مانده است و گويا در يكي از السنه خارجي نيز مهارت و تسلط داشته ، وي در اواسط روز دوشنبه سوم جمادي الاولي سنه 1292 در سن هفتادسالگي دارفاني را وداع مي كنند و در مقبره مخصوص به خود در خارج شهر (آن روزگار ) دفن مي گردد.

ادوارد براون كه در اسل 1887 ميلادي (1305ه.ق) از زنجان عبور نموده در كتاب خود مي نويسد ما از دروازه غربي شهر زنجان وارد شهر شديم و از طرف راست قبرستان بزرگي كه گنبد دو امامزاده در آن ديده مي شد عبور كرديم . كه منظور وي همان مقبره مرحوم ميرزا و مرحوم سيدمحمد مجتهدي در شمال شرقي گورستان پايين است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

110 - حاج ميرزا ابوالقاسم موسوي زنجاني (جد ميرزائيها)

قسمت دوم

سه فرزند ذكور از مرحوم حاج ابوالقاسم باقي مي ماند به نامهاي حاج ميرزا ابوالمكارم – حاج ميرزا ابوطالب و حاج ميرزا ابوعبدالله .

 

حاج ميرزا ابوالمكارم (1255-1320 ه.ق)

وي در سال 1292 ه.ق به منتصب قضا و فتوي و مرجعيت در زنجان مي رسد و در پيش آمد قضاياي مشروطيت و فتنه و فسادي كه بر اثر آن بين مردم بروز كرده آن مرحوم بهمراه ملاقربانعلي معروف به حجه الاسلام رو خواباندن انقلابات و تسكين احوال عامه دخالت هاي موثر داشته است. وي در سال 1330 ه.ق در زنجان به سن هفتادو پنج سالگي وفات كرده و در جوار پدرش ، بقعه ميرزايي به خاك سپرده ميشود.

حاج ميرزا ابوطالب (1259-1329)

دومين فرزند حاج ميرزا ابوالقاسم مجتهد است كه برخي وي را مخالف مشروطه و برخي از طرفداران شيخ فضل الله نوري دانسته اند. وي در سال 1300 ه.ق وطن خود را به تهران منتقل كرده و در آن جا با شاهزاده خانمي از خاندان قاجار كه گويا دخترعموي ناصرالدين شاه بوده ، ازدواج مي نمايد. وي زندگي مرفه اي داشته اما در نهايت در جريان مشروطيت پس از دريافت نامه هاي تهديدآميز بطرز مشكوك و مبهمي در خانه خود وفات مي يابد.

حاج ميرزا ابوعبدالله (162-1313)

كوچكترين فرزند ذكور حاج ميرزا ابوالقاسسم مجتهدست . پس از تحصيل علوم در قزوين – مشهد و سبزوار به زنجان برگشته و تا پايان عمر به ارشاد و تاليف متاب در اين شهر مي پردازد . وي عكاسي را جايز نمي دانستند ، لذا عكسي از ايشان در دسترسي نيست.

 

خاندان ميرزايي و مشروطيت:

فرزندان ميرزا ابوالقاسم و ساير طلاب مدرسه و مسجد سيد در جريان مشروطيت (1327ه.ق) نقش موثر داشتند. آنها بدليل انحرافاتي كه در مشروطه بروز كرده بود با مشروطه خواهان از جمله نمايندگان آنها در زنجان مانند عظيم زاده و علي اكبر خان كه از طرف يپرم خان ارمني براي تبليغ مشروطه به زنجان آمده بودند به مخالفت برخواستند . به نحوي كه در اثر سو, استفاده يكسري اشخاص ثالث به زدوخورد نظامي بدل شده و در نهايت عظيم زاده و علي اكبرخان به قتل مي رسند . يپرم خان نيروي كمكي از تهران به زنجان مي فرستد و خود نيز به زنجان مي آيد و سرانجام زنجان به تصرف مشروطه خواهان در مي آيد و حاج ملاقربانعلي معروف به حجه الاسلام به خارج از زنجان مي گريزد اما در مدت كوتاهي بدست جهانشاه خان افشار گرفتار آمده و به كاظمين تبعيد مي شود.

آثار و بناهاي بجا مانده از خاندان ميرزايي :

مسجد و مدرسه ميرزايي بالا و پايين در شهر زنجان توسط حاج ميرزا ابوالقاسم مجتهد بناگرديده است.اين دو بنا در قسمتي از بازار زنجان (بين خيابان فردوسي تا ابتداي بازار پايين) كه به بازار و راسته ميرزايي مشهور است واقع مي باشد. همچنين گفته ميشود در جبهه شمالي بازار ، روبروي مسجد ميرزايي نجفي(پايين) ، كوچه ميرزايي واقع است كه خانه ميرزايي ها نزديك به بازار ، سمت شرق كوچه قرار دارد.

منابع:

فصلنامه فرهنگ زنجان تابستان 79

فصلنامه فرهنگ زنجان بهار 80

كتاب فرهنگنامه زنجان : محمدرضا روحاني

كتاب تاريخ زنجان: رامين سلطاني

كتاب تاريخ زنجان : هوشنگ ثبوتي

 

ميرزايي ها

 

منبع : سايت سازمان ميراث فرهنگي

 

خاندان ميرزايي ها که در زنجان بودند .

يكي از اصيل ترين خاندان سادات زنجان كه روزگاراني دراز هر زنجاني اي وقتي ميخواست سوگند يادنمايد با نام ايشان به جدشان سوگند ميخورد ، خاندان ميرزايي هاي زنجان است. حاج ميرزا ابوالقاسم مجتهد ، ميرزايي بزرگ با بيست و هفت واسطه به امام موسي كاظم ميرسد ، بدين وصف : سيد ابوالقاسم محمد (27) بن محمد كاظم (26) بن امير محمد حسين(25) بن سيد محسن(24) بن امير سليم(23) بن برهالدين (22) بن سيدشاهي(21) بن حسن(20) بن عبدالله(19) بن علي(18) بن سليمان(17) بن عبدالصمد احمد(16) بن محمد(15) بن داوود(14) بن ابراهيم(13) بن علي (12) بن خليل(11) بن ابراهيم السمين(10) ... بن موسي الثاني (ابي سبحه) (3) بن ابراهيم الاصغر(2) بن الامام موسي الكاظم(1)

در سلسله ابن نسب ، ابراهيم السمين (10) در نزديكي طور خورماتور در 81 كيلومتري كركوك مدفون است كه قبرش مشهور است . امكا ابراهيم الاصغر (2) در كتب مختلف محل هاي متفاوتي را براي دفن ايشان ذكر كرده اند ، از جمله در لاهيجان ، مقبره كنوني جلال الدين اشرف و يا در يمن و حتي در كربلا و بغداد.

درباره علت آمدن اين خاندان به زنجان نوشته اند : كه شاه اسماعيل صفوي در پي رسمي كردن مذهب شيعه در كشوراز مرحوم شيخعلي بن عبدالعالي كركي ، معروف به محقق ثاني و محقق كركي ، بارها درخواست نمود كه بكشور ايران بيايد ولي محقق نمي پذيرفت تا اينكه در زمان سلطنت شاه طهماسب صفوي (984-930 ه.ق) تجديد مطلع شد.

محقق اين بار پذيرفت و همراه با جمعي از علماي بزرگ عصر به ايران آمد از جمله برهان الدين بن سيد شاهي (22) بود كه زنجان را به ايشان اختصاص داد. سيد امير محسن (24) جد ميرزايي ها و موسوي هاي زنجان و اصفهان از تلاميذ مرحوم ملامحمد باقر مجلسي ، صاحب بحار الانوار (متوفي1110 ه.ق) و از اعلام علماي عصر و فضلاي دهر بوده اند.

در اواخر سلطنت شاه سلطان حسين صفوي در انقلاب افغان ها محمود افغان اموال سيد محسن(24) را به غارت برده و خانه و عمارتشان را بطعمه آتش ميكشد . عمارت اين جد مرحوم ، سالهاي متمادي به همان حال باقي مي ماند ، اين ميرزا ابوالقاسم (معروف به ميرزا) آن خانه را تعمير مي نمايد و خانه مذكور همچنان در يد اختلاف سيد مرحوم است.

نوه سيد محسن ، يعني سيدمحمدكاظم (26) فر عتبات عاليات را در پيش ميگيرد و به محضر درس مرحوم آقاي سيدعلي صاحب رياض در آمده ، تااينكه به مقام اجتهاد نائل ميشود و درسي و سه سالگي به تاريخ 1232 ه.ق در زنجان وفات مي يابد كه از وي دوفرزند ذكور : مرحوم سيدابوالقاسم معروف به ميرزا (جدميرزايي ها) و مرحوم سيدمحمد باقر (جدموسوي هاي زنجان) باقي مي ماند . مزار وي در كنار پسرش واقع در مقبره ميرزايي است.

 

111 - حاج ميرزا ابوالمكارم زنگاني (ميرزايي)

سيّد عزالدين محمد موسوي ملقب به عزالدين و مكني به «ابي المكارم» معروف به «سيد محمد مجتهد» بن ابي القاسم محمد بن محمد كاظم موسوي عالم فاضل و فقيه آگاه معاصر مرحوم آخوند ملاقربانعلي (حجه الاسلام) بوده و مانند او دستگاه قضاوت داشته است. لكن از اشراف و متموّلين محسوب مي شد. و ملاك هم بوده است.

يكي از اركان مشروطه خواهي در زنگان بوده و در اين زمينه با آخوند ملا قربانعلي تباين و ضديت داشته است. او در مشروطه خواهان زنگان تأثير كلام داشته. و اگر مي خواست شايد مي توانست بعد از پيروزي نظامي يپرم خان،‌او را وادار نمايد كه به حجه الاسلام اهانت نكند.

چون حاج سيّد ابوالقاسم موسوي به «ميرزا» معروف گشته بود، فرزندان او، از جمله حاج ميرزا ابوالمكارم، به «ميرزايي» شهرت يافتند.

وي در سال 1255 ه.ق = 1218 ه.ش در شهر دارالسّعاده (زنگان) متولد گرديد. ملا محمد حسن در كتاب انيس الطلاب مي نويسد.... جامع مكارم الاخلاق و طيّب الاعراق، عالم عريف، فقيه ظريف، جليل القدر، وحيدالعصر، حسن الخلق و عظيم الحلم .... تولد في العشر الثّاني من ذي حجّه في سنه 1255 في بدو امره و اول شبابه و شطراً من الفقه في دارالسّعاده عند العالم الفاضل السّداد، رئيس الاستاد، الاخوند الملاّ علي حسن الطارمي الاصل، الزّنجاني المسكن اسكنه الله في الجنّه. ثم سافر مع اخيه الاوسط (ميرزا ابوطالب) المعظم الي قزوين و اشتغل بالتحصيل مدّهً قليلهً، ثم راجع الي دارالسّعاده فمكث غير بعيد و قرأ عند والده الماجد من الفقه و الاصول ثم سافر مع اخيه الاوسط الي العتبات العاليات (نجف اشرف) في سنه 1278 و حضر في مجلس درس الشيخ مرتضي الانصاري (طاب ثراه) و استفاض و استفاد منه سنهً او سنتين و بعد وفات استاذه، الشيخ الانصاري قد تلمّذ عند حجّتي المسلمين و حاجتي المعظّمين الحاج ميرزا محمد حسن الشيرازي ادام الله بقائه و رزّقني لقائه و الحاجّ السيّد حسين كوه كمري اعلي الله مقامه من الفقه و الاصول و عند غيرهما من سايرالعلوم و قطن في البلده الطيبه المباركه عشر سنه مشتغلاً، مجّداً، مجاهداً حتي صار مجازاً و مجتهداً و فاز فيها بالقدس المعلي و استفاض من العذب المحلي و تزوج امرئه من نجبا العرب ثمّ انتقل الي دارالسعاده في سنه 1288 في زمان اشتداد القحط و الغلا و استعداد حدّه الوبا، ثمّ بعد اطفاء النّائره الكبري و الدّاهيه العظمي، قد تشرّف والده الماجده الي زيارت بيت الله الحرام و قبور رسول الكرام و عترته العظام في سنه 1289 و قد طال سفره سنهً كاملهً و راجع الي دارالسّعاده و صار مشغولاً بالتّدريس و التّعليم فقه و الاصول و يجري الاحكام و الفتاوي و يقطع الخصومه و الدّعوي بين الناس عند مراجعه اليه و يكود مراغباً لامور العامّه مع شدهّ الاحتياط و نهايه الانضباط.

حاج ميرزا ابوالمكارم پس از مرگ پدر، (1292 ه.ق)، داراي مناصب قضاء و فتوي و مرجعيت شد و تا آخر عمر آن موقعيت ها را با موفقيت به خوبي حفظ كرد و در غروب روز شنبه چهار روز مانده از ماه ربيع الاول سال 1330 در 75 سالگي وفات نمود.

و در تجليل او همه ي شهر يكپارچه تعطيل شد و تشييع جنازه ي بسيار با عظمتي به عمل آمد. نماز ميّت را خواهرزاده اش، حاج ميرزا مهدي (ميرزايي)، خواند و در بقعه ي ميرزا (حاج ميرزا ابوالقاسم) نزد پدرش به خاك سپرده شد.

وي داراي پنج پسر و يك دختر بود نام پسرانش چنين بود:

1- ميرزا ابراهيم متولد 1296 و متوفي در سنه 1342 در نجف، شاگرد صاحب كفايه و شيخ الشريعه اصفهاني و ميرزا محمد تقي شيرازي قُدس ارواحهم، فاضل و محقق بوده است.

2- آقا ميرزا كاظم متولد سنه ي 1321 به زنگان از علامه شيخ عبدالكريم خوئيني و شيخ حسين بن حاج فتح الله و شيخ حسين بن مولّي، عبدالعلي قلتوقي، تحصيل كرده فاضل جليل، نيك نفس، خوش خلق، خوش خط و لطيف الكلام بوده است.

3- سيّد احمد

4- سيّد ابوالقاسم

5- سيّد اسماعيل كه سه نفر اخير معروف نبودند.

اما تأليفات و تصنيفات حاج ميرزا ابوالمكارم عبارتند از:

1- كتاب مفتاح الظفر في الصلوه السّفر كه در نجف تصنيف كرد.

2- رساله التّحيه المباركه في الاحكام السّلام و التّحيات الاسلاميه كه كتابي مبسوط و بي نظير است.

3- شرح دعاي كميل بن زياد كه در اول جواني نوشته است.

4- رساله الاواني الذهب و الفضه بالبيان الوافي.

5- تعليقات علي رسائل الشيخ المرتضي انصاري.

6- حواشي علي رياض المسائل.

7- قصائد عربيه و عجميه في المدايح عتره الفاطميّه.

8- لطائف الكلام في حرمه استعمال اواني الذهب و الفضه و ما يلحقها من الاحكام، صنفّه في النجف الاشرف.

9- رساله و جيزه في بيان وجه الجمع و التوفيق بين الآيات الوارده في القرآن العظيم في خلق السّموات و الارضين.

10- رساله موجزه في رساله ردّ الشمس لسليمان بن داود(ع) و صنف الرّسالتين في اواخر ايّام حياته.

11- كتاب (رساله) صبح صادق، به زبان فارسي درباره امور اجتماعي و اعتراض به كمبودهاي شهر و اشاره به راههاي اصلاح آن.

12- كتاب سوانح سفر الحجاز، به نظم و نثر نگارش يافته است.

13- معارج الرّضوان، در اصول و فروع به شيوه زيبا و بديعي نگارش يافته و علامه ميرزا عبدالله بن احمد كاوندي شاگرد علامه مجدد الشيرازي با شعر خود كه بر پشت جلد نوشته آن را ستوده است آن شعر اين است:

يا راقياً مراقي العرفان                      و عارجاً معارج الرضوان

و طالباً مسالك التوحيد                   في عالم الشهود والايقان

هذا كتاب ساطع البرهان                 يهدي الاسلام و الايمان

فصوله يحكي ربيع الدّين                ربيعه اشعّه العرفان

جاء به من قلم الاشراق                   كريم اهل البيت من عدنان

يا وارد في مائه الزّلال                     منه  حيوه النّفس بالاذعان

اشرب هنيئاً في الحيوه لم يزل       و عش مريئاً في دريّ الاكوان

سيّد محسن امين در كتاب اعيان الشّيعه مي نويسد: سيّد ابوالمكارم، مردي دانشمند، بلند همت، جامع مكارم اخلاق، داراي سعه ي صدر و استادي چيره دست در علوم ادب، فقه، رجال و حديث مي باشد.

شيخ آقا بزرگ تهراني مي گويد: او عالمي دانشمند و فقيهي نام آور بوده است.

در كتاب المآثر و الآثار پس از بيان شرح حال مختصر پدر وي سيّد ابوالقاسم چنين آمده است:« سه فرزند دانشمندش، حاج ميرزا ابوطالب مجتهد، حاج ميرزا ابوالمكارم و حاج ميرزا عبدالله. هر سه شهرت تامّه و رياست عامّه دارند و مسند شرعيات آن مرحوم اليوم با شريعتمداري قدوه العلماء العظام حاج ميرزا ابوالمكارم است».

مرحوم حاج ميرزا ابوالمكارم علاوه بر تأليفات و تصنيفات با ارزش، اشعاري زيبا و پر محتوا هم به زبان هاي عربي وفارسي دارد. نمونه اي از اشعار لطيف او:

قد اتانا الحبيب بالبشري                                حوله عصبه مِن الاتراب

گفت برخيز هين كه شد پيدا                        آنكه دل داشتي برش در تاب

قلت دع عنك من رطانتنا                              وابشرني بلهجه الاعراب

چون شنيد اين سخن به خنده مرا                    داد پاسخ به تازيم بي تاب

قم فبشّر فاّننا جئناك                                     للبشارات معّشر الاحباب

ديدم آن دوستان همه خندان                         چون گلان بوستان نموده خضاب

فاحاطوا عَلَيَّ من وجد                                  و اشاروا اِلَيَّ بالاعجاب

همه دامن كشان ديبا پوش                           همه شيرين رخ و همه شاداب

ثمّ صبّوا عليَ من حولي                               من قوارير قطرها جلاّب

ريخت بر سر مرا و تن نيكو                            شستم و برشكفتم از آن آب

شبّ قلبي كزهره آلاس                               ماس جسمي كساقه اللَّبْلاب

رفت اندوه ز من يكسر                              جستم از بهر مژده اش بشتافت

فسقاني بجرعه من كأس                             بدّلتني بصَحو ذي الالباب

ديده ام برگشود و جان ديدم                     روزگاري گذشته بود خراب

فتغنّوا بانّ هذا هو                                       مغسل بارد و فيه شراب

آنچه پوشيده بود شد پيدا                             جلوه گر آمد و دريد حجاب

انّ هذا عطاءنا فامنن                                      او تمسك لها بغير حساب

آفرينها بر اين شگفت نويد                             مرحبا بر چنين ستوده جواب

احتشام السّلطنه در ص 139 يادداشتهاي خود مي نويسد: روحاني ديگر زنجاني (غير از آخوند ملاّ قربانعلي) حاجي ميرزا ابوالمكارم بود خيلي خوش خط و فرنگي مآب بود، منزل مرتّب و اجزاء مفصّل داشت اخلاقش بهتر از برادرانش بود و ميانه ي خوبي با برادرانش حاجي ميرزا ابي عبدالله و آقا علي اكبر نداشت و كمتر از دو برادرش مدمغ و مزاحم بود.

در مجله ي يادگار آقاي سيّد كاظم پسر حاج ميرزا ابوالمكارم در مقاله اي تحت عنوان گفتار ما و خوانندگان درباره ي پدرش چنين مي نويسد: « از بزرگان علوم ادبي، ديني، اخبار، رجال، از خطبا و خوشنويسان بوده... او را خطبه هائي فصيح و اشعاري بليغ است. و او را بعضي از شعراي عرب نيز در قصايدي مدح گفته اند.

آن شادروان يكي از زعماي نامدار مشروطيّت در منطقه ي زنگان و خمسه بوده و در مشروطه خواهان و مردم شهر نفوذ كلام كامل داشته و در ترويج مرام و اهداف مشروطه و توسعه ي آن كوشش زياد نمود و از شيخ ابراهيم سرخه ديزجي كه نخستين وكيل بي غلّ و غش در دوره ي اوّل مجلس شوراي ملي بود و با رأي اكثريّت مشروطه خواهان و حمايت بي دريغ او انتخاب شده بود، حمايت مي فرمود.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

112 - حاجي ميرزا احمد بن حاج محمد رضا زنگاني

قدوه الانام، ملاذالاسلام، حاج ميرزا احمد بن حاج محمدرضا به سال 1304 در زنگان متولد شد و پس از تحصيل علوم مقدماتي و سطوح از مدرسين دانشمند شهر زنگان، در 1330 براي ادامه ي تحصيل به نجف اشرف رفت از حوزه ي درس اساتيد بزرگوار آيه الله شيخ الشّريعه اصفهاني، سيد كاظم يزدي، سيد محمد فيروزآبادي و شيخ مهدي مازندراني استفاده و استفاضه كرد و با كسب اجازه ي اجتهاد از آيات عظام مزبور به شهر زنگان برگشت و به تدريس و ترويج و تأليف پرداخت.

واعظ فاضل و بارع، از ائمه جماعت بود از تأليفات او:

1- حاشيه بر مكاسب

2- حاشيه بر رسائل تا آخر استصحاب

3- حاشيه بر كفايه الاصول

4- حاشيه بر شرح تجريد در ردّ قوشچي

5- شرح منظومه ي بحرالعلوم

6- حاشيه بر خلاصه الحساب

7- حاشيه بر نجات العباد

8- تعليقات بر صيغ العقود ملاّ علي قارپوزآبادي

9- هدايه المسترشدين در توحيد

10- كتاب در حجج استدلالي

11- رساله در وقت قبله

12- تقريرات في الاصول

13- تقريرات في الصّلوه

14- رساله ي عمليّه

15- حاشيه بر سؤال و جواب علامه ملا قربانعلي(ره)

16- تقريرات اصول سيّد محسن

17- حاشيه بر مناسك حج آيه الله اصفهاني

18- حاشيه بر رسائل ميرزا احمد بن مولاّ ابراهيم آيتي نجفي

19- رساله در جواز البقاء بر تقليد ميّت

20- حاشيه در ردّ قاعده ي ابن سينا

21- رساله جامعه المطالب المشكله و حلّها

22- حواشي بر قواعد علامه (ره) را مي توان نام برد.

آن شادروان پس از 78 سال عمر پربار در اواخر رمضان 1328 در شهر زنگان از دنيا رفت و در همان جا به خاك سپرده شد. اجازه مرحوم فيروزآبادي به شرح زير است:

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمد الله الذي جعل العلم علما للهدي و نجاه من موبقات الرّدي فرفع مدارج العلماء و معارج الفقهاء و اعطاهم مواريث الانبياء و فضل مدادهم علي دماه الشّهداء و ايّدهم بدعاء ملائكه السّماء و استغفار كلشي لهم حتّي الحوت في البحر و الطيرفي الهوا و الصّلواه والسلام علي محمد المبعوث علي جميع الانام و آله مصابيع الظّلام و دعائم الاسلام و معالم الحلال و الحرام و بعد فلما كان افضل ما صرفت في تحصيله همم الاخبار و اعظم ما طمحت اليه ابصار اولي الابصار التّفقه في الدين و العلم بشريعه سيد المرسلين و معرفه قواعدها و تنقيح مسالكها و توضيح مداركها بادرالي ذلك في كل زمان طائفه من المحققين الازكياء و المدّققين الاصفياء فبذلوا جهدهم لتهذيب الاحكام الاولي الاستبصار فكان و افياً كافياً لمن لا يحضره فقيه في الامصار و تفصيلاً لوسائل الشيعه في الحيره و بحار الانوار اللامعه عند ظلمه الشّكوك و الشّبهه و ممّن وفّقه الله تعالي لهذا الامر العظيم و المنهج المستقيم البارع في الفروع و الاصول و الجامع بين المعقول و المنقول الفائق علي الاقرآن و الحائز قصب السّبق يوم الرّهان ذوالمكرّمات النفيسه اثمانها و المناقب التي لا يستطاع للحاسدين كتمانها ذوالفطنه الوقاده و القريحه النّقاده صاحب التّحقيق و النّظر الدّقيق و الفهم الصّائب الرّشيق و هو بالتّصديق حرّي حقيق طود العلم الشامخ و عماد الفضل الرّاسخ العالم الكامل الباذل الذّكي الصّفي افتخار المحققين و المدققين العالم الرباني آقا ميرزا احمد الزّنجاني دامت بركاته فانّه قد سعي في تحصيل المسائل الاصوليه و القواعد الكليه الفرعيه لمعرفه كيفيّته استنباط الاحكام عن الادلّه الشّرعيه حتي بلغ المرام و درجه الاجتهاد و فاز بالقوه القدسيه و الملكه القدوسيه الّتي تمكّن بها علي استنباط الفروع من الاصول فله التّصدي للامور الشّرعيه التي امرها الي نواب الامام عليه السّلام فان تصرفاته فيها ممضاه و علي الناس اكرامه و انفاذ امره و اعظامه و ارجومنه سلوك سبيل الاحتياط الذي هو اقوم الصّراط و الوقوف عند الشّبهات فانّه خير من الاقتحام في الهلكات و التمس منه ان لا ينساني من صالح الدّعوات سيّما في الاسحار و اعقاب الصلوات.

محمدالحسيني اليزدي الفيروزآبادي

 

113 - حاج ميرزا احمد بن حاج نقي سرچمي زنگاني

عالم فاضل حاج ميرزا احمد بن حاج نقي سرچمي متولد سال 1333 ه.ق در شهر زنگان از محضر اساتيد محترم مانند حاج ميرزا عبدالرّحيم و ميرزا يحيي درس خواند و سپس به نجف رفت از شيخ محمدباقر زنگاني، حاج ميرزا فتاح تبريزي و ميرزا احمد اهري و شيخ محمد حسين كاشف العطاء استفاده كرد و به زنگان بازگشت.

مروج، فاضل، واعظ و از ائمه جماعت بود.

 

114 - حاج ميرزا عبدالحميد وفائي زنگاني

حجه الاسلام و الفاضل العلاّم آقاي حاج ميرزا عبدالحميد وفائي از دانشمندان و ائمه جماعت شمال و استان مازندران است در سال 1304 ه.ش در يك خانواده ي روحاني بي بضاعت در يكي از روستاهاي زنگان متولد شده و تا بيست سالگي در خلال اشتغال به امور فلاحت، مقدمات فارسي و قرآن را از پدر آموخته و در سال 1324 ه.ش جهت ادامه ي تحصيل به شهر زنگان عزيمت و دو سال در مدرسه ي سلطاني با وضع فلاكت باري مقدمات عربي را تمام كرد و در 1326 به قم مشرف شد. تا سال 1329 شمسي از اساتيد حوزه ي علميه ي قم اصول و فقه و تفسير را فرا گرفت.

درسال مزبور بر حسب دعوت اهالي شهرستان نوشهر (بين چالوس و آمل واقع شده و شامل بخشهاي كلاردشت و چالوس است) از طرف مرحوم آيه الله العظمي بروجردي (قدّس سرّه) به سمت امامت مسجد جامع اين شهرستان عزيمت به آن سامان نمود، و تا هم اكنون (سال تأليف جلد 7 كتاب گنجينه ي دانشمندان) به وظايف ديني از قبيل اقامه ي جماعت و ترويج و تبليغ احكام اشتغال دارند.

از آثار ايشان است:

1- كتاب ترجمه ي قوانين كيفري اسلام كه در 1341 شمسي به طبع رسيد.

2- مفتخوران يا انگلهاي اجتماع كه به واسطه اشكالهاي گوناگون مخطوط مانده است.

3- بناء مسجدي زيبا كه مظهر شكوه نوشهر و مايه ي آبروي اسلام است و در اثر تبليغات ايشان به همت مردم با ايمان ساخته شده است.

 

115 - حاج ميرزا عبدالرحيم واسعي زنگاني

فرزند مرحوم حاج عبدالكريم در نيك پي، در سال 1309ه.ق= اول ميزان 1262 ه.ش متولد شد. در شهر زنگان، دوره ي مقدماتي و سطوح را در خدمت مرحوم آخوند ملا سبزعلي و دو سال نزد علماي قزوين تحصيل كرد و درس خارج را در محضر آيه الله فقيد آقاشيخ فياض شريعتي زنگاني خوانده به مقام اجتهاد رسيد و شخصاً به تدريس دروس سطح و بعدها درس خارج پرداخت.

شاگردان زيادي تربيت نمود از جمله: حاج بيوك آقا خاتمي، حاج شيخ يعقوبعلي جبّاري، آقا شيخ تقي خاتمي، شيخ ابراهيم محمدي، آقا شيخ علي طاهري و... به قولي سالها در نجف به تحصيلات خويش ادامه داده است.

آن شادروان از نظر تقوي مورد تأييد همه بوده و مانند پدري دلسوز، با مهرباني و سخاوت و نيك نفسي و سخنان حكيمانه، نيازها و مشكلات مادي و معنوي عوام و سادات و علما و طلاب را برآورده مي فرمود.

آقاي حاج بيوك آقا خاتمي از تحصيل ايشان در نجف اطلاع ندارند. فقط سطح عالي: رسائل و مكاسب و لُمَعَتَين را از حاج شيخ فياض تحصيل كرده بود و به تدريس و تربيت طلاب و اقامه ي نماز جماعت مشغول بود در ماههاي محرم و رمضان شخصاً به منبر ميرفت.

از افراد متظاهر و دروغگو تنفّر داشت و اشخاص صديق را تشويق مي نمود. اكثر مردم شهر و روستاهاي تابعه اعتقاد عجيبي به استخاره ي ايشان داشتند و آن مرحوم نيز با سخنان دلگرم كننده تخم اميد را در دلهاي دردمندان مي كاشت.

در اواخر عمر بر اثر ناتواني و ضعف مفرط در شيوخيّت و كهولت قادر به ادامه ي زندگي نبود در تاريخ 18 ربيع الاوّل 1403 برابر با ديماه 1361 دعوت حق را لبيك گفت و در تشييع جنازه ي او همه بازاريها و اداري ها و ساير مردم و روحانيها حاضر شده بودند. عاش سعيداً و مات سعيداً و حشره الله مع اولياءالله الطاهرين.

از تأليفات ايشان:

1- كتاب ارث در فقه، عربي

2- كتاب لاضرر و لاضرار در اصول، عربي چاپ شده است. نوشته هايي از تقريرات دروس استادان خود دارد كه هنوز چاپ نشده است.

3- كتاب الرّضاع عربي

4- كتاب الصّوم عربي چاپ شده است.

5- كتاب طهارت.

لازم به يادآوري است كه تاريخي كه پسرش براي سال تولد آن شادروان گفته با تاريخ سنگ قبر او و سنين عمر وي اختلاف زيادي دارد زيرا اگر از سال 1361 كه تاريخ وفات او طبق نوشته ي سنگ قبر است، سنين عمرش را كه 92 سال نوشته اند، تفريق كنيم سال تولدش بايد 1265 باشد و اگر 1262 را با 96 سال جمع كنيم 1358 شمسي تاريخ وفات او مي شود كه با تاريخ سنگ قبر منافات دارد.

با اين حساب سال تولد آن مرحوم همان 1265 صحيح مي باشد. و مرحوم شيخ موسي عباسي در ص 71 الفهرست لمشاهير علماء زنجان تولد او را 1309 نوشته است. باز اگر 1309 را با 96 سال جمع كنيم 1405 تاريخ وفاتش خواهد بود كه دو سال با تاريخ سنگ قبرش تفاوت دارد.

 

116 - حاج ميرزا عبدالله بن حاج علي اكبر زنگاني

عالم فاضل كامل حاج ميرزا عبدالله بن حاج علي اكبر زنگاني در سال 1300 ه.ق در شهر زنگان به دنيا آمد.

نزد ميرزا هاشم، ملاّ سبزعلي، آقا ميرزا مجيد و اساتيد ديگر شهر تحصيل نمود و در سال 1319 به نجف اشرف عزيمت كرد و از دانشمندان و مدرسين بزرگ: سيد محمد فيروزآبادي، ميرزا محمد علي رشتي، ميرزا موسي مازندراني و شيخ اسماعيل قره باغي قُدِّسَ ارواحهم به مدت دو سال مستفيد گشت و در حوزه ي درس محقق صاحب كفايه و شيخ الشّريعه قدّس سرّ هما هشت سال حاضر شد. و پس از اداي مناسك حج به زنگان برگشت.

مفيد، مدرس و امام جماعت بود. از تأليفات او: 1- شرح منظومه ي بحرالعلوم.

2- تقريرات بحث مرحوم شيخ الشريعه اصفهاني 3- وجيزه اي در اخبار غريبه و حكايات عجيبه 4- كتاب وسيله الواعظين در دو جلد 5- كتاب حديقه المنابر. پسر اجلّ او از مروّجين مي باشد.

 

117 - حاج ميرزا علينقي زنجاني (زنگاني)

مرحوم حاج ميرزا علينقي زنجاني فرزند ميرزا محمد علي بن امير محسن موسوي، از علماء اصفهان بوده و كتب چندي تأليف نمود، و در مسجد خياطها (كه آن را مسجد حاجي ميرزا علينقي بنام خود وي نيز) مي گويند. در محله ميدان كهنه در راسته بازار در نزديكي [مزار] هرون ولايت امامت جماعت داشته و در ماه صفر المظفر 1258 ه.ق وفات كرده و در تخت پولاد جلوي قبر فاضل هندي به قدري فاصله دفن شد.

 

118 - لطف الله بن نصرالله بن محمد بن علي زنگاني

متولد 1233 صاحب، مقام شامخ در علم و ادب بود و در زنگان علوم مقدماتي را فرا گرفت و در اواخر زمان صاحب ضوابط به شهر مقدس كربلا رفت و پس از چندي از آن جا برگشت و در حدود سه سال در قزوين نزد علماء آن زمان به ادامه تحصيل مشغول شد و به نجف رفت و مدتي از محضر درس صاحب جواهر شيخ محمد حسن نجفي، حاجي شيخ مهدي فرزندان شيخ علي بن شيخ جعفر كاشف الغطاء و غير آنها استفاده كرد.

به سفر حج عزيمت كرد و بعد از وفات استادش صاحب الجواهر به شهر زنگان بازگشت و در آنجا اقامت كرد تا اين كه سال 1297 ه.ق بار ديگر به حج رفته به شهر زنگان آمد و در آخر رجب 1307 برابر با 1268 ه.ش وفات نمود.

از مشايخ خويش اجازه هاي اجتهاد داشت و كتابهايي در فلسفه و اصول تأليف كرده بود كه از مسوده بيرون نيامده است. آقا ميرزا فضل الله شيخ الاسلام و حاج ميرزا ابوعبدالله ضيائي پسران او بودند.

 

وي فرزند ميرزا نصرالله ابن ميرزا محمد بن علامه شهيد شيخ علي صاحب مقام شامخ در علم وادب مي باشد . ايشان در زنجان متولد شده به تاريخ 1233 و متون فقه و اصول و ادبيات را در شهر زنجان از اساتيد حوزه آن زمان ، استفاده نموده سپس مهاجرت نموده به كربلا ودر درس آقاي سيد ابراهيم خوئيني،معروف به ((صاحب ضوابط))كه از حوزه درس آن دانشمند عزيز هزار نفر از فضلا استفاده ميكردند،مدتي مشغول بوده است وبعد مراجعت نموده به قزوين.بعلت نزاع بين دولتين (قاجار وپهلوي)مدت سه سال در قزوين تحصيل نموده دوباره مراجعت نموده به عتبات عاليات ودر نجف اشرف از حوزه درس علامه شيخ محمد حسن نجفي ،صاحب جواهر وشيخ مهدي آل كاشف الغطا استفاده كرده واز اساتيد نجف اشرف ، بوده . بعد از وفات استاد خود،مرحوم صاحب جواهر مراجعت نمود به زنجان ومشغول افاده بود تا

اينكه در ماه رجب سنه 1307قمري دنيا را وداع نموده وايشان صاحب چندين اجازه از اساتيد خود بودند وتاليفاتي چند در فقه واصول و...دارند كه چاپ نشده است.

  

119 - مهدي بن حاج ميرزا ابو عبدالله موسوي ميرزايي

آيه الله حاج سيد ميرزا مهدي معروف به «حاج ميرزا مهدي» ابن حاج ميرزا ابوعبدالله شمس الدين محمد بن سيد ابوالقاسم ميرزايي موسوي در سال 1296 ه.ق در شهر زنگان ديده به جهان گشود. قدري از علوم را در شهر زنگان خواند و بعد به تهران عزيمت نمود و از محضر آقا علي نوري صاحب بدايع الحكم استفاده كرد و سپس در سال 1316 ه.ق به نجف اشرف رفت و از آخوند صاحب كفايه و شيخ شريعت اصفهاني تحصيل نمود و در سال 1328 به زنگان برگشت.

مفيد، مدرّس، يكي از روحانيين بود و مقام او در علم و فضل مشهورتر از آنست كه ذكر شود.

نيك نفس، خوش خلق، متين كلام سليم الجنبه بوده و پس از تربيت و تعليم شاگردان برجسته درسال 1359 ه.ق در شهر زنگان مرحوم و مدفون شد.

حاج ميرزا مهدي سه پسر داشت: 1- سيد ميرزا محمد موسوي ميرزايي متولد 1314 ه.ق 2- سيد محمد حسين معروف به آقا نجفي مولود در محرم سال 1322 ه.ق 3- سيد ميرزا ابوطالب موسوي ميرزايي. كه شرح حال دو نفر اخير را در اين كتاب از مآخذ موجود، ذكر كرده ام.

 

ميرزايي ها

منبع : سايت سازمان ميراث فرهنگي

 يكي از اصيل ترين خاندان سادات زنجان كه روزگاراني دراز هر زنجاني اي وقتي ميخواست سوگند يادنمايد با نام ايشان به جدشان سوگند ميخورد ، خاندان ميرزايي هاي زنجان است. حاج ميرزا ابوالقاسم مجتهد ، ميرزايي بزرگ با بيست و هفت واسطه به امام موسي كاظم ميرسد ، بدين وصف : سيد ابوالقاسم محمد (27) بن محمد كاظم (26) بن امير محمد حسين(25) بن سيد محسن(24) بن امير سليم(23) بن برهالدين (22) بن سيدشاهي(21) بن حسن(20) بن عبدالله(19) بن علي(18) بن سليمان(17) بن عبدالصمد احمد(16) بن محمد(15) بن داوود(14) بن ابراهيم(13) بن علي (12) بن خليل(11) بن ابراهيم السمين(10) ... بن موسي الثاني (ابي سبحه) (3) بن ابراهيم الاصغر(2) بن الامام موسي الكاظم(1)

در سلسله ابن نسب ، ابراهيم السمين (10) در نزديكي طور خورماتور در 81 كيلومتري كركوك مدفون است كه قبرش مشهور است . امكا ابراهيم الاصغر (2) در كتب مختلف محل هاي متفاوتي را براي دفن ايشان ذكر كرده اند ، از جمله در لاهيجان ، مقبره كنوني جلال الدين اشرف و يا در يمن و حتي در كربلا و بغداد.

درباره علت آمدن اين خاندان به زنجان نوشته اند : كه شاه اسماعيل صفوي در پي رسمي كردن مذهب شيعه در كشوراز مرحوم شيخعلي بن عبدالعالي كركي ، معروف به محقق ثاني و محقق كركي ، بارها درخواست نمود كه بكشور ايران بيايد ولي محقق نمي پذيرفت تا اينكه در زمان سلطنت شاه طهماسب صفوي (984-930 ه.ق) تجديد مطلع شد.

محقق اين بار پذيرفت و همراه با جمعي از علماي بزرگ عصر به ايران آمد از جمله برهان الدين بن سيد شاهي (22) بود كه زنجان را به ايشان اختصاص داد. سيد امير محسن (24) جد ميرزايي ها و موسوي هاي زنجان و اصفهان از تلاميذ مرحوم ملامحمد باقر مجلسي ، صاحب بحار الانوار (متوفي1110 ه.ق) و از اعلام علماي عصر و فضلاي دهر بوده اند.

در اواخر سلطنت شاه سلطان حسين صفوي در انقلاب افغان ها محمود افغان اموال سيد محسن(24) را به غارت برده و خانه و عمارتشان را بطعمه آتش ميكشد . عمارت اين جد مرحوم ، سالهاي متمادي به همان حال باقي مي ماند ، اين ميرزا ابوالقاسم (معروف به ميرزا) آن خانه را تعمير مي نمايد و خانه مذكور همچنان در يد اختلاف سيد مرحوم است.

نوه سيد محسن ، يعني سيدمحمدكاظم (26) فر عتبات عاليات را در پيش ميگيرد و به محضر درس مرحوم آقاي سيدعلي صاحب رياض در آمده ، تااينكه به مقام اجتهاد نائل ميشود و درسي و سه سالگي به تاريخ 1232 ه.ق در زنجان وفات مي يابد كه از وي دوفرزند ذكور : مرحوم سيدابوالقاسم معروف به ميرزا (جدميرزايي ها) و مرحوم سيدمحمد باقر (جدموسوي هاي زنجان) باقي مي ماند . مزار وي در كنار پسرش واقع در مقبره ميرزايي است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

120 - حاج ملا آقا،ابن ملا مصطفي خوئيني

الحبر المؤيّد و المولي المسدّد، فخر الفقهاء و المجتهدين مولانا حاج ملّا آقا در 1247 به دنيا آمد. مقدمات را در خوئين خوانده به قزوين رفت و علوم زيادي را فرا گرفت و به اصفهان كوچ كرد و درآنجا از محضر مشايخ زمان كسب علوم كرد و به عراق رفت و از آنجا به قزوين برگشت. مفيد، مفتي، مدرّس و مؤلّف بود و به رياست روحانيين قزوين رسيد.

از سخن صاحب المآثر و آلاثار در اين مقام خوشم آمد كه اين گونه نوشته است:

«حاجي ملّا آقاي مجتهد خوئيني فقيهي متبحر و محدثي متتبع و محققي متدرب مي باشد و ساكن دارالسلطنه قزوين است و در تاريخ تأليف اين كتاب رياست شرعيه ي آن خطه، من جميع الجهات، با اوست و در آن مملكت بر حسب شايستگي و سزاواري قبول عامّه و در حسن بيان و تفهيم دقايق قدرتي تامّه دارد. در انواع علوم شرعيه تصنيفاتي پرداخته است مدّالله ايّام ترويجه. انتهي»

درسال 1307 ه.ق وفات نمود.

از تأليفات اوست: 1- حاشيه بر رياض. 2- حاشيه بر اشارات. 3- حاشيه بر تفسير صافي تا آخر سوره البقره. 4- كتاب مرآه المراد در رجال. 5- رساله در جبر و تفويض. 6- رساله در بداء. 7- ارجوزه در ديات و غير ذلك.

 

121 - حاج ملا ابراهيم بن شيخ اسحق خوئيني

عالم ورع حاج ملّا ابراهيم بن شيخ اسحق بن ابراهيم بن ابراهيم از بزرگان شاگردان شيخ مرتضي انصاري و داماد شيخ عبدالكريم روغني قزويني بود از نجف به وطنش برگشت. مرجع و مفيد بود.

او و پسرانش به «آل اسحق» معروفند. وي پنج پسر داشت به نام هاي: 1- ملّا يوسف كه فاضل بود و طبع شعر داشت. و پسر او ملّا محمد علي آل اسحق بود كه در غائله حزب توده كشته شد و شرح حالش در جاي ديگر خواهد آمد.

2- شيخ اسحق، متولد 1258 و متوفي 1313 ه.ق در نجف . 3- ملّا مصطفي 4- شيخ عبدالكريم معروف كه شرح حالش ذكر شد. 5- ملّا اسماعيل كه فاضل و آموزگار بود و هم صاحب محضر.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

122 - سيد محمد باقر موسوي چرزه اي طارمي ( شفتي )

مؤلّف «گنجينه ي دانشمندان» شرح حال او را چنين نوشته است:

«جناب مستطاب سيد الفقهاء و المجتهدين آيه الله العظمي في العالمين العلامه الكبري حجه الاسلام علي الاطّلاق السيد محمد باقر بن سيد محمد تقي بن سيد محمد زكي بن محمد تقي بن شاه قاسم بن امير اشرف بن شاه قاسم بن شاه هدايت بن امير هاشم ابن سلطان سيد علي قاضي بن سيد علي بن محمد بن علي بن محمد بن موسي بن جعفر اسماعيل بن احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن ابي القاسم بن حمزه بن الامام موسي الكاظم (ع) از فحول علماء اماميه فقيه اصولي، اديب نحوي، رجالي و رياضي در قرن دوازدهم هجري بوده است.

تولد آن بزرگوار در سال 1175 ه.ق در روستاي چرزه از روستاهاي دهستان گيلوان طارم عليا واقع در 107 كيلومتري شمال شرقي زنگان و 5/16 كيلومتري شمال غربي گيلوان و ده فرسخي شفت، صورت گرفت.

در هفت سالگي، به شفت منتقل شد وپس از ده سال در سن 17 سالگي (1192ه.ق) به كشور فعلي عراق مهاجرت نمود و در كربلا از درس وحيد علي الاطلاق و استاد الاكبر علامه محمد باقر بهبهاني و پس از آن از علامه سيد علي صاحب رياض المسائل استفاده كرد و بعد به نجف مشرف شد و از محضر علامه بزرگ سيد مهدي بحرالعلوم و علامه شيخ جعفر كاشف الغطاء بهره مند گرديد و مسافرتي به كاظمين نمود و از حضرت علامه سيد محسن كاظمي اعرجي مستفيض گشت و پس از هشت سال توقف در عراق در سال 1200 ه.ق به ايران برگشت و در قم از محضر محقق بزرگوار ميرزا ابوالقاسم قمي صاحب «قوانين الاصول» استفاده كرد و از آنجا به كاشان عزيمت [نمود و] از محضر و درس اخلاقي ملاّ مهدي نراقي صاحب «جامع السّعادات» كامياب شد و در سال 1206 ه.ق به اصفهان وارد [گشت] و رحل اقامت افكند و افاضل طلاّب و علماء در گردش جمع شدند و از درس و بحثش استفاده نمودند و شهرت جهاني پيدا كرد و به رياست عامّه و مرجعيت تامّه رسيد.

و بسط يدش تا اجراء حدود الهي رسيد. و شمشيري كه با آن ده ها حد الهي را جاري كرده است اكنون (زمان تأليف ج 5 گنجينه ي دانشمندان) در بيت آن بزرگوار در دست حفيدش حجه الاسلام و المسلمين حاج رضا باقي و موجود است. و تاريخ روحانيت ياد ندارد كه اين موقعيت براي احدي از علماء و مراجع شيعه غير آن جناب پيدا شده باشد و اين نبود مگر حسن باطن و سلامت نفسش (الله اعلم حيث يجعل رسالته).

از اقران و اصدقاء خالص او عالم ربّاني و آيه سبحاني علامه بزرگ حاج ملا محمد ابراهيم كلباسي بود كه با آن همه عظمت، سيد را بر خود مقدم مي داشت و حتي حكم او را بدون وضو نمي گرفت.

حجه الاسلام سيد محمد باقر چرزه اي در عصر روز يكشنبه دوم ربيع الثّاني 1260 ه.ق به سن 85 سالگي به مرض استسقا در اصفهان از دنيا رفت و در مقبره ي خود در زاويه ي مسجد خودش (مسجد سيّد) در محله ي بيدآباد (خيابان محمدرضا شاه سابق) مدفون گرديد.

آثار خالده ي سيّد عبارتند از: 1- مسجد عظيم و زيباي او در محله ي بيدآباد خيابان مذكور كه از مساجد مهمه و معروف اصفهان و بلكه ايرانست.

2- كتاب «مطالع الانوار»، در شرح شرايع محقق كه پنج جلد خطي آن در كتابخانه مدرسه ي سپهسالار تهران موجود است.

3- جوابات المسائل، در دو جلد.

4- تحفه الابرار، رساله ي عمليّه فارسي در احكام شرع.

5- قضا و شهادات استدلالي

6- زهره الباهره، در اصول فقه

آثار ديگر او به نقل از فرهنگ معين ج5، اعلام (ذيل حجه الاسلام) عبارتند از:

1- آداب صلوه اللّيل و فضلها 2- الاجازات 3- اصحاب الاجماع 4- اصحاب العّده للكليني 5- الاستقبال في شرح مبحث القبله من التحفه 6- تمييز مشتركات الرّجال 7- وجوب اقامه حدود در زمان غيبت بر مجتهدين و فقها و خودش نيز مباشر اجراي حد شرعي مي شده و مقتولين او كه به حكم شرع مقدس در دست خود و يا به حكم او كشته شده اند هشتاد يا نود و يا صدوبيست تن بوده اند. 8- بالغ بر بيست و دو ساله در تحقيق رجال حديث امامي نوشته است.

علامه دهخدا 12 ستون لغت نامه را به شرح حال و معرفي كامل او اختصاص داده است. و ده ها رساله و تعليقات ديگر.

داراي شش فرزند پسر بود به اسامي: 1- حجه الاسلام ثاني علامه ي جليل القدر آيه الله العظمي حاج سيد اسدالله متوفي 1290 در كرمانشاه 2- آيه الله سيد ابوالقاسم 3- آيه الله سيد محمد علي متوفي 1282 4- آيه الله ميرزا زين العابدين 5- آيه الله سيد جعفر 6- آيه الله سيّد مؤمن.

در حال حاضر دونفر از احفاد آن بزرگوار در قيد حياتند و در مسجد سيد به جاي نياكان خود اقامه جماعت مي نمايند.

لازم به توضيح است سيد محمد باقر چرزه اي كمتر با نام وطن اصليش شهرت دارد و چون ده سال در شفت ساكن بوده (بطوري كه ذكرشد) به حجه الاسلام شفتي معروف ميباشد و در كتب رجال با همين نسبتها شناخته شده است.

مرحوم شيخ موسي عباسي در الفهرست لمشاهير علماء زنجان مي نويسد: مولانا حاج شيخ جواد طارمي در كتاب «اصول جعفريه» منسوب بودن او را به روستاي چرزه روشن فرمود و اشخاص موثّق به من خبر دادند كه عمو زاده هاي مترجم از سادات حسينيه در روستاي مذكور موجودند.

مقام روحانيت در كشور ايران از حيث ترقّي و تعالي به درجه اي رسيد كه سيد محمد باقر حجه الاسلام چرزه اي شفتي در اصفهان قدرتي نامحدودتر از قدرت سلطان قاجار در تهران يافته بود و «فتحعلي شاه» براي تحقيق و تحديد حدود نفوذ و دخالت سيد مزبور در امور، دوبار به اصفهان سفركرد و بار دوم كه در سر انديشه ي اعمال شدتي درباره ي او كرده بود، به مرگ ناگهاني در آن شهر هلاك شد و مردم اصفهان؛ اين حادثه را مي خواستند به حساب كرامت حجه الاسلام خود بگذارند.

آقاي عباس اقبال آشتياني مي گويد: بعد از انقراض سلسله ي صفويه تا قوام يافتن سلسله ي قاجاريه يعني در دوره اي كه تقريباً بين وفات ملا محمد باقر مجلسي دوم (1037-1111) و گذشتن عهد شاگردان او و ظهور آقا محمد باقر بهبهاني (1118-1206) قرار گرفته و نزديك به يك قرن طول كشيده مذهب شيعه ي اماميه در ايران بر اثر استيلاي افاغنه و نادرشاه سني مذهب و حكومت زنديه كه هيچگونه تعصب خاصي در ترويج اين دين و تجليل خارج اندازه از علماي آن نشان نمي دادند، از آن رونق عجيبي كه در عصر صفويه داشت افتاد، و اگر هم علمائي كه مردم از ايشان تقليد مي كردند و به پيشوايي ايشان سر فرود مي آوردند در ميان اماميه بظهور رسيدند، يا در خارج از ايران مانند عتبات و بحرين مي زيستند، يا آنكه در كنج انزوا سر مي كردند.

و چون دولتي مركزي يا پادشاهي مقتدر نبود كه مشوّق ايشان و مروج احكام و تأليفات آنان شود چندان نام و نشاني پيدا نكردند، مثل ملااسماعيل خواجوئي اصفهاني (متوفي سال 1173) و ملاّمحمد رفيع گيلاني وشيخ يوسف بحراني صاحب حدائق و كشكول (1106-1186) و آقا محمد بيدآبادي اصفهاني (متوفي سال 1197) كه مشهورترين علماي اماميه در اين دوره ي فترت بشمار مي آيند.

در اوايل عهد فتحعليشاه كه دولت قاجاريه اساس يافت و قوام گرفت و بار ديگر دولت واحدي در ايران بوجود آمد و داراي مركزيت شد، به علت اين كه فتحعليشاه و رجال دربار و پسران او تعلق مخصوصي به مذهب شيعه نشان مي دادند و مي كوشيدند كه آثار مدروسه ي اين مذهب را احيا و مشاهد متبركه ي آن را تعمير و علماي اماميه را تجليل نمايند، و در مقابل سلاطين و رجال عثماني مثل دوره ي صفويه سياستي متكي بر آئين شيعه داشته باشند به تدريج بازار علماي اماميه رونق گرفت.

حوزه هاي درس از نو در اصفهان و شيراز و كرمان و مشهد و تهران و تبريز باز شد، تأليف كتب و رسائل در تأئيد اين مذهب معمول گرديد و كسي كه در اين راه حقيقت پيشقدم و از بزرگترين احياكنندگان سنت قديم بشمار مي رود آقا محمد باقر بهبهاني (1118-1206) معروف به وحيد و محقق و مجدد و مروج رأس المأثه الثالثه عشر است.

و او در فروع و رجال و حديث علامه ي زمان خود بود، و خدمت عمده ي وي به علماي اصولي شيعه، قيام اوست بر ضد علماي اخباري، كه در عصر او در عتبات غلبه ي كلي يافته و تزلزلي در بنيان معتقدات اصوليين كه اكثر شيعه اماميه از ايشان تبعيت مي كردند انداخته بودند. آقا محمد باقر بهبهاني بقدرت احاطه بر حديث و فروع، بمجادله با اخباريان پرداخت، و با تأليف كتاب «الاجتهاد و الاخبار في الرد علي الاخباريه» در بيان كيفيت اجتهاد و مقدمات و اقسام آن بتدريج اخباريون را در عراق عرب در نورديد، و شاگردان بسيار او طريقه ي استاد خويش را ترويج و تعقيب كردند، و از اين تاريخ يك طبقه از علماي اماميه در ايران و خارج از ايران بظهور رسيدند كه در اجتهاد و كثرت فضل و اتفاق مؤلفات، پاي كمي از علماي اماميه ي عصر صفوي ندارند.

چنان كه تأليفات عده اي از ايشان در رديف كتب عمده اي از دانشمندان شيعي مذهب قبل از قاجاريه مانده و كتاب درسي شده بود (از قبيل لمعه و شرح آن و قواعد و تبصره و وسايل و شرايع و معالم و مدارك) در آمده همين حكم را پيدا كرد، و كتبي نظير قوانين و فرائد و ضوابط و جواهر و رياض و كشف الغطاء و كفايه و مستدرك بوجود آمد كه تا حدي رونق بازار كتب درسي قديمي را شكست و اكثر اين مؤلفات هنوز هم در ميان طلاب علوم ديني شيعه ي اماميه در ايران و عتبات درس گفته مي شود، و فضلاي بعد شروح و حواشي بسيار بر آنها نوشته اند.

علماي اماميه ي دوره ي قاجاريه بر اثر تشويقي كه از ايشان مي شد و شهرتي كه در نتيجه ي تأليفات و علم و فضل و كثرت شاگردان و مقلدين پيدا كردند. بتدريج چنان نفوذ يافتند كه پايه ي قدرت خود را برابر يا بالاتر از قدرت سلاطين و اولياي امور گذاشتند و بنام ترويج احكام دين و اجراي حدود و نيابت از امام غائب در بسياري موارد سلاطين و حكام را مطيع اوامر و احكام خود كردند، و از ايشان حتي جماعتي دين را دكان قرار دادند و بجمع مال و منال بسيار و ارتكاب اعمال ظالمانه و منع اولياي امور از پاره اي اصطلاحات كه بضرر منافع ايشان تمام مي شد پرداختند و مظالمي بر دست بعضي از آنان رفت كه حتي عامه ساده ذهن راهم از آن جماعت بري كرد و مي توان گفت كه حركات بي رويه و بي اعتداليهاي خلاف دين بعضي از آن طايفه بود كه بار ديگر قوتي در كالبد نيم جان اخباريون دميد و بعضي از ناراضيان و منتظران تغيير وضع را بطرف شيخيه و بابيه كه بعقيده ي خود مقالاتي تازه آورده بودند متوجه ساخت.

ما در اين سلسله مقالات سعي مي كنيم كه شرح حال چند تن از متنفذترين و موثرترين علماي اماميه عهد قاجاريه را در مجله (يادگار) بتدريج منتشر كنيم تا هم مردم بزندگاني و شرح اعمال و آثار كساني كه در عصر خود از مشاهير زمان و از عوامل عمده ي زندگاني عامه ي معاصر خويش بوده اند، آشنا شوند و هم كم و بيش با حوال دوره اي كه اين علما پرورده ي آن بوده و در آن تأثير عظيم داشته اند پي ببرند.

اينك به ترجمه ي احوال حجه الاسلام شفتي كه از اشهر مشاهير اين طايفه بوده شروع مي كنيم:

1- ابتداي زندگاني حجه الاسلام: حجه الاسلام سيد محمد باقر موسوي شفتي در سال 1180 در شفت گيلان (جنوب غربي رشت) به دنيا آمده و در نسبت او به بيست و يك واسطه بامامزاده حمزه بن امام موسي كاظم مي رسد. سيد بعد از آنكه تا سن بيست در موطن خود به تحصيل مقدمات اشتغال داشت براي تكميل معلومات عازم عتبات شد و در نجف در حوزه ي درس علماي بزرگ اماميه مانند سيد محمد مهدي بحرالعلوم طباطبائي (1140-1155-1212) و ميرسيد علي طباطبائي (1140-1231) صاحب رياض المسائل يعني شرح كبير و شيخ جعفر نجفي (متوفي سال 1227) معروف به كاشف الغطاء و ملامحمد مهدي نراقي (متوفي سال 1209) به تلمذ پرداخت.

سپس محضر آقا محمد باقر بهبهاني معروف را دريافت، و پس از آن كه از اكثر بزرگان عراق اجازه ي اجتهاد گرفت در مراجعت به ايران در قم به خدمت ميرزا ابوالقاسم قمي (1130-1231) شفتي الاصل صاحب كتاب معروف قوانين همشهري خود رسيد، و مدتي نيز مجلس درس او را درك كرد و ميرزاي قمي اجازه ي اجتهاد مفصلي براي او نوشت.

حجه الاسلام درسال 1217 از قم به اصفهان آمد و در اين شهر رحل اقامت انداخت و آنجا را مسكن دائمي خود قرار داد و تا زنده بود درآنجا مي زيست و به عبادت و تأليف كتاب به جمع مال و تجارت و بذل و بخشش و اجراي حدود و ترويج احكام اشتغال داشت، و به اين شكل بيش از چهل سال بين دنيا و عقبي زندگاني پرسروصدائي را درآن شهر گذرانيد.

2- ثروت و قدرت حجه الاسلام: حجه الاسلام شفتي وقتي كه به اصفهان رسيد دانشمندي بود كه با وجود داشتن سرمايه اي وافي از علم در رياضيات و ادبيات و اصول و فروع ديني در نهايت فقر و تهيدستي بود، و جز سفره اي كه در آن نان مي نهاد و يك جلد كتاب انموذج و يك جلد مدارك چيزي ديگر نداشت.

وقتي يكي از طلاب قم در ايام توانگري و شوكت حجه الاسلام نامه اي به او نوشت و از تنگدستي خود ناليد. حجه الاسلام در جواب او چنين نوشت: « خادم شريعت غراء زماني كه وارد اين ولايت شد سواي يك انموذج و يك مجلد مدارك بخط نحس خود چيزي ديگر نداشت و حال كمترين كتابخانه اي مي باشد كه به كتابخانه ي احقر برسد» سيد شفتي هنگامي كه در نجف تحصيل مي كرد، با حاجي محمد ابراهيم كلباسي (متوفي سال 1262) كه او نيز مشغول تعلم بود، ارتباط يافت و با يكديگر دوست شدند. روزي در آنجا حاجي به ديدن سيد رفت ديد سيد افتاده است معلوم شد سيد از گرسنگي غش كرده، حاجي رفت و براي او غذاي مناسبي تحصيل كرده به او خورانيد و او به حال آمد، سيد بحرالعلوم هم شدت فقر سيد را فهميد و اصرار نمود كه وقت غذا او را بخواند تا حاضر شود ولي سيد قبول نكرد چندي هم در كربلاي معلي در درس آقا سيد علي صاحب شرح كبير حاضر مي شد و آقا سيد علي روزي دونان براي او مقرر داشته بود چنين طالب علمي كه در تمام مدت عمر به عبادت و تقوي و زهد مشهور بوده و غالب اوقات او از خوف خدا به تضرع و ابتهال و نماز و دعا مي گذشته، و شبها از شدت استغراق و گريه و زاري و عجز و الحاح بدرگاه باري تعالي او راحال جنون دست مي داده، بتدريج تا آنجا ثروتمند و مالك و تاجر شده كه سالي هفتاد هزار تومان به ديوان ماليات مي داده و عدد آباديها و خانه ها و ميزان نقدينه ي او را هيچ كس جز خود او نمي دانسته و ضياع و عقار او را نه آفتاب مساحت مي توانسته است نه باد شمال!.

در شرح حال او معاصرينش چنين نوشته اند: كه از زمان ائمه ي اطهار تا آن عهد هيچ يك از علماي اماميه حتي سيد مرتضي علم الهدي نقيب طالبين را در بغداد آن اندازه مكنت و ثروت به دست نيفتاده بود.

حاج محمد كريم خان قاجار با آن همه املاك موروث و مكتسب و حاج ملاعلي كني با آن مقدار باغ و قنوات به قدر عشري از اعشار سيد شفتي مال و منال نداشتند. در باب ثروت كثير و املاك بيحد و حساب سيد شفتي با وجود تنگدستي و فقر كلي او در اوان جواني روايات مختلف و افسانه هاي عجيب و غريب برسر زبان مردم هم عصر او جاري بوده است، چنان كه بعضي از عوام النّاس او را كيمياگر مي دانسته اند و بعضي به او لقب «عمل قرطاس» نسبت مي داده و مي گفته اند كه او كاغذ را به هم مي پيچد و عملي مي كرد كه آن مبدل به پول مي شد.

و برخي ديگر ثروت او را از خزانه ي غيب نازل و وارد مي شمرده اند. اما حقيقت مطلب گويا اينست كه يكي از متمولين شفت كه ميزان ديانت و تقواي آقا را شنيده بود مالي گزاف به اصفهان نزد همشهري خود مي فرستد تا مقداري از آن را خود به تصرف بگيرد و بقيه را به معامله و استثمار بيندازد، منافع آن را خود بردارد و اصل مال را هم پس از مردن او در مصارف خيريه به كار ببرد.

سيد به همين ترتيب عمل نمود و پول آن متمول شفتي را قسمتي صرف تجارت كرد و با قسمتي ديگر به بيع شرط گرفتن املاك مردم مشغول شد، از تجارت سودگران برد.

در عمل بيع شرط هم به محض اينكه موعد سر مي رسيد، موارد بيع را به تصرف خود مي گرفت و يا بوجه نقد مبدل مي ساخت و اين كار كه چندين سال به طول انجاميد سيد را صاحب آلاف و الوف كرد، وراهي پيش پاي او صاف شد كه از هر عمل قرطاس و كيميائي مطمئن تر و بي رنج تر بود.

ميرزا محمد تنكابني صاحب قصص العلماء كه از شاگردان سيد شفتي بوده با همان ساده لوحي كه مخصوص اوست در باب ثروت استاد خود چنين مي نويسد: « خانه اش مشتمل بود بر دور و بيوت بسيار و هفت پسر داشت هريك اندروني و بيروني عليحده و مخارج ايشان جدا بود، فرزند اكبرش آقا ميرزا زين العابدين در اصطبل خود هفت رأس اسب خوب بسته داشت، عيال حجه الاسلام قطع نظر از پسران و عيال ايشان، صدنفر در شمار آمده بود، از خادمان و كنيزان و زنان.

و قري و ضياع و عقار بي اندازه داشت، در شهر اصفهان گويا چهارصد كاروانسرا از مال خود داشته، گويا زياده از دو هزار باب دكاكين داشته و يكي از قراي او در اصفهان كروند بوده كه نهصد خروار برنج مقرري آنجا بوده قطع نظر از گندم و جو و حبوبات ديگر، و يك باب آسيا در نجف آباد داشت كه مستمراً روزي يك تومان اجاره ي او بود، و هكذا او املاكي كه در بروجرد داشت مداخل آن تقريباً سالي شش هزار تومان بود و املاكي كه در يزد داشت سالي دو هزار تومان بود، دهاتي كه در شيراز داشت، سالي چند هزار تومان مداخل آن ها بود، مجملاً سالي هفده هزار تومان ماليات ديواني دهات آن جناب در اصفهان بود كه به ديوان مي رسيد از اين گذشته هر سال از تمام بلاد ايران حتي هندوستان و قفقازيه و تركستان، مبالغي كثير از جانب شيعيان به عنوان سهم امام به خدمت حجه الاسلام روانه مي شد، و او از آنها قسمتي را به مستحقين مي بخشيد و قسمتي را هم به تصرف خود در مي آورد، حجه الاسلام از جهت ثروت غالباً مورد غبطه ي اعيان و حكام حتي سلاطين زمان خود بود، و اكثر ايشان به او مقروض بودند و در مواقع ضرورت از او استمداد مالي مي كردند و در عصر او بيشتر ثروت و املاك اصفهان يا در دست او بود يا در دست خاندان صدر اصفهاني، و اين حال همان وضعي است كه بعد از پنجاه سال بين آقا نجفي و ظلّ السلطان در همين شهر تجديد شد به اين معني كه جمع آمدن آن همه ثروت در دست يكي از پيشوايان مذهبي و اطاعت عجيب عامه از او به تدريج ميزان قدرت دنيايي او را نيز فوق العاده بالا برد، تا آنجا كه هيچ حاكمي در اصفهان در مقابل نفاذ امر حجه الاسلام قدرت نداشت، او بديدن هيچ يك از حكام نمي رفت و حاكم اصفهان هروقت شرفياب خدمت ايشان مي شد دم در سلام مي كرد و مي ايستاد، و بسا بود كه آن جناب ملتقت نمي شد بعد از ساعتي نگاه مي كرد و او را اذن جلوس مي داد، و براي او تواضعي نمي كرد تنها وقتي كه فتحعليشاه و محمدشاه به اصفهان آمدند به ديدن ايشان رفت ولي باكوكبه و جلالي كه گوئي شاهي بديدن شاهي مي رود، و در ملاقات نيز از خود نهايت تبختر و تفرعن نشان داد.

«در زماني كه فتحعليشاه در اصفهان در عمارت هفت دست كه در بيرون شهر است منزل داشت دوربين انداخته به صحرا تماشا مي كرد ديد فيلي با بار كرده مي آورند سلطان به ملازمان حضور گفت كه فيلي براي ما مي آورند پس نگاه كرد ديد فيل را از اردو گدرانيدند و به جانب شهر مي برند، سلطان استفسار كرد كه فيل از كيست و بارش چيست؟ به عرض او رسانيدند كه اين فيل از تجار و ارباب دولت از مسلمانان هند است كه براي حجه الاسلام فرستاده اند و بارش تن خواهيست كه تجار هند از وجوه برّومال امام براي آن جناب فرستاده اند، سلطان را در باطن خوش آيند نشد.

چون فيل را نزد سيد بردند و حكايت سلطان را نيز به عرض جناب سيد رسانيدند، سيد بار آن را كه تنخواه بود قبض نمود و فيل را براي سلطان فرستاد» در موقعي كه سيد مسجد معروف خود را در محله ي بيد آباد اصفهان در مجاورت منزل خويش مي ساخت فتحعليشاه بديدن او و تماشاي آن مسجد رفت و از سيد خواهش نمود كه او را نيز در مخارج آن بنا شريك و سهيم سازد.

سيد قبول نكرد، شاه گفت گمان نمي كنم كه شما را قدرت اتمام چنين بنا باشد، سيد گفت: مرا دست در خزانه ي خداوند عالم است. زماني كه فتحعليشاه به اصفهان آمد و سيد را بديدن او بردند سلطان به سيد گفت: كه از من مطلبي خواهش كنيد، سيد امتناع نمود، سلطان اصرار كرد آخر الامر سيد گفت: كه چون اصرار داريد مرا استدعا اينكه نقاره خانه را موقوف كنند، سلطان سكوت كرد، پس از برخاستن سيد، سلطان به امين الدوله گفت: عجب سيدي است كه از من خواهش مي كند كه نقاره خانه ي سلطاني را كه علامت پادشاهيست موقوف دارم.

امين الدوله معذرت خواست. در عهد محمدشاه از آنجا كه اقتدار سيد بيش از پيش فزوني گرفته بود وقتي كه سيد در اصفهان به ديدن آن پادشاه رفت، زيادتر از زمان فتحعليشاه نخوت و جبروت و خودنمائي ظاهر كرد، به اين معني كه براستري سوار شد و يكي از قارئين خوش آواز قرآن را دستور داد تا پيشاپيش استر آقا آيات مناسب مقام بخواند و به اين وضع به سمت عمارت هفت دست در ساحل زاينده رود كه مقر شاه بود حركت نمود و چون به شاه نزديك شد قاري اين آيه را خواند: « كما ارسلنا الي فرعون رسولاً فعصي فرعون الرسول» (سوره ي 73/آيه 15و16) وقتي كه سلطان به ديدن او رفت و با نقاره به خانه ي او نزديك شد سيد كه براي استقبال تا بدر سراي خود آمده بود چون در ميان صحن حياط صداي نقاره بگوشش رسيد، دستها را به آسمان برداشت و عرض كرد خداوند ذلت اولاد فاطمه ي زهرا را بيش از اين مخواه، سپس به خانه برگشت، بعد از وفات فتحعليشاه و قبل از آنكه محمدشاه به طهران برسد و بتخت سلطنت جلوس كند چند تن از برادران او با دعاي سلطنت برخاستند، از آن جمله بود عليشاه ظل السلطان كه چند روزي نيز در طهران خود را پادشاه خواند و يك عده از رجال دوره ي فتحعليشاه كه از هيبت ميرزا ابوالقاسم قائم مقام وحشت داشتند عليرغم محمدشاه و صدراعظم او، جانب عليشاه را گرفتند مانند اللهيار خان آصف الدوله قاجار و عبدالله خان امين الدوله پسر حاجي محمد حسينخان صدر اصفهاني.

پس از آن كه اساس سلطنت محمدشاه قوام گرفت و ظل السلطان در دعوي خود مغلوب شد، عبدالله خان امين الدوله از ترس در اصفهان به خانه ي حجه الاسلام شفتي پناه برد ودر آنجا به بست نشست، و چنين شهرت داد كه ديگر در امور مملكت مداخله نخواهد كرد، اما اين ادعا حقيقت نداشت و امين الدوله به پشت گرمي سيد شفتي و شفاعتي كه سيد از او كرده بود دائماً مشغول توطئه و زمينه سازي بود، و خبر اين دسيسه هاي او در طهران به قائم مقام مي رسيد.

عاقبت قائم مقام از قول شاه نامه ي ذيل را در جواب وساطت حجه الاسلام باو نوشت و آن چنان كه ملاحظه مي شود در حقيقت تهديدي به حجه الاسلام نيز هست: « مسطورات آن جناب به نظر اصابت اثر رسيد، وچون به اصول مكاتبات بقاعده ي مشهوره بدلي از حصول ملاقات مي تواند شد خاطر مهر مظاهر را كه در هواي شوق ديدار بود زايدالوصف مسرور و مبتهج ساخت.

سابقاً در باب مقرب الخاقان امين الدوله اظهاري كرده بودند و بر وفق خواهش آن جناب مقرر شد كه اگر مصلحت خود را در تقلد اشغال دنيوي مي داند به آستانه ي قدس شتابد و اگر باقتضاي سن و التزام تشرع راغب اعمال اخروي است بعتبات عاليات عرش درجات عازم شود، و در هر حال بعد از فضل خدا بواسطه ي آن جناب در كنف رأفت و توجه ما باشد.

ليكن بعداز آن طور توسط آن جناب و اين گونه تفقد ما، چندي گذشت كه به هيچ يك از ايندوكار اقدام نكرد و در ميان دنيا و آخرت معطل بود، بتواتر و شياع رسيد كه در اين ظرف مدت بيكار نبوده و بي سبب تعطيل جايز نداشته.

بر آن جناب مستطاب بهتر معلوم است كه تا حال چه مبلغ مال مردم در اصفهان تلف شده و چقدر دماء و نفوس در خارج و داخل آن ولايت بر باد فنا رفته.

اگر سخن مردم در حق او صدق است واجب است كه از آن ولايت اعراض كند و اگر مبني بر اغراض است چه لازم است كه درميان دارالخلافه و فارس بنشيند و عرض سهام تهمت گردد.

بالجمله باز آنچه در باب مصلحت مملكت و آسودگي او به خاطر مي رسد همين است كه يا بخدمت ما در طهران يا بطاعت خدا در عتبات بپردازد و تازوداست بيكي از اين دو كار اقدام كند، و در هر صورت آن جناب مأذون است كه بوكالت نواب همايون مشاراليه را اطمينان دهد، اما هرگاه از اين مصلحت ديد ما كه محض خيرخواهي خلق و رأفت درباره ي اوست تخلف كند از آن جناب خواهش داريم كه او را در جوار خود راه ندهد و من بعد هرگونه خواهشي كه باشد اظهار كند كه معتقدانه در مقام انجام برآئيم.»

امين الدوله باز هم به قدرت حجه الاسلام شفتي به اين تهديد اعتنائي نكرد و چنان به قدرت او مي نازيد كه ظاهراً بعنوان خود ولي باطناً باشاره ي سيد شفتي در كار حكامي كه باصفهان مي آمدند اخلال مي كرد.

پس از قتل قائم مقام، محمد شاه بار ديگر بامين الدوله تكليف كرد كه يا به طهران بيايد يا عازم عتبات شود و براي ابلاغ اين تكليف در شوال 1251 يكي از پيشخدمتان خاصه ي خود را به اصفهان فرستاد امين الدوله قريب شش ماه مأمور مخصوص محمد شاه را سردواند، تا آن كه به دستياري مستر مكنيل وزير مختار انگليس از محمدشاه تأمين جاني گرفت و عازم عتبات شد و در آنجا بود تا در شعبان 1263 در كربلا به سن هفتاد وفات كرد.

بعد از قلع ريشه ي فساد عبدالله خان امين الدوله از اصفهان، محمدشاه حكومت آن شهر را به عهده ي خسرو خان گرجي واگذاشت و خسروخان اتفاقاً از ميان حكام كسي بودكه به شفاعت علما اعتنائي نمي كرد، به همين جهت سيد شفتي و علماي ديگر مردم شهر را به شورش بر ضد او واداشتند، و او ناچار معزول و ديگري كه بسيار بي كفايت و نالايق بود به جاي او روانه ي اصفهان گرديد.

بي كفايتي حاكم جديد اوباش شهر و لوطيان آنجا را كه به قدرت علما مستظهر بودند بحركات زشت و اخذ اموال و هتك نواميس مردم واداشت.

و كار شرارت ايشان بدانجا كشيده شد كه شاه و حاجي ميرزا آقاسي در سال 1255 با عده اي قشون، ظاهراً به قصد تنبيه اشرار اصفهان، و باطناً براي ترساندن حجه الاسلام عازم آنجا گرديدند و اگرچه عده ي كثيري از سركشان و متعديان و سران ايشان را كشتند يا تبعيد كردند، ليكن به هيبت سيد صدمه اي چندان نرسيد فقط قدرت حكمران جديد يعني منوچهر خان معتمدالدوله گرجي نظم اصفهان را اعاده داد و حجه الاسلام كه دراين تاريخ بسيار مسن و مريض شده بود ديگر از خود عملي نشان نداد، در صورتي كه سابقاً در قدرت نمائي نسبت به حكام وقت و صدور حكم تكفير علماي ديگر باستنباط شخصي يا بشهادت ديگران پروائي نداشت.

چنان كه در ايام قدرت خويش سه تن از علماي مشهور را تكفير نمود، كه تفصيل آن در قصص العلماء مذكور است هركس مايل است به آن كتاب رجوع نمايد.

3- مجلس درس حجه الاسلام و شاگردان و تأليفات او: در اينكه حجه الاسلام مردي عالم وفاضل و در فنون مختلفه ي ادب و اصول و فروع مسلط و مبرز بوده حرفي نيست. به همان اندازه كه او بجمع مال علاقمند بود به تحصيل كتب نفيس و نادر نيز عشق و علاقه مي ورزيد، و در خريد و جمع كتب از هيچ گونه خرجي خودداري نداشت، و كتابخانه ي او در آن عصر در داشتن نسخه هاي عزيز و قيمتي بي نظير بشمار مي رفت.

و خود او مدعي بود كه هيچ كتابي نيست كه او از آن نسخه اي نداشته باشد.

ارزش كتابخانه ي او تا آن اندازه بود كه پس از وفاتش او حاج سيد اسدالله يكي از پسرانش فقط به تملك همانها قناعت ورزيد و بقيه ي اموال حجه الاسلام را براي ورثه ي ديگر گذاشت.

در بدو ورود به اصفهان سيد در مدرسه ي چهار باغ حجره گرفت و در آنجا به تدريس مشغول شد ولي گويا به علت حسادتي كه مدرس قديم مدرسه نسبت به او به هم رسانيد، او را از آنجا اخراج نمود، تا آنكه سيد بتدريج شهرت و مكنتي به هم رسانيد و لقب حجه الاسلام يافت و در منزل آقا محمد بيدآبادي مستقر شد و مستقلا بتدريس پرداخت و از اطراف و اكناف بلاد شيعه طلاب به محضر درس او شتافتند و از افاضات و مبرات او متنعم شدند، مخصوصاً چون سيد متمكن و بذال بود و حوزه ي درس او رونقي ديگر داشت و پيوسته اردويي از طلاب و ريزه خواران گرد او مجتمع بودند.

و از ميان ايشان عده اي از مشاهير علماي اماميه و فقهاي عصر برخاستند، معروفترين شاگردان حجه الاسلام شفتي بقرار ذيلند:

آقاي محمدمهدي كرباسي پسر بزرگتر حاجي محمد ابراهيم كرباسي و حاج محمد ابراهيم قزويني و حاج محمد جعفر آباده اي (متوفي 1280) و سيد محمد قزويني (1235-1286) و سيد محمد باقر عراقي و ميرزا محمد تنكابني صاحب قصص العلماء (1235-1302) و ميرزا محمد باقر خوانساري اصفهاني مؤلف روضات الجنات (1226-1313) و حاج سيد ابراهيم شريعتمدار سبزواري و ملاعلي اكبر خوانساري و ملا محمد جعفر فشاركي اصفهاني و سيد محمد شفيع جاپلقي و ملا محمد كاظم هزار جريبي و حاج محمد رفيع گيلاني و جز ايشان.

صاحب قصص العلماء درباب مجلس درس و طرز تدريس استاد خود چنين مي نويسد: « اما تدريس حجه الاسلام در نهايت دقت و متانت بود و نهايت تفصيل اقوال فقها را مي داد و در فهم عبارات ايشان وجوه و احتمالات بسيار ذكر مي كرد و جمعيت زياد در درس او حاضر مي شد ليكن كم درس مي فرمود، هفته اي دو روز يا سه روز يا كمتر، بعضي ايام هفته هيچ درس نمي گفت، و در بعضي از اوقات در ميان درس ارباب مرافعه ميان مجلس مي ريختند و درس به هم مي خورد.

4- حجه الاسلام و اقامه ي حدود: يكي از جمله ي تأليفات مشهور حجه الاسلام رساله ي اوست در باب «وجود اقامه ي حدود شرعي در غيبت امام بر مجتهدين» و چون سيد اقامه ي حدود را در زمان غيبت امام واجب مي دانسته خود به امر به معروف و نهي از منكر و اجراي حدود قيام مي نموده و مدعي بوده است كه حكم من در اين قبيل مسائل بعينه همان حكم حضرت صاحب الزمان است.

عدد كساني كه سيد ايشان را در دوره ي سلطه ي خود در اصفهان بتازيانه حد زده از حساب بيرون است و شماره ي كساني را كه او بدست خويش به عنوان اقامه ي حدود كشته تا يكصد و بيست نوشته اند امر عجيب در كار وي اينست كه او متهمين را ابتدا به اصرار و ملايمت تمام و به تشويق اين كه خودم در روز قيامت پيش جدم شفيع گناهان شما خواهم شد به اقرار و اعتراف و اميداشته سپس غالباً با حال گريه ايشان را گردن مي زده و خود بر كشته ي آنان نماز مي گذارده و گاهي هم در حين نماز غش مي كرده است.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

123 - حسن بن آخوند ملا آقا علي سجاسي

به سال 1260 ه.ق به دنيا آمد. مراتب تحصيلاتش راتا تكميل دوره هاي فقه و اصول و خارج تعقيب نمود و از علم كلام، حكمت، فنون و علوم غريبه بهره ي وافر داشت به انزوا و عزلت علاقه مند بود و غالباً به تبليغات احكام و ارشاد مسلمين و موعظه و بيان اخبار مي پرداخت و در مواقع فراغت به تحريرات و انشاء مراثي تركي و فارسي حضرت خامس آل عبا و اهل بيت رسالت رغبت داشت كه بعضي از مراثي او هنوز هم مورد استفاده ذاكرين مي باشد.

و بعد از آخوند، ملا حسين (قدّس سرّه) وصي و كفيل امورات و سرپرست اولادش بود.

 

124 - حسن بن احمد الصفار الابهري

فقيه مالكي، سمع اباالفتح الرّاشدي بقزوين في الصحيح لمحمدبن اسماعيل، حديثه عن حجاج بن المنهاج ثناهشيم عن ابي بشير، عن ابي سعيد بن جُبَير، عن ابن عباس رضي الله عنهما. قال : كان النبي صلي الله عليه و آله وسلم يتواري بمكه و كان يرفع صوته فاذا سمعه المشركون سبوالقرآن. و من جاء به فقال الله تعالي لِنَبيّه عليه الصّلاه و السّلام «و لاتجهر بصلاتك و لا تخافت بها» سمع ابا محمد بن زاذان به قراء ه الخليل الحافظ.

 

125 - حسن بن سليمان بن الحسن الابهري ، ابو علي

فقيه، فاضل، سمع مسند الرزاق بن همام ابي عبدالله الحسين بن علي القطان. سمع القاضي ابا محمد بن ابي ذرعه سنه خمس و تسعين و ثلاثمائه (395 ه.ق) جزءاً من «كتاب تفرد اهل الامصار» لابي داود السّجستاني و سمعه القاضي من ابي ابكربن داسته، عن ابي داود فيه. ثنا مسلم بن ابراهيم، ثنا ابان، عن بديل.

حدّثني ابو عطيّه مولي لنا. قال : كان مالك بن الحويرث يأتينا الي مصلّانا هذا و اقيمت الصلاه فقلناله تقدم فصل. فقال لنا قد موا رجلاً يصلي بكم و ساحدثكم لم لا اصلي بكم.

سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول: من زار قوماً فلا يومهم و اليؤمهم رجل منهم .

 

126 - حمير بن خميس الابهري (ابو عبدالله السعدي الطائي)

سمعه بالرّي ابا حاتم و بقزوين يحيي بن عبدك و اقرآنها. قال الخليل الحافظ و حدّثني عنه محمد بن اسحق الكساني و ابوالقاسم بن علقمه، انبأ عبدالكافي بن عبدالغفاربن مكي الحربي، عن اجازه جدّه مكّي بن محمد انبأابو حفص عمر بن محمد بن عمر بن جاباره، عن ابيه، عن جده عمر، عن ابي عبدالله حمير بن خميس و ثنا محمد بن احمد النيسابوري، ثنا محمد بن يحيي، ثنا يزيد بن هارون، ثنا شريك بن ليث عن طاووس، عن ابو هريره رضي الله عنه قال: قال رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم اِنما يبعث الناس علي نيّاتهم.

 

127 - سيد ابراهيم موسوي صائين قلعه اي

سيد ابراهيم بن سيد ساجدين در 1303 ه.ش= 1344 ه.ق در شهر فعلي صائين قلعه ي شهرستان ابهر، استان زنگان تولد يافت، قرآن و ادبيات فارسي را از پدر فرا گرفت و در 16 سالگي به شهر مقدس قم رفت و بالغ بر پنج سال از اساتيد آنجا استفاده نمود و جهت تكميل تحصيلات خويش در 1365 به نجف اشرف عزيمت كرد و درآنجا رحل اقامت افكند و از حوزه ي درس آيات بزرگ: 1- سيد عبدالهادي شيرازي 2- آقا ميرزا باقر زنگاني 3- شيخ حسين حلّي 4- سيد محسن حكيم 5- ميرزا آقا شيرازي 6- شيخ صدرا بادكوبي 7- سيد جواد تبريزي. 8- مرحوم سيد ابوالقاسم موسوي خوئي. 9- سيد حسين حمامي نجفي، در حد امكان و شايستگي برخوردار گشت.

و از محضر آيه الله شيخ محمد حسين كاشف الغطا، شيخ عبدالكريم امام زنگاني و سيد علي طباطبائي و... اجازه ي اجتهاد گرفت.

در همان حوزه ي عظيم نجف به تدريس فقه و اصول و كلام و فلسفه پرداخت و در رواق اميرالمؤمنين (ع) اقامه ي نماز مي كرد و بارها به مكه ي معظمه مشرف شده و به اكثر كشورها و شيخ نشين هاي قاره ي آسيا و مصر سفر كرده و به اصطلاح عرفا «سير انفس و آفاق» نموده است.

در زمينه هاي: فقه واصول، فلسفه، كلام و رجال، كتب و رسالاتي تأليف و تصنيف كرده از جمله : 1- عقايد الاماميه در 3 جلد 2- رجال زنجاني 3- وسيله دارين 4- بدايه الفلسفه الاسلاميه 5- فقه الشّيعه الاماميه 6- اثبات الحجّه 7- جامع الانساب 8- فضائل اهل البيت 9- كشكول زنجاني 10- شرح منظومه كه ظاهراً از تقريرات آقا سيد عبدالاعلي سبزواري مي باشد 11- تاريخ زنجان. 12- اجتهاد و التقليد 13- حاشيه اسفار ملاصدراء شيرازي 14- خلاصه المعارف الالهيّه 15- جمال العارف في الاخلاق 16- سفرنامه حج بيت الله الحرام 17- شرح برخلاصه الحساب شيخ بهايي 18- آثار معاصي. تقريرات اساتيدش. فقيد سعيد در تاريخ 20/8/ 1378 در محلّ تولدش به دار باقي شتافت.

 

128 - سيد ابوطالب زنگاني

سيّد نسّابه، نقيب الحضره ابوطالب زنگاني ابن حسين بن زيد بن محمد بن حسين بن محمدبن حسن بن علي بن احمد بن جعفر بن عبيدالله بن موسي الكاظم عليه السّلام. كتاب الانساب از تأليفات اوست.

سيّد احمد بن محمد مهني بن علي بن مهني عبيدلي در كتاب «الانساب المشجره» از او نقل مي كند. و مرحوم سيد محسن امين در اعيان الشيعه مي گويد: صاحب انسان مشجره است و عصر علامه را درك كرده است يعني در قرن هفتم و هشتم ه.ق زندگي مي كرده است.

 

129 - سيد جعفر بن ميررضا حسيني سلطانيه اي

علامه سيد جعفر بن آميررضا حسيني سلطانيه اي مجتهدي جليل القدر و كثيرالعلم بود و از معاصران علامه فقيد آخوند ملا قربانعلي (ره) بشمار مي رفت. تحصيلاتش را در شهرهاي زنگان و اصفهان به پايان رسانده بود. از تأليفاتش به اين آثار مي توان اشاره كرد: 1- حاشيه بر قوانين 2- حاشيه بر فصول 3- حاشيه بر معالم 4- تعليقه بر روضه. به تاريخ تولد و وفات او اشاره اي نشده است.

 

منبع:دانشمندان و روات-رجال لشكري و كشوري استان زنجان / تأليف: كريم نيرومند / نشر عود / زنجان 1374 / ص142

 

وي فرزند امير رضا حسيني است،تحصيلات ابتدائي علوم اسلامي را در زنجان واصفهان به پايان برده واو معاصر با جناب ملا قربانعلي (ره) بوده است.صاحب الفهرست كتب زير را از ايشان مي داند:

1-حاشية علي القوانين   

2-حاشية علي الفصول

3-حاشية علي المعالم الدين

4-تعليقات علي الروضه

  

130 - سيد محمد بن سيد قاسم حسيني سرداني

سيّد محمد سرداني معروف به «سيّد مجتهد» در روستاي سردان از روستاهاي طارم سفلي متولد شد و ابتدا چندين سال نزد علماء قزوين تحصيل كرد و سپس به اصفهان رفت و در نزد علماء اعلام مخصوصاً حجه الاسلام حاج كرباسي فقه و اصول معقول و منقول را خوانده به دارالسّعاده (شهر زنگان) برگشت و در ترويج و تبليغ و تدريس كوشيد.

پس دنيا به او روي آورد و رياست دين و دنيا درآن زمان به او رسيد و ثروت زيادي از وجه نقد و دكانها و روستاها و بوستانها به دست‌آورد و از فتحعليشاه خواست كه براي او مسجد و مدرسه اي در دارالسّعاده بسازد او به پسرش، عبدالله ميرزادارا، مأموريت داد. در سال 1240 نزديك خانه سيّد شروع به ساختمان كرد و موقوفات زيادي از مغازه هاي قيصريه و حمام و روستا به آنجا وقف نمود و توليت آن را به سيّد و نظارتش را به فرزند و اولاد ذكور او تعيين كرد.

وقتي كه سپاه روس بر شهرهاي دربند و قبه و گنجه و شكّي و شروان و ايروان و نخجوان تا ‌ آذربايجان چيره شد فتحعلي شاه به سيّد دستور داد در مراغه و آذربايجان با ايشان جهاد كند پس سيّد پاسخ داد كه من قدرت تأمين هزينه ي و صرف آن را ندارم پس به آن كار اقدام نكرد. بيش از 80 سال عمر كرد و در روز سه شنبه بيستم جمادي الاولي 1269 وفات يافت.

زنهاي زيادي از دختران اعيان و اشراف و رؤسا و نجباء به نكاح خويش درآورد و فرزندان زيادي از دختر و پسر به وجود آورد اما هيچ يك حظّي از علوم و فنون نبردند جز يك نفر به نام ميرزا عبدالواسع.

تأليفاتي داشته از جمله : كتاب انيس الفقهاء ، در فقه كه بيشتر از هفت جلد است. 2- كتاب ديگر در فقه در 3 جلد. 3- كتاب لسان الصّدق، در مناسك حج كتاب بزرگي است 4- حاشيه بر معالم اصول، ناتمام 5- رساله عمليّه با اصول و عقايد 6- رساله در خروج مسافر از محلّ اقامت به مسافت كم كه آن را به دستور استادش نوشته بود.

 

131 - سيد محمود نظام الدين بن سيد نظام الدين حسيني زنگاني

در 12 صفر 1303 ه.ق متولد شد و متون را از ملا سبزعلي و شيخ ابراهيم ديزجي و حاج شيخ زين العابدين قدّس ارواحُهم تحصيل كرده علامه ملاقربانعلي را درك نمود و رياضيات را از محقق ميرزا مجيد استفاده كرد. فاضل جليل واز ائمه جماعت بود و از تأليفات اوست: 1- رساله در عقد الانامل 2- كتاب در مواعظ و مصائب در دو جلد.

 

132 - سيد مهدي ابهري

وي تقريباً درسال 1299 همزمان با سيّد محمد فرزند آقا سيّد محمد صادق طباطبايي وارد سامرّاء شد. اين دو در درس استاد، ميرزا محمد تقي، همدرس بودند. او مدت كوتاهي را از بحث ميرزا استفاده كرد. در حيات ميرزا به ابهر و از آنجا به تهران بازگشت و با دختر آخوند ملا عبدالرسول نوري، شاگرد علامه آشتياني، ازدواج نمود. سپس به مشهد تشرف حاصل كرد. بعداز آن مرجع امور شرعي مردم اراك و نواحي اطراف شد و درسال 1338 بار ديگر به عتبات آمد.

 

133 - سيف الدين احمد ابهري

در شرح آداب البحث از عضدالدّين كه عصام الدّين ابراهيم بن محمد بن عربشاه اسفرايني به نام تاج الدّين عربشاه اندقاني شهيد نوشته و در ديباچه مي گويد كه او از گروه اثني عشريه بوده است از آن دوازده شاگردي كه در تصنيف با ايجي همكاري مي كرده اند، درهامش نسخه ي شماره 1522 كتابخانه دانشگاه تهران آمده كه سيف الدّين ابهري يكي از برجستگان اين گروه بوده است و اين تاج الدّين را هم حاسدان به زهر كشته اند. حاشيه منه (طوس 144 منطق-برلين 5305).

آثار او عبارتند از:

1- شرح مواقف: قاضي متكلم عضدالدّين عبدالرّحمن ايجي (700 يا 701-756) كتاب معروف «مواقف السلطانيه» خويش را به نام غياث الدّين محمد وزير ابوسعيد بهادرخان (716 تا 736) نوشت.

«اين كتاب نيز مورد توجه چند تن از متكلمان براي شرح و تفسير قرار گرفت از آن جمله بوسيله شمس الدّين محمد ابن بهاءالدّين يوسف كرماني(م786). و سيف الدّين احمد الابهري و مير سيّد شريف علي بن محمد گرگاني (م816). كه شرح سيف الدّين ابهري را آميخته ساخت و اندكي از مواقف را روشن نمود و آن را به شامگاه شنبه آغاز شوال 807 در سمرقند به پايان رساند.

دكتر ذبيح الله صفا در كتاب «تاريخ ادبيات در ايران» مي نويسد: « از شاگردان او (ايجي) مشاهيري از قبيل شمس الدين كرماني و سيف الدين ابهري و سعد الدين تفتازاني را مي شناسيم.»

اينكه فصيحي در ص 263 بخش 2 مجمل مي گويد: مولانا زاده اعظم مولانا يوسف المله والدين احمد الابهري در ربيع الاول 831، به نظرم همان سيف الدين مي باشد.

2- حاشيه شرح مختصر المنتهي: اين حاشيه از سيف الدين احمد ابهري (نزديك 800) بر شرح قاضي عضدالدين ايجي بر « مختصر اصول ابن حاجب» است (چلبي 2: 538-طلس ص 100-ف594و1747) بروكلمن (پيوست 1: 538) از همين حاشيه يادكرد؟: آغاز بسمله. رب اعني الحمدلله الذي شرع الاحكام و ربطها بدلائل كليه و علل تفصيليه الاحكام و انار معالم الدين بانوار الكتاب و الخبر و اضحك رياضها بازهار القياس و الاثر... و بعد فانّ المختصر في علم الاصول الذي اعتني بتصنيفه استاذنا العلامه... عضدالحق و الدين عبدالرحمن بن احمد الايجي قَدَّسَ الله روحه العزيز... مطامح انظار الفضلاء الاذكياء.

انجام: و في القدر الذي ذكره المص في التّرجيح البسيط ارشاد للتعديه هدايه اليه و الله ولي المعونه للرّشاد... انّه مجيب الدّعوات و مفيض الخيرات. هذا آخر ما قصدنا بانشائه و الحمدله علي نعمائه و صلي الله علي رسوله محمد خير انبيائه و علي آله و صحبه خير اصفيائه

3- شرح مفتاح العلوم: سيف الدّين ابهري، مفتاح العلوم سكّاكي (متوفي 626 ه.ق) را شرح كرده است.

 

134 - شهاب الدين زنجاني

شهاب الدّين زنجاني استاد شيخ نجم الدين ابوالفتح محمود بن محمد بن اسعدبن المظفر ، پدر معين الدّين ابوالقاسم جنيد شيرازي مؤلف كتاب «شدّ الازار في حطّ الاوازار عن زوار المزار» بوده است.

شيخ نجم الدّين كه صوفي و عارف و عالمي جامع به اقسام فنون بود و ساعتي از شب و روز او بدون نماز قرأه و كتابه و مقابله ي نسخه نمي گذشت و علوم را از مولانا شهاب الدين الزّنجاني و مولانا نور الدين الخراساني كسب كرد و به روش پدر و عمويش از دنيا و اهل آن اعراض مي كرد و به درِ حكّام نمي رفت و از مردم براي رفع نياز ياري نمي خواست و او پرچم فقر و بي اعتنايي را در بين عشيره ي خويش به طور آشكار و پنهان برافراشت و به ساده ترين غذا و لباس خشن راضي بود و از متاع دنيا شب زنده داري و خواندن قرآن و نماز را برگزيده بود.

در مسجد خويش واقع در رباط ضيائيه و همچنين در مسجد جامع عتيق، مردم را تذكر مي داد. و سخنرانيهاي رسا و توحيدات و تحميدات غريبه دارد. و در حفظ قرآن و ضبط وجوه القرآات مهارت داشت و در رمضان 740 وفات يافت و در نزد آباء خود دفن گرديد رحمه الله عليهم.

 

135 - شهاب الدين عبدالمحمود ابن عبدالرحمن سهروردي

و فيها محتشم العراق، القدوه؛ شهاب الدّين عبدالمحمود ابن عبدالرّحمن بن ابي جعفر محمد بن الشيخ شهاب الدّين عمر السهروردي و خلف نعمه جزيله و كان عالماً واعظاً، حدث عن جدّه ابي جعفر متوفي 714 ه.ق

روز دوشنبه هفدهم جمادي الآخر 708 ايلچي به بغداد رسيد و شيخ شهاب الدين سهروردي را با چند نفر نوكر، چون جمال الدّين مغولي و ديگران به تهمت اتفاق با مصريان بگرفتند وبه اردو حاضر كردند.

روز دوشنبه دوم ذي القعده بعد از يارغو و اظهار بينّت دروغ، به رحمت و عاطفت مخصوص گشتند، در 690 ه.ق كه به علت نباريدن باران در بغداد عزالدين بن محمود زنجاني (قاضي القضاه) همراه با مردم و خطيب جامع حنيفه به مصلي در بيرون ديوار شهر بغداد رفتند، شيخ شهاب الدّين عبدالمحمود السّهروردي نماز استسقا را خواند از آسمان باران زيادي باريد و سه روز ادامه داشت.

136 - شهاب الدين محمود بن احمد زنگاني ( ابوالبقا وابوالمناقب)

متولد 573 ه.ق= 1177/م. – متوفي 656 ه.ق = 1258/م.

ابوالمناقب شهاب الدّين محمود بن احمد بن محمود بن بختيار الزّنجاني الشافعي فقيه اصولي ، مفسر، محدث، لغوي، من فقهاء الشافعي هاجر الي بغداد و توطن. كان من العلماء الذين برزوا في غير ميدان واحد.

يكفي ان يقول الذهبي:« كان من بحور العلم، له تصانيف.» و يقول ابن نجد:« برع في المذهب و الخلاف و الاصول» و يذكر المترجمون له انّه صنّف تفسيراً للقرآن، و انه حدّث عن الامام النّاصر لدّين الله بالاجازه و روي عنه دمياطي.

مؤلّف هديه العارفين شهاب الدّين محمود را به لقب تاج الدّين و كنيه ي ابوالثناء نوشته است. محمود بن احمد زنجاني از شاگردان معروف نظاميه بغداد بود.

المستنصر بالله (منصب)قضا را به عماد الدين ابا صالح نصر بن عبدالرّزاق بن عبدالقادر داد. سپس عزلش كرد و قضا را به شهاب الدين ابالمناقب محمود بن احمد الزّنجاني سپرد و پس از آن او را هم عزل كرد.

درسال 636 درحالي كه شهاب الدين بر كرسي تدريس نظاميه ي بغداد مشغول القاء درس بود به دارالوزاره احضار و از تدريس معزول شد و بدون «طرحه» (لباس مخصوص مدرسان درآن زمان) راهي خانه اش گرديد و به جاي وي عمادالدين ابوبكر محمد بن يحيي السّلامي المعروف به ابن جُبير شافعي مذهب (متوفي 639 ه.ق) به تدريس نشست.

درسال 640 مستنصر فوت شد و پسرش المستعصم بالله به خلافت رسيد. درسال 645 وزير مؤيدالدّين علقمي درمدرسه ي مستنصريّه جمال الدين عبدالرّحمن بن الجوزي را مدرس حنابله و سراج الدّين عبدالله الشّر مساحي را مدرس مالكيه و شهاب الدين زنجاني را مدرس الشافعيه و قاضي القضاه عبدالرحمن بن المغان را مدرس حنفيه كرد.

در سال 656 هنگامي كه هلاكوخان بغداد را محاصره كرده بود مردم شهر شرف الدّين مراغي و شهاب الدّين زنگاني را فرستادند و امان خواستند هلاكو پس از تسليم خليفه و فرزندانش و بزرگان شهر، دستور داد تمام مردم از شهر خارج شوند.

همين كه خارج شدند، دستور داد همه را قتل عام كنند و در حدود هشتصد هزار نفر كشته شدند سپس بغداد را غارت كرد.

سبكي مي نويسد: زنجاني در مدرسه ي مستنصريه تدريس نمود و در وقايع سقوط بغداد شهيد گرديده است اعتماد السلطنه در ص 60 ج 2 منتظم ناصري مي نويسد: درسال 674 محمود زنجاني كه از مشاهير زمان به شمار مي رفت وفات نمود. بدون شك اشتباه كرده است. شايد تاريخ وفات شهاب الدين استاد شيخ نجم الدين ابوالفتح بوده است.

از تأليفات و تصنيفات شهاب الدين محمود: 1- ردّالفروع مِن الاصول، طبع مصر. 2- سحرالحلال في غرائب المقال في الفقه الشّافعي. 3- تفسير قرآن. 4- تهذيب الصّحاح، استاد ابونصر اسماعيل بن حمّاد فارابي معروف به جوهري (متوفي 393 ه.ق پسر خواهر ابواسحق فاريابي صاحب ديوان الادب) كه نخستين لغتنامه عربي مي باشد. 5- ترويح الارواح في تهذيب الصّحاح كه همان لغتنامه را به يك پنجم حجم رساند. 6- تنقيح الصّحاح كه همان لغتنامه را مختصر نمود و يك دهم حجم آن رسانيد (تجريد لغته من النحو و التصريف الخارجين عن فيه و اسقاط لا حاجه اليه من الامثال و الشواهد).

فعلاً بيش از اين مطالب پيدا نكرده ام. شايد در آينده به نكاتي دسترسي داشته باشم. به نام يكي از فرزندانش «عزالدّين احمد بن محمود الزّنجاني» برخورده ام كه يافته هايم را پس از اين خواهم نوشت.

 

137 - شيخ ابوالقاسم بن شيخ اسدالله ديزجي زنگاني

وي در 1272 ه.ق در ديزج به دنيا آمد و قدري از مقدمات علم را از پدرش خواند و به قزوين رفت و متون را از مدرسان فاضل آن شهر ياد گرفت و به شهر زنگان آمد و از حوزه ي درس علامه ي زاهد آخوند ملاقربانعلي زنگاني استفاده نمود و به نجف اشرف منتقل گرديد و در حدود هفت سال در حوزه هاي درس علامه محقق، مامقاني، فاضل شربياني و محقق خراساني قدس اسرارهم حضور يافت و از فاضل شربياني اجازه ي اجتهاد گرفت و همراه برادرش به وطن خويش بازگشت. مفيد، مروج، فاضل و مدرسي خوش خط بوده است.

از جمله تأليفات او: 1- كتاب در اصول در 5 جلد 2- كتاب در فقه در 3 جلد مي باشد. در سال 1335 ه.ق به سن 63 سالگي بدرود حيات گفت. داراي چهار پسر بود.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

138 - شيخ ابوالحسين احمد بن فارس زهراوي كرسفي

شيخ احمد بن فارس از اجلّه علماي نحو و بزرگان لغت عربي در قرن چهارم ه.ق بود پس از رسيدن به سن رشد علاوه بر پدرش مقدمات ادبيات عرب و سطوح را از مدرسان محل تولد و همدان، قزوين و زنگان و ميانه تحصيل نمود و از ابوبكراحمد بن حسن خطيب راويه تغلب و ابوالحسن علي بن ابراهيم قطان و ابوعبدالله احمد بن طاهر المنجم و علي بن عبدالعزيز مكي و ابوعبيد و ابوالقاسم سليمان بن احمد طبراني و ابي الحسن ابراهيم بن سلمه بن فخر امام فقيه اخذ علوم و روايات كرده است.

ابن فارس مي گفت: مثل ابوعبدالله احمد بن طاهر نديدم. و او نيز چون خويشتني نديد. از تاريخ تولد او خبر نداده اند.

در مورد محل تولد او، بعضي از نويسندگان به علت عدم اطلاع، شهرهاي قزوين و ري دانسته اند. ولي محمد بن احمد پدر عبدالرحمن منده كه يكي از ملتزمين مجالس ابن فارس بود، گفت: روزي مردي از ابن فارس وطن او پرسيد او گفت: «كرسف» و سپس بدين بيت تمثل كرد:

بلاديها شهادت علي تمائمي و اول عرض مس جلدي ترابها

همچنين ابوالحسن باخزري نوشته : احمد بن فارس در قريه كرسف به دنياآمده و او اديب و دانشمند در زبان عربي وفقيه شافعي بود و در فقه و كلام مناظره مي كرد به مذهب مالك بن انس وارد شد. روش او در نحو كوفي است.

شيخ ابي الحسن، علي بن عبدالرحيم سلمي نيز نوشته پدرم مي گفت: در مجلس از شيخ ابي الحسين احمد بن فارس زهراوي از وطنش سوال شد، پس او گفت، «كرسف» ياقوت حموي نوشته... ابن فارس را در مقابل اجرتي به معلمي مجدالدوله ابوطالب بن فخر الدوله علي بن ركن الدوله حسن بويه ديلمي صاحب ري، به ري بردند و او بدانجا مقيم گشت.

و صاحب بن عباد وزير آل بويه وي را تكريم و نزد وي تلمذ مي كرد و درباره او مي گفت:« شيخنا ابوالحسين ممّن رزق حسن التصنيف وامن فيه من التصحيف» يعني شيخ ما ابوالحسين از جمله كساني است كه حسن تصنيف او را از لغزش در امان نگه داشته است.

احمد بن فارس مردي بخشنده بود تا بدانجا كه در بخشش و عطا ابقا نمي كرد. گاه جامه هايي را كه در تن داشت. و فرش خانه اش را به سائل مي داد. و او به اول فقيهي شافعي بود پيش از رفتن به ري سپس طريقه مالكي گرفت و مي گفت حميت مرا به آمدن ري داشت. چه پيش از من دراين شهر يك تن بر مذهب اين مرد مقبول القول (يعني مالك) يافت نمي شد.

يافعي در ترجمت وي مي نويسد: كان اماماً في علوم شتي و خصوصاً اللغه فانه اتقفها و الف «الجمهره» و هو علي اختصاره جمع شيئا كثيراً.

سيوطي در طبقات النحات مي نويسد: كان نحوياً علي طريقه الكوفيين سمع اباه و علي بن ابراهيم بن سلمه القطان صاحب بغيه الالباء، نوشته: فن لغت را بواسطه روايت تغلب از ابوبكر احمد بن حسن خطيب اخذ نموده و هم در محضر تغلب و ابوعبدالله احمد بن طاهر المنجم و علي بن عبدالعزيز المكي و ابوالقاسم سليمان بن احمد الطبراني، فنون لغويه استفادت كرده.

ابن فارس گفت: براي طلب حديث وارد بغداد شدم، جواني صاحب حسن و جمال مشاهدت كردم پس به محضر اصحاب حديث در آمدم در حالي كه مراوداتي نبود كه از آن كتاب حديث نمايم. آن جوان در آن مجلس حضور داشت نزد وي رفتم و كتابت نمودن در دوات وي را اجازت خواستم.

گفت: كسي كه در تصرف مال برادر ديني خود اذن و اجازت طلبد همانا مستحق حرمان باشد. مع الجمله ابن فارس در اكتساب علوم و اتصاف به كمالات صوري و معنوي عزيمت بلده همدان كرد.

در آن بلده مقيم بود به گاه اقامتش در همدان، بديع الزمان همداني در محضر وي روزگاري استفادت نمود از جمله كساني كه از ابن فارس فنون ادبيات اخذ نمود صاحب بن عباد است.

محدث نيشابوري در ترجمت وي گويد: احمد بن فارس از جمله لغويين معدود و در علومي چند مقتداي مردمان بود او را مصنفات عديده است از آن جمله است كتاب مجمل اللغه. قصه اي از حضرت قائم عجل الله فرجه كه مشتمل بر معجزه اي از آن جناب است روايت كرده و ظاهر آن روايت بر تشييع وي دلالت مي كند و تو هم تسنن وي نمودن به علت ذكر احمد بن خلكان او را در وفيات، از طريق صواب بيرون است.

خطيت ابوزكرياي تبريزي و صاحب بن عباد و شيخ صدوق از وي روايت كنند. و اين روايت كه در عبارت محدث مذكور بدان اشارت شده روايتي است كه محدثين اماميه و بحريني در كتاب غايه المرام و شيخ صدوق در كتاب اكمال الدين و اتمام النعمه و غيرهم آن را در احوال غيبت امام دوازدهم ذكر نموده اند و آن روايت بدين شرح است:

صدوق در كتاب اكمال خويش مي گويد: از شيخي از اصحاب حديث كه احمد بن فارس اديب نام داشت شنيدم مي گفت : در همدان حكايتي شنيدم و آن را به بعضي از برادران ديني چنان كه شنيده بودم نقل نمودم و از من التماس نمود كه آن را براي وي به خط خود بنويسم و نتوانستم كه مخالفت خواهش وي نمايم آن را نوشتم و به كسي كه آن را براي من نقل كرده بود نشان دادم و آن حكايت اين است كه درشهر همدان جماعتي بودند كه به طايفه «بني راشد» مشهور، و همه ايشان اظهار تشييع مي نمودند.

و مذهبشان مذهب اماميه بود آنگاه پرسيدم سبب چيست كه اين طايفه مخصوصاً از ميان اهل همدان قبول تشييع مي نمودند و شيخي از ايشان كه آثار صلاح و تقوي را در او مي ديدم. در جوابم گفت: سبب اين است جد ما كه تمامت طايفه بني راشد بدو منسوبند به عزم حج بيرون رفت.

چنان نقل نمود كه پس از فراغت از مناسك به هنگام مراجعت از راه بيابان مي ‌آمديم وقتي شوقم كشيد كه از راحله فرود آيم قدري پياده راه بروم پس از راحله خويش فرود آمده زمان بسياري راه رفتم تا اينكه خسته شدم وبا خود گفتم اندكي مي خوابم تا راحت شوم وقتي كه آخر قافله رسيد برخاسته برايشان متصل شوم.

بدين خيال خوابيدم وقتي بيدار شدم كه آفتاب برآمده و هوا بشدت گرم شده بود احدي را نديدم. از اين حالت مرا وحشت و دهشت عظيم روي داد راه و نشاني به مقصد خويش نيافتم به خداي عزوجل توكل نمودم با خود گفتم به هر سمت كه مرا پيش آيد مي روم و قدر كمي كه راه رفتم به چمن سبز و تازه خرمي رسيدم گويا به باريدن باران قريب العهد بود و زمان قليلي بيشتر از آن باران به آنجا باريده بود.

و خاكش بهترين خاك بود و در آن سرزمين قصري مشاهدت كردم كه مانند شمشيري صيقل وار مي درخشيد. با خود گفتم كاشكي مي دانستم كه اين قصر چيست كه هرگز آن چنان قصري نديده و نشنيده ام. پس آهنگ آن قصر نموده رفتم. وقتي كه به در آن قصر رسيدم چند نفر خدمتكار سفيد رنگ ديدم به ايشان سلام كردم به احسن وجهي جواب سلام دادند و گفتند در اينجا بنشين به درستي كه خداي متعال در حق تو اراده ي خير كرده پس يكي از ايشان برخاسته داخل قصر شد اندكي درنگ نمود بعد از آن بيرون آمد و گفت: برخيز و داخل قصر شو، من داخل آن قصر شدم ديدم كه زيباتر و روشن تر از آن هرگز نديده بودم در آن حال آن خادم پيش افتاده پرده اي را كه درميان آويخته شده بود برداشت. بعد از آن گفت: داخل شو، جواني ديدم كه در ميان خانه نشسته و شمشيري دراز در بالاي سرش آويخته بود به قسمتي كه نزديك بود كه طرف پائين آن به سر آن جوان بربخورد و آن جوان مانند ماه شب چهارده بود كه در تاريكي بدرخشد.

پس سلام كردم و جواب را به نيكوترين وجهي رد نمود و بعد از آن فرمود:« اتدري من انا؟» آيا مي داني من كيستم؟ گفتم نمي دانم تو كيستي، گفت: «انا القائم من آل محمد (ص) انا الذي اخرج في آخرالزمان بهذاالسيف و اشاراليه. فاالملؤالارض قسطاً وعدلاً كماملئت جوراً و ظلماً.» يعني منم قائم از آل محمد صلي الله عليه و آله منم آن كس كه درآخر زمان خروج كنم به اين شمشير اشاره به شمشير نموده پس زمين را از عدل و داد پر كنم پس از اينكه از جور و ستم پر شده باشد.

وقتي كه اين كلمات از آن بزرگوار اصغا نمودم، افتادم و صورت خود را بر زمين ماليدم. فرمود « لاتفعل، ارفع راسك وانت فلان من مدينه الجبل يدل لها همدان.» يعني چنين مكن سر خود از زمين بردار، تو خود فلان شخص باشي از شهري در بلاد جبل كه آن را همدان گويند. عرض كردم اي مولاي من به صدق و صواب سخن فرمودي بعد از آن فرمود «اَفَتُحبَ ان تَؤب الي اهلك؟» آيا خوش داري كه به سوي اهل بيت خود معاودت كني؟ عرض كردم آري مي روم و به ايشان از آنچه خداي تعالي در اينجا براي من ميسر نمود، مژده مي دهم.

آنگاه به آن خادم اشاره نمود خادم دستم بگرفت و كيسه اي به من داد با من بيرون آمد. چون چند گامي برداشتم پاره اي درختها و مناره مسجدي به نظرم رسيد.

آن خادم مرا گفت: آيا اين بلد را مي شناسي گفتم در نزديكي شهرما شهري است مشهور به اسد آباد اين شهر بدان شباهت دارد. گفت آري اين اسدآباد است. اينك برو. پس از گفتن اين كلام متوجه شدم و طايفه خود را جمع نموده ايشان را به آن چيزي كه خداي تعالي مرا بدان مرزوق نموده بود بشارت دادم. مادام كه از آن دينارها نزد من چيزي باقي بود خيرو بركت داشتم.

تعالبي در يتيمه الدهر گويد: ابن عبدالوارث نحوي مرا حكايت كرد كه (صاحب ابن عباد) به علت انتساب ابوالحسين بن فارس به ابن العميد و تعصب او نسبت به وي او را دوست نمي داشت و آنگاه كه ابن فارس كتاب «الحجر» تأليف خود را از همدان به صاحب فرستاد صاحب گفت:« ردالحجر من حيث جائك» يعني حجر را به آن جايي كه آمده برگردانند و با اين حال دلش آرام نيافت تا آنكه تمام كتاب را بخواند و به ارسال صلتي براي ابن فارس امر داد.

مؤلف رساله «الارشاد» في احوال الصاحب الكافي اسمعيل بن عباد «صفحه 6» آورده است: كه در تاريخ يافعي مسطور است كه صاحب بن عباد در فصائل و مكارم نادره عصرو اعجوبه دهر بوده و تحصيل علوم ادبيه از ابن عميد و ابوالحسن احمد بن فارس لغوي صاحب كتاب مجمل اللغه و غير ايشان نموده. و نيز رجوع به صفحه 22 همان كتاب شود.

ابن فارس به زبان عربي شعر مي گفته و من اشعار او را با ذكر مآخذ در كتاب دايره المعارف هنرمندان استان زنگان منظور كردم.

اما تأليفات و تصنيفات وي:

1- كتاب متخيرالالفاظ 2- كتاب غريب اعراب القرآن 3- كتاب تفسيراسماء النبي عليه السلام 4- كتاب مقدمه كتاب دارات العرب 5- كتاب العرق 6- كتاب مقدمه الفرائض 7- كتاب ذخائرالكلمات 8- كتاب شرح رساله الزهراي الي عبدالملك بن مروان 9- كتاب الحجر 10- كتاب سيره النبي صلي الله عليه و سلم و آن كتاب صغير الحجم است 11- كتاب اليل و النهار 12- كتاب العم و الخال 13- كتاب جامع التأويل في تفسير القرآن در چهار مجلد 14- كتاب الثياب والحلي 15- كتاب خلق الانسان 16- كتاب الحماسه المحدثه 17- كتاب مقابيس اللغه و آن كتاب جليل است كه مانند آن تصنيفي نيست 18- كتاب كفايه المتعلمين في اختلاف النحويين 19- كتاب جمل در لغت 20- فقه اللغه 21- مقدمه في النحو 22- كتاب ذم الخطافي الشعر 23- كتاب فتاوي فقيه العرب 24- كتاب الاتباع و المزاوجه 25- كتاب الانتصار لتغلب 26- حليه الفقهاء 27- كتاب اصول الفقه 28- كتاب اخلاق النبي 29- كتاب الصاحبي في اللغه و سنن العرب في كلامها صنفه لخزانه الصاحب يشتمل علي شيئي من اسراره و او را مسائلي چند است در لغت كه فقها بدانها راه نيافته اند و از فهم آنها عاجز باشند و حريري صاحب مقدمات اين اسلوب از او اقتباس كرد و يكصد مسئله از مسائل فقهيه بدين اسلوب در مقامه طيبه خود وضع نموده است. 30- تقدمه داراالعرب 31- تقدمه الفرائض 32- فضل الصلاه علي النبي عليه الصلوه و السلام 33- مآخذ العلم 34- كتاب مجمل 35- كتاب الثلاثه 36- كتاب اوجزالسير لخمير البشر 37- كتاب النيروز 38- كتاب الأمات 39- ذم اخطا الشعرا

تاريخ وفات و محل آن:

ابن جوزي در سال 369 ه.ق نوشته، ياقوت حموي مي نويسد: به خط حميدي ديده شده وفات ابن فارس در حدود سال 360 است لكن هيچ يك از اين دو روايت براساسي نباشد چه من كتاب فصيح تصنيف ابن فارس را به خط خود او ديدم كه تاريخ كتابت آن 391 بود.

صاحب يتميه الدهرمي نويسد: ابن فارس در سال 390 هجري وفات يافت و به قولي در 375 در محمديه وفات نمود ولي قول اول (سال 391) اشهر و نزد مورخين اصلح است. محمد بن احمد كاتب نسخه قديمي «مجمل» تصنيف ابن فارس در شهر ربيع الاول 446 در آخر آن نسخه اين عبارت ديده مي شود:

مضي الشيخ ابوالحسين احمد بن فارس رحمه الله في صفر سنه 395 بالري و دفن بها مقابل مشهد قاضي القضاه ابي الحسن علي بن عبدالعزيز يعني الجرجاني و در كشف الظنون در موارد متعدد سال وفات او 395 ذكر شده است.

ابن جوزي مي نويسد دو روز پيش از مرگ اين قطعه بگفت:

 

يارب اِنّ ذنوبي قَداَحاطَت بها عِلماوَبي وباعلائي واسراري

اَنَا المُوَحّدلكنّي المُقربها فهب ذبوبي لتوحيدي واقراري.

يعني پروردگارا من گناهاني دارم كه مرا احاطه كرده من يكتا پرستم پس به خاطر يكتاپرستي و اقرار به يكتايي تو از گناهانم درگذر.

 

139 - شيخ اسدالله زنگاني

تاريخ تولد ايشان معلوم نشد. درشهر زنگان تولديافت و پس از گذراندن دوران طفوليت متون و سطوح را از علماي اعلام زنگان تحصيل نمود و فلسفه و حكمت و رياضيات را از محضر دو حكيم و فيلسوف نامي آقا ميرزا مجيد حكمي و شيخ ابراهيم رياضي زنگاني فرا گرفت و سپس به نجف اشرف عزيمت نمود و از حوزه ي درس علامه ي بزرگوار آقا محمد حسين نائيني بهره برد و در اواخر سال 1341 ه.ق كه تحت اقدامات و پوششهاي نظامي، تبعيد علما به طرز فجيع صورت گرفت، شيخ اسدالله زنگاني از مقربان و طرفداران آيه الله علامه ميرزا محمد حسين نائيني (م. 17 ذيقعده 1276 در نائين- و. 26 جمادي الاول 1355) بود، تبعيد شد.

پس از وفات علامه نائيني به حوزه ي درس علامه شيخ ابوالحسن اصفهاني راه يافت و به مقام والاي اجتهاد رسيد. انساني بود مصمم با وقار و با شخصيت و خوش خط. عمري را در راه ترويج و تبليغ دين و حل مشكلات مسلمانان صرف كرد و در 21 ماه شعبان سال 1371 برابر با 1331 ه.ش وفات نمود و در جوار مصلح كبير و علامه نحرير، شيخ عبدالكريم زنگاني، (امام زنجاني) به خاك سپرده شد. از تأليفاتش حاشيه بر رسائل بوده است.

 

140 - شيخ اسماعيل اوچ تپه اي زنگاني

در روستاي اوج تپه (31 كيلومتري جنوب غربي شهر زنگان واقع در دهستان حومه بخش مركزي شهرستان زنگان) به دنيا آمد و متون و دروس اوليه را از محضر علما و مدرسان شهرزنگان تحصيل كرد و به نجف اشرف رفت و از علماي اعلام و آيات عظام آن حوزه پربركت همانند آقا شيخ احمد كاشف الغطاء و آيه الله سيد ابوالحسن اصفهاني استفاده كرد. وي در مباحثه و مناظره و جدل نامور بود و از جزييات مذاهب و مكاتب اسلام و كشورهاي ديگر اطلاعي كافي داشت به همين جهت با دستور آيه الله اصفهاني به كركوك مأمور شد تا به وظايف سنگين خويش جامه ي عمل بپوشاند.

او با شيوخ اهل تسنن مباحثه ها ومناظره ها و جدلها كرد وبا دلايل و موازين اسلامي آن ها را مجاب نمود و عده ي زيادي را به مذهب شيعه رهنمون شد و و مردم، مسجدها و حسينيه ها ساختند و از انفاس قدسي او بهره ها بردند.

پس از عمري مبارزه و تبليغ و تحمل ايذاء مخالفان در شهر تبريز به سال 1379 ه.ق به لقاءالله پيوست.

 

141 - شيخ براتعلي بن غلامرضا بزوشايي

عالم فاضل شيخ براتعلي بن غلامرضا بزوشايي ( بزوشاء روستايي است در شش فرسخي سمت غرب شهر زنگان) كه در نيمه ي شعبان سال 1308 ه.ق متولد شد. متون را از خدمت ملا عبدالرحيم قره آقاجي و ملا تقي مدرس و مدرسان ديگر. رياضيات و الهيات را از حوزه ي درس حكيم رياضي آقا ميرزا ابراهيم رياضي و كلام و معقول را از دانشمند نابغه ملاّ گنجعلي فرا گرفت و جهت تكميل معلومات خويش به نجف اشرف رفت و بالغ بر هفت سال از محضر آيات عظام شيخ احمد كاشف الغطاء و برادرش شيخ محمد حسين استفاده نمود و با كسب اجازه ي اجتهاد از اساتيد كرام به شهر زنگان برگشت و از مدرسين بنام زنگان شد، مفيد، مروج و از ائمه جماعت به شمار مي آمد.

در اواخر عمر به تهران منتقل شد و در يكي از مساجد تهران به اقامه نماز پرداخت و در اوايل مهرماه 1336 ه.ش در همانجا وفات يافت. و پسري به نام شيخ ناصر داشت.

 

142 - شيخ بهاء الدين بن علي هيدجي

شيخ بهاءالدّين بن علي در سال 1313 در روستاي هيدج آنروز و شهر هيدج امروز متولد گرديد. و از حاج شيخ محمد، ملا علي اصغر واعظ، شيخ محمود و ديگر مدرسان آنجا تحصيل كردو به شهر زنگان آمد و از اساتيد شهر مانند: ميرزا عبدالرحيم فقاهتي، ميرزا ابراهيم حكمي رياضي، حاج ميرزا علي نقي و غيرهم استفاده نموده و به وطنش هيدج برگشت و بيش از ده سال در مدرسه ي هيدج به ترويج اشتغال داشت. پس از آن در 1360 به شهر دارالايمان قم رفت و در بحث آيه الله بروجردي و آيت الله سيد محمد حجت كوه كمري قدّس سرّهما حاضر گرديد. فاضل خوش خلق و مدرّس صالح بود.

 

143 - شيخ جعفر بن حاج ملك زنگاني

شيخ مؤيد و دانشمند قابل اعتماد شيخ جعفر بن حاج ملك، متون و سطوح ادبيات را از مشايخ شهر زنگان تحصيل كرد و به نجف اشرف عزيمت نمود و در آنجا از علماء اعلام چندين سال استفاده و استفاضه كرد و به زنگان برگشت.

وي عالم متقي و مدرس، مروّج احكام دين ، واعظ پرحافظه و تيزهوش و مورد توجه اكابر و اعاظم شهر مخصوصاً مرحوم شيخ الاسلام و نايب الصدر بود كه در تكريم و تجليل او اهتمام وافي داشتند.

مدتي هم به تجارت مشغول بود. پس از مدتي كه در زنگان اقامت داشت به يكي از روستاهاي بزرگ خرقان (روستاي گميش كان: معدن نقره) منتقل شد و ساكن گرديد و به ترويج اشتغال ورزيد. پدرش در زمان خود افضل تجّار شهر زنگان بود.

 

144 - شيخ جعفر بن عبدالله خوئيني

در حدود سال 1254 متولد شد. در شهر قزوين نزد علامه سيد علي صاحب حاشيه بر قوانين و در اصفهان نزد شيخ نوروز علي و در شهر زنگان نزد حجه الاسلام آخوند ملاقربانعلي (ره) تحصيل كرد.

فاضل جليل، مروج و داراي مقام قضاوت بود. در سال 1334 ه.ق وفات يافت. تقرير بحث علامه زنگاني در اصول (از اول اصول تا آخر اوامر و نواهي) يكي از تأليفات اوست. وي دو پسر به نام هاي شيخ عيسي و شيخ موسي داشت كه هردو فاضل و واعظ بودند.

  

145 - شيخ جعفر بن ملا محمد باقر قواقي زنگاني

عالم فاضل جعفر بن ملّا محمد باقر بن عباسعلي ابن ملّا محمد قواقي، اصلش از سجاس مي باشد. در حدود سال 1268 ديده به عالم فاني گشود از مدرسان شهر زنگان و قزوين مقدمات علوم را فرا گرفت و جهت تكميل معلومات خويش به نجف اشرف رفت و مدت يازده سال از محضر فقهاي اعلام استفاده برد و با اخذ اجازه ي اجتهاد از اساتيد خود به روستاي قواق برگشت.

مروّج و مؤلّف، فاضل، موجه و نافذالكلمه بود و در هفتم صفر سال 1337 به دار باقي شتافت و متأسفانه تأليفات و نوشته هايش از بين رفته است. فرزندش مرحوم شيخ عبدالخالق متوفي 1358 ه.ق بود.

 

146 - شيخ جواد بن احمدالزنجاني

و هوفي سن الكهوله و نقلت جنازته الي النجف الاشرف و دفن «بِوادي السّلام» مع ابيه بوصيّته منه. ارسل الينا ترجمه الشيخ عبدالحسين ضياءالدين الخالصي فقال و العهده عليه: كان فاضلاً، ناسكاً، زاهداً، ورعاً، تقياً، اديباً، شاعراً، محيياً الآثار اهل البيت عليهم السّلام عارفاً بالعلوم الرياضيه، الفنون الاديبه، اللّغات الاجنبّيه، الكلام، الفقه و الاصول ناقداً خشناً في ذات الله صريحاً في اقواله و افعاله لا ينافق و لا يداهن غيوراً علي المسلمين معتدلاً لاكاناس كانوامع مالهم من العلم و الفضل فيهم اعوجاج سليقه فكانت احوالهم مناقضه، سريعه الانتقال. قرأ في النجف الاشرف و حضر دروس الشيخ ملاّ كاظم الخراساني ثم انتقل الي الكاظميه و كان يقصده اعيان اهل بغداد من الشّيعين و السّنيين لِلاستفاده منه.

و كان مجلسه حافلاً بالعلماء و الفضلاء و الادباء و الاشراف.و كان يُعلم في المدرسه الايرانيّه في الكاظميه و المدرسه الجعفريه في بغداد لتمشيه حاله و كان يصرف قلتي راتبه علي الفقراء الطلّاب و تراء الكتب النافعه، يوزعها مجّاناً معارضه للمبشرين واوصي به مكتبه النفيسه ان تنقل الي مكتبه الحسينيه. في النجف فنقلت بعد وفاته و اوقفت عليها.

و نفاه الانگليز الي سمريول في الهند عند احتلالهم بغداد و لمّا رجع من المَنْفي مرض و توفّي. له تصانيف كثيره لم يحضرنا منها شيء و لم نحفظ اسماءها سوي ما طبع منهم:

1- التمهيد في النحو، عربي كتاب درسي، بغداد، 1442 ه.ق 2- الكلام الطيب طبع مراراً، قال خطبه ما صوره (الي تلاميذ المدرسه الجعفريه) اعزام الكرام قد توسمت الفلاح و الهدي في تلكم الوجوه الكريمه و رأيت ان الزرع المبارك قد طاب و زكا و ينبت نباتاً حسناً باذن الله فاردت ان اسقيه بماءالعلم المعين و اعرضه علي ضياء الدين القويم فجمعت لكم في الكلم الطيب من طرائف حكمه آل رسول و تالدها. ما يزيد نوراً علي نوركم و ملجأً في صدوركم و يقوم من السنتكم و عقولكم فها لكم اقتنوه و تدارسوا فالّطّيبات للطيبين. و انا ارجو من فضل ربي ان تكونوا انتم في الناس علي وصف سيدنا ابي جعفر الباقر صلوات الله عليه كالنّاظر من الحدقه و المسك في الطيب و من الله التوفيق و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته؛ و قال في خاتمه القسم الاول منه: كان الفراغ بعون الله و غايته من كتاب الكلم الطيب لتدريس الدروس الدينيه في المدرسه المباركه الجعفريه و سنتبعه ان شاء الله بالاقسام الاخري و قد اعتمدت في نقل الاحاديث علي امهات كتب الحديث كالجامع، الكافي و تحريب صحه الاسناد او اشتهار العمل و الفنون من فقهاء اهل البيت عليهم السلام و الله الموفق و المعين.

در معجم المؤلفين چنين آمده است:

جواد الزّنجاني (متوفي 0=1349 ه.ق) : جوادبن احمد الزنجاني، الكاظمي، اديب، شاعر، عارف بالعلوم الرياضيه و اللغات الاجنبيه و الكلام و الفقه و الاصول و النحو. توفي بالكاظميه و هو في سن الكهوله و نقلت جنارته الي النجف. من آثاره : 1- الكلم الطيّب 2- التمهيد في النحو 3- علم الكلام 4- سنتان في الاسر 5- امالي في فنون العربيه. (خ) عن حسين علي محفوظ (ط) العاملي: (اعيان الشيعه 63:17. آقا بزرگ: اعلام الشيعه 319:1)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

147 - شيخ حسين جوقيني زنگاني

دانشمندي بلند پايه و فقيهي سترگ بود. وقتي كه تحصيلات خود را تمام كرد، به مقصود خويش رسيد و به بهترين وجهي حكومت شرعيّه مردم زنگان را عهده دار گرديد. او با حجه الاسلام آخوند ملاقربانعلي (قدّس سرّه) معاصر بود. در قضاوت حكم قاطع و آرائي متين صادر مي كرد و در مسائل فقهي و حقوقي نظري صائب داشت.

آقا شيخ نجم الدين شهيدي نوه ي آن بزرگوار مي گفت:« علّامه شيخ حسين بعد از چهل و يكسال اقامت در نجف اشرف به وطن بازگشته مورد توجه عموم مردم واقع شد و به رتق و فتق مشغول گرديد. وي ابتدا با ملّا قربانعلي مخالف بود و علت مخالفت ايشان اين بود كه اطرافيان حجه الاسلام يك عده اراذل و اوباش بودند و از نفوذ و موقعيت ايشان سوءاستفاده مي نمودند رهبريها و انگورانيها و رجال بزرگ ديگر زنگان به نام آخوند مرحوم اخاذي مي كرده اند و شيخ حسين معترضاً به حجه الاسلام عرضه و جلوگيري از حركات آنان را خواستار شده بود، ولي آخوند اظهار بي اطلاعي كرده بود. شيخ حسين به همين علت قطع رابطه نموده بود و چون در اواخر بتدريج حجه الاسلام تعديات آن ها را قدغن فرمود، شيخ مرحوم با حجه الاسلام موافق گرديد».

در انقلاب مشروطيت او كه حاضر نبود با يك جريان حساب نشده و آميخته به هرج و مرج هم آوا شود و دين خويش را نردبان كاميابي جاه طلبان سازد مورد كينه آنها قرار گرفت.

و از طرف اولياء امور به بادكوبه تبعيد و دو سال ساكن آنجا گرديد و دوباره به ايران برگشت و باز هم به مبارزات خود ادامه داد و باز به عراق تبعيد شد و بالغ بر 6ماه در آنجا بود و به وطن بازگشت و همچنان به مبارزه ادامه داد و با جريان مشروطه و روش مشروطه خواهان مخالفت نمود و طرفدار حكومت مشروعه بود.

قصد جانش را كردند. نصف شب پنجشنبه هفتم جمادي الاول (شهريور ماه) 1327 ه.ق در منزل خصوصي واقع در كوچه حكيميان (پشت منزل آقا جواد، بعد آقا هاشم موسوي كه اكنون پاساژ گرديده است) به بهانه سوال مسأله به دم در دعوت شد و به دستور حاكم وقت (سپهدار اعظم) به اتهام استبداد و مخالف مشروطه با هفت تير به شهادت رسيد.

شهيد شهامت و تسليم ناپذيري، شهيد عدل و نيكوكاري، قرباني دانش و دينداري شد.

مي گويند در معارف الهي و مباحث اصول و عقايد به زبان فارسي، كتابي تأليف كرده بود، خطي بسيار زيبا داشته، كتاب زادالمعاد و كتابي در علم رجال را به خط خويش نوشته بود.

علامه اردوبادي ضمن ارسال شرح حال مختصر از نجف اشرف به علامه اميني مؤلف شهداءالفضيله در رثاي شيخ حسين چنين سروده است:

يهيج بالفؤاد خطب قد فشا فاحلك الدّهر غداه اغطشا

و ضرب الشّر بنا جرائه فعاث في الاوطان حتّي نفشا

ادلي الي الامر الذنابي ضله فاضطربت عند طويه الرّشا

فكم لهم علي الهدي من صدمه قد احيت الكفرلهم فانتعشا

و از هقت ظلماً رجالات النهي والدّين حتي الرّبع منهم اوحشا

وذا الي (الحسين) وافي طارق فكان ما قدكان منه يختشي

و خصّ في «شهاده» ابرادها ضفاله شخص للمعالي و وشي

و عاض من ضمرالحياه في الدّنا في الخلد برد عزه مرز كشا

فليهنه الاخذ باعضاد العلي (ذلك فضل الله يؤتيه من يشا)

فالبندقي فيه لم يجرح سوي الدّين و جثمان المعالي خدشا

وانضب البحر الخضم وقعه فرد رواد الهدي واعطشا

فغاض منه العلم و المجد معا وكان قد احياهما فانتعشا

و قد سقاه الدّين منه قرقفا فما حسا كأساً لها الا انتشي

فاستمرء الموت دوين امره و في ذري الجنان اذ ذاعشعشا

و كان يقضي الحق ما بين الوري فلم يمله للهوي نيل الرشا

حتي اذا لم يعده الاّ الهدي جثاله صرف الردي و افترشا

فغال من غاب العلوم مزئراً شاع به نهج الرسوم و فشا

و ما عليه و هو في الناس ذكا ان يعش عنه منهم نذل عشا

فامرح «حسين»المجد في روض الجنان مستبا حالك حيثماتشا

فرزند دانشمندش آقا شيخ جواد شهيدي بوده است.

 

148 - شيخ حسين بن ملا عبدالعلي قلتوقي

تحصيلات مقدماتي و سطوح ادبيات را از مدرسان شهر زنگان استفاده كرد و به نجف اشرف عزيمت نمود از محضر علماء اعلام و آيات عظام مخصوصاً از محقق خراساني فقه و اصول را فرا گرفت و از بزرگترين شاگردان محقق مزبور گرديد و با كسب اجازه ي اجتهاد به شهر زنگان مراجعت كرد. فاضل، بارع، مفيد، مجتهد و فقيه خوش بيان و كريم النفس بود . غير از تدريس شغل ديگري نداشت. بطور ناگهاني در روز دوشنبه ششم محرم سال 1360-1941/م با سكته به رحمت حق پيوست.

از او كتابي نا تمام در اصول فقه و رساله ي عمليه باقي مانده است. مي گفتند ايشان دختر آيه الله علامه آقا شيخ عبدالكريم خوئيني رادر حباله ي نكاح داشته است. پسرش آقاي ابوالحسن انوار است كه شرح حالش را پيش از اين نوشته ام. در گنجينه ي دانشمندان روستاي قلتوق را «قاتوق» نوشته كه غلط فاحش است.

 

149 - شيخ زلفعلي ابن شيخ عبد مناف زنگاني

شيخ فقيه فاضل شيخ زلفعلي ابن شيخ عبد مناف قاضي ابن شيخ محمد معصوم قاضي. تمام آباء و اجداد ايشان ملقب به قاضي بودند. نسب ايشان به يكي از اصحاب حضرت رضا(ع) مي رسيد. همه ي آنان دانشمند و فاضل بوده اند.

مرحوم شيخ زلفعلي پس از تولد در زنگان و تحصيل متون و سطوح از مدرسين شهر به نجف اشرف رفت و چند سال از مجدد شيرازي در سامرا و از فاضل شربياني در نجف دروس لازم را فرا گرفت و با كسب اجازه ي اجتهاد از علامه شربياني به شهر زنگان بازگشت به ترويج احكام دين پرداخت و تأليفاتي از خود به يادگار گذاشت كه نام آنها چنين است: 1- اسرار اللهوف در مقتل در دو جلد 2- شرح خطب زينب (س) 3- تعليقه بر مكاسب به نام «كم ترك الاول و الآخر» 4- ارجوزه در فقه از طهاره تا آخر ديات 5- شرح منظومه بحرالعلوم به نظم و آن كتاب بزرگي است.

آن شادروان در روز جمعه هفت روز مانده از شهر جمادي الثاني سال 1345 چشم از جهان فرو بست.

 

150 - شيخ زين العابدين بن حسن ديزجي

حبر المؤيّد مولي المسدّد شيخ زين العابدين بن حسن از علماء اعلام شهر زنگان سطوح ادبيات و متون را استفاده كرده و به نجف اشرف رفت و از محضر علامه سيد محمد كاظم يزدي، شيخ عبدالله مازندراني، محقق خراساني و شيخ الشريعه اصفهاني قدس الله اسرارهم بهره ي كافي و وافي برد و به شهر زنگان بازگشت محقق، فقيه، مدرس ثقه و سليم النفس بود و در 1348 به زيارت بيت الله الحرام موفق شد و 9 روز مانده از ماه شعبان 1349 به رحمت حق پيوست.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

151 - شيخ زين العابدين عابدي زنگاني

شيخ زين العابدين ابن حسن زنگاني در شهر زنگان به دنيا آمد و متون را از محضر علماي آن شهر مخصوصاً آخوند ملا قربانعلي و مدرسين قزوين فرا گرفت و جهت تكميل معلومات به نجف اشرف رفت و از حوزه ي درس آيات عظام و علماي والامقام : علامه سيد كاظم يزدي، علامه آخوند خراساني و علامه شيخ عبدالله مازندراني در حد توان و استعداد خويش استفاده كرد و با كسب اجازه ي اجتهاد و اتخاذ روش تدريس ايشان به شهر زنگان آمد.

ودر مسجد ملاعلي (ولي عصر فعلي) به ترويج و تحقيق و تدريس پرداخت و تعداد زيادي از دانشمندان خطه ي خمسه و زنگان و شهرهاي ديگر از مورد اعتماد عوام و خواص و محقق، مدرس، اهل نظر انساني پاكدل و فداكار بود و نزديك به يك سال مانده از حيات خويش به اداي مناسك حج و زيارت قبور پيامبر اكرم و ائمه معصومين توفيق يافت و به زنگان بازگشت و در حالي كه صدها نفر از محضرش مستفيض شده بودند، روز 27 شعبان سال 1348 شمع وجودش براي هميشه خاموش گرديد.

و در آرامگاه حضرت ابراهيم نواده حضرت ابوالفضل العباس (س) و در كنار قبر آيه الله حاج شيخ جواد طارمي دفن شد. شادروان حاج سيد احمد شبيري زنگاني تاريخ فوت آن مرحوم را به شرح زير سروده و حق استاد و شاگردي را ادا كرده است.

فقيه اهل بيت آن شيخ عابد كه بُر در راه دين از جان مجاهد

به صبح بيست و هفت از ماه شعبان ازو خالي شد بمحراب مسجد

شدم در فكر تاريخ وفاتش زغيبم گفته شد مغفور ايزد(1348)

از آثار مكتوب او اطلاعي نيافتم. يك پسر به نام حاج علي عابدي دارد كه فرهنگي مي باشد و يك دختر از او به يادگار مانده است.

 

152 - شيخ عبدالعلي ابن ملا عبدالصمد زنگاني

دانشمند والامقام آيه الله شيخ عبدالعلي ابن مولاّ عبدالصّمد بن مولي علي اكبر بن محمد سعيد در سيزدهم ماه رجب سال 1368 در شهر زنگان به دنيا آمد. از شاگردان بزرگ علامه آخوند ملا قربانعلي (ره) بود و به نجف اشرف رفت. و در حوزه ي درس علامه ي مرحوم محمد حسن دامغاني و علامه ي مرحوم فاضل شربياني (ملامحمد) و دانشمندان ديگر بيش از ده سال حاضر شده استفاده ي كامل نمود و ازآن آيات عظام اجازه ي اجتهاد دريافت كرد و به شهر زنگان برگشت و به تدريس و ترويج دين پرداخت.

تا اينكه در روز چهارشنبه سيزدهم ماه جمادي الآخر سال 1349 درشهر زنگان وفات يافت. وي داراي فضيلتهاي زياد، مورد اعتماد مردم، پارسا، با ديانت و از جمله ائمه جماعت بود و استخاره هايش در ميان مردم معروف و مشهور بوده است. تأليفات و آثار زيادي داشته است از جمله: 1- حاشيه بر رسائل 2- شرح دعاء صباح مي باشد.

 

153 - شيخ عبدالكريم بن ملا عزيز صائيني

در حدود سال 1270 ه.ق در روستاي صائين يكي از روستاهاي تابع شهر زنگان متولد شد و متون را در شهر زنگان و قزوين خوانده سپس به نجف اشرف رفت و مدت ده سال در محضر مرحوم ايرواني استفاضه نمود و به شهر زنگان بازگشت و در مسجد معروف مشهدي صفر به امامت جماعت و تبليغ احكام دين مشغول شد.

وي يكي از علماء بي بضاعت بود و مختصر باغي در روستاي مذكور داشت كه ساليانه عايدات آن را خودش رفته گردآوري مي كرد. در مدت زندگي ساده ي او غير از صحت عمل و خدمات ديني و تقوي و ورع و افاضه كمالات علمي چيز ديگري از او ديده نشده بود. مفيد، فاضل جليل و موجه بود و در سال 1343 درشهر زنگان درگذشت.

 

154 - شيخ عبدالله جوادي ابهري (شيخ الاسلام)

شيخ العلماء العاملين و قدوه الفضلاء الناسكين، حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ عبدالله جوادي ابن شيخ فضل الله بن شيخ جواد ابهري، معروف به شيخ الاسلام ابهري، درابهر مقدمات علوم را خواند و درسال 1341 ه.ق به قم مقدس مهاجرت نمود و مدت هفت سال از محضر شريف مرحوم آيه الله العظمي حائري، حاج شيخ عبدالكريم (طاب ثراه) و آيات ديگر استفاده كرد تا به درجه ي اجتهاد رسيد و با دريافت اجازات در سال 1348 ه.ق به ابهر مراجعت فرمود و اقامت دائمي نمود و به اقامه ي نماز جماعت و وظايف ديني و روحي اشتغال ورزيد.

تأليفات و نوشته هاي ايشان از اين قرار است: 1- رساله در لباس مشكوك 2- رساله در قاعده ي يَدْ كه از محضر درس مرحوم آيه الله نائيني استفاده نمود 3- رساله اي در قاعده ي لاضرر 4- جزواتي به عنوان حاشيه بر مكاسب شيخ انصاري و حواشي بر دررالفوائد آيه الله حائري 5- رساله ي مستقلي در ارث بنام دليل الوراثه 6- رساله اي در ردّ مسلك باب و بهاء 7- الوقايه في فصول الآذان، عربي. وي در 1277 ه.ش متولد و در اسفند ماه 1359 پس از بيماري طولاني درشهر تهران وفات يافت و در قم مدفون گرديد.

 

155 - شيخ غلامحسين فقيه قره تپه اي (علامه)

گرچه وي استاد خيلي از دانشمندان زمان خود بوده ولي در كتب مورد استفاده خويش از تاريخ تولد و وفات و تحصيلات وي هيچگونه اطلاعي بدست نياوردم ملاقربانعلي بوده و به علت استعداد و تلاش و كوشش خويش به مقام اجتهاد رسيد و مورد توجه و محبت حجه الاسلام بود و از حوزه دروس سطح عالي و خارج او استفاده كرده و تقريرات درس مباحث صلات و شهادت و قضاء وي را نوشته بود.

او در مسجد جامع سلطاني (سيد) شهر زنگان اقامت نماز جماعت را به عهده داشت و براي تشويق و معروفيت مرحوم حاج سيد محمود (امام جمعه) را با اينكه هنوز به بيست سال نرسيده بود به جاي خود به امامت نماز جماعت مي گماشت و به مريدان و نمازگزاران توصيه مي نمود كه به او اقتدا كنند.

 

156 - شيخ غلامرضا زنگاني

«عمادالاعلام مرحوم حاج شيخ غلامرضا، داماد معظم علامه محقق حاج شيخ موسي عباسي زنگاني، پيشكار مخصوص آيه الله العظمي شريعتمداري و مقسّم شهريه ي معظم له و نماينده و وكيل بيشتر كارهاي آيه الله و بسيار مورد وثوق و اعتماد آن جناب بود. ولي نسبت به بعضي از زعماء حاضر حوزه ي قم ابراز بي مهري مي كرد و به نگارنده (مؤلف گنجينه ي دانشمندان) مي گفت: من از همه چيز تو خوشم مي آيد مگر يك چيز. گفتم : كدام است؟ گفت: رفاقت و علاقه ات به فلان. و من از اين صراحت او ناراحت شده و از او دوري مي كردم.

تا روزي مرا دعوت به منزلش نموده گفت: به من ديگر به چشم سابق نگاه مكن. من مخلص آيه الله تو شده ام. گفتم: چطور؟ گفت پيغمبر(ص) را در خواب ديدم.

سلام كردم حضرت جواب نداد و روي مبارك را از من گردانيد. التماس و تضرّع كردم كه من از علاقمندان و محبين اهل بيت شمايم. فرمود چگونه محبي هستي كه نسبت به فرزندم اهانت مي كني؟ گفتم كدام شخص؟ فرمودند : سيدشهاب الدّين مرعشي نجفي. پس از خواب پريده بين الطلوعين همانشب درب منزل آقا رفته و دست او را بوسيده و عذرخواهي كرده و تسليم وي شدم.

مرحوم زنجاني بعد از اين خواب صفائي پيدا كرده و به اذكار و اوراد و استغفار گرائيد و برخلاف اولش نسبت به طلاب احترام مي كرد و به حوائج آنها مي رسيد. تا درماه رجب سال 1392 قمري ناگهان بدرود زندگي گفت و مرگ او اثر عميقي در حضرت آيه الله العظمي شريعتمداري گذاشت».

 

157 - شيخ غلامرضا هيدجي

متون را در قزوين خوانده به نجف رفت و نزد علامه ميرزا حبيب الله رشتي قدّس سره تحصيل كرد و از حوزه درس علامه حاج شيخ حسنعلي تهراني نهايت استفاده را برد و همراه او به مشهد امام رضا(ع) رفت و چند سالي هم در سامرا از مباحث مرحوم ميرزاي شيرازي بهره برد.

از فضلاء و متقين بود. به شهر زنگان برگشت. فاضل بارع مجتهد، محقق و مروج بود. در سال 1330 ه.ق در شهر زنگان وفات نمود. تقريرات بحث استادش در اصول از تأليفات او بوده است.

 

158 - شيخ قربانعلي ذوالقدر زنگاني

در نخستين روز فروردين 1314 در خانه مرحوم لطفعلي، كشاورز متدين و زحمتكش در روستاي خان احمد حصاري متولد گرديده و متون مقدماتي را در مكتبخانه آن روستا فرا گرفت و در 18 سالگي به زنگان آمد و در حوزه علميه آنجا دروس سطح اولي را تحصيل نمود و جهت تكميل معلومات خويش به شهر مقدس قم رفت سطوح متوسط و عالي را از محضر اساتيد بزرگوار آنجا همانند آيه الله سيد محمد محقق داماد، آقاي هاشم آملي، آيه الله حسينعلي منتظري، آيه الله مرتضي حائري تحصيل كرد و دروس فلسفه و اسفار را از شادروانان علامه حسين طباطبايي و آيه الله مرتضي مطهري استفاده و استفاضه نمود و شخصاً در همان شهر به تدريس سطوح مشغول گرديد.

وي مدرسي توانا و دلسوز و روشنفكر و مردم دار و نيك نفس و عالم عامل منتقد آگاه بود و طلاب از وجودش علم و اخلاق و جوانمردي را فرا مي گرفتند.

زمان كوتاهي بنا به دعوت مسئولين شوراي عالي قضايي به رياست شادروان دكتر بهشتي حاكم شرع شد.

فعلاً از تأليفاتش اطلاع ندارم. متأسفانه اخيراً مطلع شدم كه آن عالم بزرگ در پنجم مرداد 1375 در شهر قم ظاهراً به علت بيماري سرطان ولي در حقيقت با ضربات و شكنجه هايي كه از طرف دژخيمان قدرت مخالف ديده بود به رحمت ايزدي پيوست.

و در همان شهر مدفون گرديد. وي در لحظات آخر عمر به شيخ عبدالرحمن سهروردي وصيت كرده بود كه لباسهاي خونين مرا در قبر با من دفن كنيد تا در روز قيامت شاهد مظلوميت من باشد. بقول مرحوم استاد عباس خياط (بشنو، دم مزن، معركه برهم مزن) آري رهروان صديق امام حسين (ع) هميشه با كاستيها و فريب كاران و نامردمان در هر مقام و مقطعي كه بوده مبارزه كرده اند و تا پاي جان در عقيده پاك خويش، پافشاري نموده اند، روانشان شاد.

 

159 - محمد باقر بن محمد مهدي (مقدس) زنگاني نجفي

عالم فاضل فخر الفقهاء و المجتهدين آيه الله شيخ محمد باقر رحمه الله عليه يكي از استادان و مدرسان بزرگ و مجتهدان حوزه ي علميه نجف اشرف بوده است.

وي در 22 ماه رمضان 1312 ه.ق در شهر زنگان متولد گرديد و در خانواده ي تقوا پرورش يافته و پس از خواندن مقدمات و سطوح در خدمت حجه الاسلام آقا شيخ زين العابدين و آيه الله حاج شيخ عبدالكريم خوئيني زنگاني كه از مدرسين زنگان بوده اند، در سال 1338 ه.ق به نجف اشرف مهاجرت كرد و از محضر مرحوم آيه الله حاج ميرزا حسين محقق نائيني حاج آقا ضياءالدّين عراقي و استادان بزرگ ديگر استفاده نمود.

و تقريرات آن مرحوم را به رشته ي تحرير درآورد. و خود حوزه ي درس تشكيل داد و جمع زيادي از فضلاء نجف در درس فقه واصول ايشان شركت كرده بهره مند گرديدند.

مرحوم آيه الله زنگاني نجفي بيش از چهل سال در حوزه ي نجف تدريس داشتند و صدها مجتهد و فاضل و نويسنده در حوزه اش تحصيل كردند.

معظم له در ماه رمضان 1394 در 82 سالگي در نجف اشرف بدرود حيات گفته حوزه هاي علمي نجف و قم و زنگان و غيره را قرين ماتم و عزا نمودند.

آثار علمي آن مرحوم عبارتند از:

1- رساله اي در فروع علم اجمالي 2- رساله اي در مفاد قاعده صحيحه لاتعاد 3- مباحث التّجاره از اول مكاسب محرمه تا آخر احكام قبض 4- حاشيه بر مكاسب شيخ از اول بيع تا آخر خيارات 5- حاشيه بر رسائل 6- حاشيه بر كفايه الاصول 7- رساله در مضاربه 8- تنقيح القواعد در علم الاصول 9- رساله اي در حج 10- رساله اي در نكاح 11- تقريرات بحث مرحوم نائيني در اصول از اول تا آخر و فقه و طهارت و صلوه و خمس 12- زكوه و تعليقه بر رساله ي مشكوك مرحوم نائيني 13- مفتاح الجنه، ناشر اسدالله طالقاني (چاپ تبريز 1308 ه.ش) و وسائل ديگر در فقه و غيره از باقيات الصالحات ايشانست.

فرزندان برومند ايشان كه از فضلاء و اتقياء مي باشند به اسامي: 1- جناب آقا ميرزا عبدالحسين معروف به «آقاعلي» 2- آقا ميرزا محمود 3- آقا ابوالحسن. دامادهاي معظم ايشان نيز از افاضل حوزه ي علميه ي نجف مي باشند به نام هاي: 1- جناب آقا ضياء جوادي ابهري 2- دانشمند گرامي جناب آقاي شيخ علي خوئيني 3- جناب آقا سيد مرتضي مهدوي.

برادر مترجم، شيخ حسن بن محمد مهدي، فاضل ثقه و واعظ سليم النفس بود و داراي اشعار سليس بوده و بعد از 1353 ه.ق وفات نموده است.

  

160 - محمد بن اسحاق بن محمد ( فاضل ابهري)

منهج الفاضلين في معرفه الائمه الهداه الكاملين تأليف فاضل ابهري، شيخ محمد بن اسحاق بن محمد، كه آنرا به نام شاه طهماسب صفوي در 937 ه.ق ساخته است. چنان كه در سطر دوم برگ هشتم از نسخه ي شماره ي 1107 نسخه هاي خطي كتابخانه ي گوهرشاد مشهد، آمده:

سال تأليف اين كتاب كريم منهج مذهب امامي شد

اين كتاب در امامت است و به اثبات مذهب حقه ي اماميه پرداخته و با دلايل عقلي و نقلي، امامت حضرت علي (ع) و ساير امامان شيعه را اثبات نموده و آراء مخالفين را رد كرده است. در يك مقدمه و پنج باب و خاتمه.

 

161 - شيخ محمد رضا ابن شيخ عبدالوهاب زنگاني

وي در سال 1277 ه.ق در شهر زنگان به دنيا آمد، هنوز دوران شيرخوارگي را مي گذرانده است كه پدر بزرگوارش از دنيا رفت و با حمايت اولياء رشد نمود و متون اوليه را در محضر مدرسان شهر تحصيل كرد و به نجف اشرف عزيمت نمود و از شاگردان بزرگ علامه شربياني و شيخ علي نهاوندي (قدّس سرهما) گرديد و به كاظمين رفت.

مدرس محقق، ورع، زاهد و موجه بود و در علوم رياضي يد طولايي داشت و بيشتر به ذكر و قرائت ادعيه و تحقيق در علم اسرار و جفر مي پرداخت. در صبح روز جمعه دوم ماه رجب سال 1366 به رحمت حق پيوست و در رواق مطهر كاظمين دفن شد.

از تأليفات اوست: 1- كتابي در جفر بنام قواعد جفريّه 2- كتابي در علم اسرار. 3- كشكول مشتمل بر بعضي از ادويه و ادعيه مجرّبه و تسخيرات طلسمات و غيرها.

 

162 - مهدي بن علامه ملا عبدالله بن محمود زنگاني

شيخ اجل شيخ مهدي بن ملّا عبدالله بن محمود زنگاني، برادر شادروان حاج شيخ موسي گويجه قيايي (مؤلف الفهرست لمشاهير علماء زنجان) متون و مقدمات را از محضر پدرش و مدرسين دانشمند شهر زنگان و قزوين تحصيل كرده به وطنش گويجه قيا برگشت به ترويج مشغول گرديد.

فاضل مروج و موجه بود و در تفسير و اخبار يد طولايي داشت و در 14 ماه شوال سال 1346 وفات نمود. از تأليفات اوست: كتاب تنبيه الغافلين به فارسي، مصائب و مواعظ درسه جلد و غير از اينها رسائل و فوائدي داشته است. به طوري كه خود مرحوم شيخ موسي عباسي نوشته در اوان تحصيل مدتي از محضر برادرش (شيخ مهدي) استفاده كرده است.

 

163 - شيخ يعقوبعلي ابن حاج ابراهيم زنگاني

به سال 1303 ه.ق در شهر زنگان تولديافت و متون را در آن شهر نزد اساتيد و مدرسين فاضل تحصيل نمود. و سپس به نجف اشرف رفت و از محضر درس سيّد محسن تبريزي و غيره استفاده كرد و به زنگان برگشت مفيد، مروج و مفتي بارع و نيك خلق بود. در هفتم ربيع الاول سال 1365 بدرود زندگي گفت.

از جمله ي تأليفاتش: 1- رساله در خمس 2- رساله در بيع 3- رساله در رضاع 4- كتاب در صوم 5- رساله در ارث 6- رساله در نذر 7- رساله در امامت به زبان فارسي 8- رساله در اصول به زبان فارسي 9- رساله در توحيد 10- كتاب در صلوه 11- كتاب در خوارق عادات 12- كتاب طهارت در دو جلد 13- علائم ظهور حضرت قائم (عج) 14- خلاصه الاصول 15- رساله عمليه چاپ شده است. و غير از اين ها رساله و فوائد و مطالب متفرقه ديگر مي باشد.

 

164 - طالب بن علي علوي ابهري

منتجب الدّين در فهرست خويش مي نويسد: فقيه صالح واعظ بود. و نزد شيخ جليل محي الدين بن حسين بن مظفّر حمداني رحمهم الله و فضلاي ديگر تحصيل نمود. حمداني اسم قبيله اي است كه افراد آن بسيار شجاع و باهوش بوده اند از جمله ي ايشان «حارث حمداني» بود كه حضرت علي (ع) خطاب به او فرمود:« يا حار حمداني مَنْ يمت يرني مِنْ مُوْمِن او منافق قبلاً» يعني اي حارث حمداني هركس بميرد مرا مي بيند از مؤمن و يا منافق كه به سوي آخرت بيايد.

 

165 - عباس بن علي محمد حسن آبادي طارمي زنگاني

قدوه الانام و حجه الاسلام ميرزا عباس بن علي محمد حسن آبادي درسال 1295 ه.ق متولد گرديد و متون فقهيه را از علما و مدرسان شهر زنگان تحصيل كرد و در 1317 جهت ادامه ي تحصيلات به نجف اشرف مهاجرت نمود و از محضر درس علامه آخوند ملا محمد كاظم خراساني و شيخ الشريعه اصفهاني و اساتيد ديگر استفاده كرد. و در 1325 به شهر زنگان برگشت. مفيد و مرجع بود. در جلالت و فضل مشهورتر از آنست كه ذكر شود.

مجتهد معروف، محقق عظيم المنزله، فصيح البيان، نيك تصرف و سليم النفس بود. اشعار بسيار سليس و لطيفي سروده و به چاپ رسيده است. وي تخلص «رازي» را جهت خويش انتخاب نموده بود.

در كتاب «سخنوران و خطاطان زنجان» مقداري از اشعار او را ثبت كرده ام. و در اينجا يك غزل به عنوان نمونه مي نويسم:

چكنم با خم و پيچ گره اندر گرهش؟

مي زندطعنه به خورشيد،عذار چومهش فخرخورشيدهمان،بگذرد ازخاك رهش

چون شد اين رسم كه جادو شكند جادو را خم ابرويش شود باز زچشم و نگهش

دانه و دام به صيد دل عاشق چه ضرور؟ خال لب دانه و دام است دو زلف سيهش

مي كُشد عشوه كُشد غمزه كُشد باگيسو الله الله كه چه بيرون شده از حد، گنهش

ابلهي گفت كشش نيست زگيسو،گفتم: چكنم با خم و پيچ گره اندر گرهش

برگ گل با لب يار آنكه نمودست قياس او غلط رفته ميان خوداو با شبهش

چشم را چشمه ي خورشيد بسي خيره كند نكند درك از آن چشمه بجز جايگهش

او شه و زلف پريشان دو ابروش سياه هريكي چون مژه صف بسته ز فرمان شهش

از غم كشتن دل چون مژه پوشيده سياه

بسته ي سيئه شد اين سيه اندر سيهش

شادروان حاج سيد احمد زنگاني در كتاب «الكلام يجر الكلام» مي نويسد: ميرزا عباس طارمي از علماء زنجان صاحب كتاب نتيجه الحيات كه شخصي مهذّب سليم النّفسي بود، در طفوليّت از كام مرگ رها شده بود. نقل كردند كه او در زمان صباوت با بچه ها در پشت بام بازي مي كرده، بناي بازيشان هم بر يك لنگه راه رفتن بود او در آن اثنا كه يك لنگه راه مي رفته يكدفعه پرت شده از پشت بام افتاده بود.

بام هم دو طبقه بوده، او بي آنكه پاي ديگر خود را باز كند روي يك پا به زمين افتاده فرياد نموده كه من نسوخته ام (چون در آن بازي اگر پاي ديگرش به زمين مي خورد مي گفتند:«سوخت» يعني مغلوب شد. از آن جهت مي گفته من نسوخته ام.) اجل تمام نشده بود. اما وقتي كه اجلش تمام شد در دهم شعبان 1351 در تهران در يك آن سكته كرد و وداع جهان نمود و در حضرت عبدالعظيم مدفون گرديد رحمه الله عليه.

از آثار علمي او:

1- نتيجه الحيات، چاپ تهران 1340 ق. سربي ، خشتي، 172 صفحه.

2- كتاب در اصول و فقه.

3- كتاب طهاره

4- كتاب الصّلوه

5- كتاب البيع

6- وقف

7- منجزات المريض

8- قاعده ي لاضرر

9- قاعده ي لاحرج

10- ديوان شعر مطبوع.

 

166 - عبدالصمد بن الحسن بن عبدالغفار الكلاهيني

 (عبدالصّمد بن الحسن بن عبدالغفّار الكلاهيني الزّنجاني) ابوالمظفربن ابي عبدالله الصوفي الملقب «بالبديع» تفقه في بغداد بالنظاميه علي اسعد الميهني و سمع الحديث من هبه الله بن محمد بن الحصين و زاهر بن طاهر الشّحامي و ابي غالب محمد بن ابي الحسن الماوردي و غيرهم.

و صحب ابا النّجيب السّهروردي. و انقطع الي العباده و الخلوه و الرياضه و مواصله الصيام و القيام حتي ظهرت عليه انوار الطاعه و ظهر له القبول من الناس. و صار ممّن يشار اليه بالزّهد و العباده و يقصده الناس للتبرك به و اتخذ بعد موت الشيخ ابي النجيب السّهروردي رحمه الله لنفسه رباطاً. و كان يقعد بمجلس الوعظ و يحضره الناس و حدّث بالكثير روي عنه الحافظ ابوبكر الحازمي و غيره و قد سئل عن مولده فذكر انه قبل الخمسمائه و توفّي يوم الاحد الاربع عشره خلت من ربيع الاخر سنه احدي و ثمانين و خمسمائه.(581 ه.ق)

 

167 - مظفر بن قاسم بن علي السهروردي

 (مظفر بن القاسم بن المظفر بن علي السّهروردي) ابومنصوربن ابي احمد ولد بأربل و نشاء بالموصل و تفقه ببغداد علي ابي اسحاق شيرازي و رجع الي الموصل ثمّ ولي قضاء سنجار علي كبر سنّه و سكنها و كان قد اضر، سمع ابا نصر الزينبي و ابااسحق الشيرازي و غيرها.

روي عنه ابن السّمعاني مولده سبع و خمسين و اربعمائه (457 ه.ق ) و لم اعلم تاريخ وفاته. و قال شيخنا الذهبي: توفي تقريباً سنه ستّ و ثلاثين و خمسمائه(536 ه.ق).

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

168 - مفضل بن عمر بن مفضل (اثير بن ابهري)

اثيرالدين مفضل بن عمر بن مفضل ابهري يكي از مشاهير فلاسفه، رياضيدانان، ستاره شناسان، منطق دانان و ادباي قرن هفتم هجري قمري و از برجسته ترين شاگردان امام فخر رازي (544-606 ه.ق) و كمال الدين ابن يونس (551-639 ه.ق) و از ياران خواجه نصيرالدين طوسي (597-672 ه.ق) و همكاران وي در رصد خانه ي مراغه بوده است.

برخي از نويسندگان درشرح حال اثيرالدين مفضل بن عمر ابهري و كمال الدين ابوعمر ابهري كه گويا هم عصر بوده اند اشتباه كرده اند و بعضي از ايشان براي اينكه زياد صرف وقت نكنندو تحقيق ننمايند هردو نفر را، يكنفر فرض كرده و به خيال خود كار را يكسره نموده اند:

مرحوم محمد مظفر حسين بن مولوي محمد يوسف علي متخلص به «صبا» (متولد 1279 ه.ق) در ص 30 كتاب تذكره ي روز روشن كه در 1296 شروع و در 1297 ه.ق تمام كرده و به سال 1343 ه.ش در تهران بوسيله ي مسئول كتابخانه رازي چاپ گرديده است، مي نويسد:

«اثر- ابوعمر و اثير الدين مفضل بن عباس ابهري- از حكماء اسلام بود، در علم حكمت كتب بسيار مثل كشف و فصول و زبده و تبيان و هدايه الحكمه تصنيف نمود.

و به سرانجام مشاغل، عهده ي وزارت سلطان طغرل بن ارسلانشاه سلجوقي مي پرداخت.

بعد شهادت سلطان بر جان خود ترسيده به تغيير هيئت چنان بدر رفت كه كسي او را نشناخت و در وقت سفر اين رباعي موزون كرد:

مسكين دل من چون محرم راز نيافت و اندر قفس جهان هم آواز نيافت

درسايه ي زلف خوبرويي گم شد تاريك شبي بود كسش باز نيافت»

مثل روز روشن است مؤلف روز روشن دچار چهار اشتباه شده است: 1- اگر «اثر» تخلص او بوده چرا اشعاري كه گوياي اين انتساب باشد نياورده و يا منبع مورد استفاده اش را نقل نكرده است. 2- كنيه ي كمال الدين ابوعمر ابهري را كه وزير سلطان طغرل بود به مفضل بن عمر داده است. 3- به جاي مفضل بن عمر «مفضل بن عباس» نوشته است.

4- سلطان طغرل به دست امراي عاصي طرفدار اتابك قزل ارسلان از اتابكان آذربايجان بازداشت و در قلعه ي دزمار نخجوان زنداني گرديد نه اينكه به شهادت رسيد.

آقاي ابوالقاسم قرباني در زندگي نامه ي رياضي دانان دوره ي اسلامي از سده سوم تا سده ي يازدهم هجري با استفاده از منابع مورد استفاده خود نوشته است:... پس از بروز فتنه ي مغول به بلاد روم گريخت و مدتي درآنجا به سربرد». آقاي قرباني به سمت وزارت و ماجراي ديگر اشاره نكرده و خواسته است با اين جمله خواننده را تا حدي قانع نگهدارد.

مرحوم سامي بيك در قاموس الاعلام تركي مي نويسد: اثيرالدين ابهر ‌{فضل بن عمر سمرقندي مشاهير علماي ادب اولوب} حكمت و منطقده يد طولي صاحبي ايدي «الهدايه» و «الكشف» «الزبده» و «ايساغوجي» عنوانلر ايله درت تأليفي و سائر بعض آثاري وار در «ايساغوجي الي يومنا هذا (زمان تأليف قاموس الاعلام) ايادي طلابده متداول اولديغي كبي، حكمتده تدريس او لنمقده اولان (قاضيميز) اخي صاحب ترجمه «الهدايه» عنوانلي كتابنك شرحيدر 475 تاريخده وفات ايتمشدر.

مرحوم سامي بيك هم در اين نوشته به جاي ابهري «ابهر» و به جاي مفضّل «فضّل» سمرقندي و تاريخ وفاتش را 475 ه.ق نوشته است. مأخذ او كدام كتاب يا رساله بوده، معلوم نيست.

به نظرم سالهايي كه اثيرالدين در سمرقند از محضر امام فخر رازي استفاده مي كرده بدين نسبت منسوب گرديده بوده است. البته مرحوم مدرس تبريزي نيز در ج 1 ص 74 ريحانه ي الادب بدون ذكر مآخذ، از اسامي بيك استفاده كرده و اشتباه او را تكرار نموده است.

شادروان علي اكبر دهخدا در لغت نامه نوشته است: « ابهري . [اَ هَ] اثير الدين مفضّل بن عمر فيلسوف ايراني از مردم ابهر قزوين يا اصفهان به قول ابن عبري در سال 661 و به قول ديگر در 663 وفات كرده است.

عين همان اشتباه را نويسندگان در دائره المعارف مرحوم مصاحب تكرار كرده اند و در مورد انتساب اثيرالدين مفضل بن عمر به ابهر زنگان و ابهر اصفهان ترديد نموده و بهانه به دست ديگران داده اند.

از همه بدتر، صفا بغدادي در ج 6 دائره المعارف اسلامي بزرگ «ايرانيكا» محل تولد اثيرالدين ابهري را «موصل» نوشته است. اين گونه افراد بي اطلاع، بدون تحقيق، هرچه شنيده مي نويسند و ديگران هم كوركورانه از او و امثال او، تقليد مي نمايند و موجب كثرت اختلاف مي گردند.

اگر چه در كتاب عرفا و حكماي استان زنجان شرح حال مفصل مرحوم اثيرالدين مفضّل بن عمر ابهري را نوشته ام، اما در اينجا مطالب زير را اضافه بر آنچه در آن كتاب، آمده ثبت مي نمايم.

آثار اثيرالدين مفضّل ابهري عبارتند از:

1- كتاب هدايه الحكمه: در علم حكمت است و از منطق، طبيعيات و الهيات بحث مي كند. اين كتاب يكي از كتب با ارزش و پر محتواي درسي طلاب علوم ديني و حكمت الهي مي باشد كه از عهد خود اثيرالدين تا كنون مورد استفاده و تدريس بوده است.

شروح زيادي بر آن نوشته اند از جمله: شرح ميبدي است (فلسفه يا حكمت عربي منثور در سال 880 ه.ق نوشته.) اين نسخه درموضوع فلسفه و حكمت بر اساس تفكر اسلامي به زبان عربي است و از متون حكمي و فلسفي ارزنده در عالم اسلام مي باشد.

شارح آن را شرح كرده و به نام خودش، ميبدي، معروف گشته است.

روش شرح چنين است كه جمله يا جملاتي از متن اصلي را مي آورد و تقسيمات نسخه ي اصل را نيز رعايت مي كند و سپس به شرح لغوي و حكمي و فلسفي آنها مي پردازد و بر «فن» «قسم» و «فصل» منقسم است.

شرح الهدايه الابهري في الحكمه و الفلسفه من مؤلفات احمد بن عبدالكريم بن عيسي بن احمد نعمه الله الترمانيني (ترمانين من قري حلب).

2- ايساغوجي در علم منطق، اثيرالدين در اين رساله همه ي بابهاي علم مزبور را نقل كرده و به دانشجويان منطق شفاء عرضه نموده است. اين رساله هم از زمان خود اثيرالدين تا كنون در شمار متون علوم قديمه ي حوزه هاي درسي علماء مي باشد و بر آن شروح و حواشي متعددي به وسيله دانشمندان نوشته شده از جمله: شرح ايساغوجي ازحكيم شاه محمد بن مباركشاه كريم بن مبارك محمد قزويني معروف به «شاه محمد» كه از مشاهير و دانشمندان قرن نهم و اوايل قرن دهم هجري قمري بوده و در شيراز از شاگردان علامه جلال الدين دواني محسوب مي شد و به سفر حج عازم شد و پس از برگشت از حج، بنا به دعوت پادشاه عثماني به استانبول رفت و پزشك دربار او گرديد.

شاه محمد در تمام علوم زمان خود دست داشت و به زبان فارسي و عربي تأليفاتي دارد.

شرح ايساغوجي: احمد الصدقي كان حياً قبل 1308 ه.ق/ 1890 م. احمد الصدقي بن علي البرسوي عالم بالمنطق من مؤلفاته : ميزان الانتظام في المنطق، ذريعه الامتحان و شرح ايساغوجي صنفت في القسطنطنيه سنه 1308 ه.

شرح ايساغوجي : احمد المدني 1070 ه.ق – 1135 ه.ق/ 1660-1723 /م. احمد بن علي المدني (نجيب الدين ، ابوالعباس) المدرس الحنفي ولد بالمدينه و نشأ و توفي بها. من تصانيفه شرح الايساغوجي في المنطق.

3- مبدأ و معاد: در دو بخش است، بخش يكم 6 فصل دارد بدين ترتيب : الف- برهان واجب الوجود. ب- توحيد واجب الوجود. ج- تنزيه واجب الوجود. د- اثبات معلول. ه- كثرت عقول. و – اثبات نفوس ملكيه. بخش دوم داراي 5 فصل بدين گونه است: الف- معاد جسماني ب- بطلان تناسخ، ج- نفس غير قابل فساد. د- معاد روحاني. ه- كرامات وحي و الهام.

برخي اين اثر او را، ترجمه ي كتاب المبدأ و المعاد ابوعلي سينا پنداشته اند كه درست نيست.

از اثر او نسخه هاي خطي در كتابخانه هاي مركزي دانشگاه تهران، الهيات، مجلس شوراي ملي(سابق) و مدرسه ي سپهسالار (سابق) موجود است.

4- اصلاح اصول اقليدس: اين كتاب در سيزده مقاله است و يك نسخه ي خطي آن در كتابخانه ي سپهسالار تهران به شماره (540) محفوظ است. كمال الدين فارسي درباره ي يكي از مسائل اين كتاب رساله اي نوشته است به عنوان:« رسالهٌ علي تحرير الابهري في المسئله المشهوره من كتاب اقليدس» يك نسخه از اين رساله در تونس موجود است (سزگين).

شمس الدين سمرقندي در كتاب «اشكال التاسيس» نوشته است كه اثبات ابهري درباره ي اصل پنجم اقليدس بر اثبات نصيرالدين طوسي ترجيح دارد. (يوشكويچ).

در مورد تاريخ وفات اثيرالدين در عرفا و حكماء استان زنجان تحقيق لازم را در حدّ توان خويش انجام داده ام. در اين جا هم در يك كلام مي نويسم: اكثر نويسندگان با تاريخ 663 ه.ق = 1264/ م. موافقند البته اشعاري هم از او در تذكره ها نقل شده كه احتياج به تحقيق دارد.

من به چند قصيده دست يافته ام كه درشان يك فيلسوف و انسان آزاده نيست در جلد سخنوران و هنرمندان استان زنگان نقل كرده ام.

 

169 - ملا حسين بن ملا عزيز قره كولي زنگاني

در سال 1302 ه.ق به دنيا آمد و متون و ادبيات و سطوح وسطي و خارج را در محضر علامه حاج شيخ فياض سرخه ديزجي شريعتي و مدرسين دانشمند ديگر شهر زنگان تحصيل كرد و عالم فاضل، مدرس و محقق معاصر و از ائمه جماعت بوده و در زمينه هاي: اصول مباحث الفاظ و برائه و استصحاب، فقه طهاره، صلوه، بيع، نكاح، رضاع وارث تأليفاتي داشته است كه ، مانند صدها كتاب و رساله هاي مذكور هيچ يك به چاپ نرسيده است.

 

170 - ملا علي بن عبدالله هيدجي

متون را در قزوين از مدرسين خوانده به بروجرد رفت و از شيوخ آنجا سالها تحصيل كرد و سپس به نجف عزيمت نمود و از علامه شيخ مرتضي انصاري استفاده ي شايان كرد و به هيدج برگشت مرجع و مروج بود. و در آن روستا (فعلاً شهر شده است) مدرسه و مسجدي براي او بنا كردند و از ابهر و توابع آن، از طارم و غيره طلاب به دور وي جمع شدند و از علم او بهره ها بردند.

تا اينكه در سال 1307 ه.ق وفات نمود.

 

171 - عبدالله بن موسي الزنجاني بقزوين

ثنا محمد بن حرب ابوعبدالله ، ثنا ابوعلي اسماعيل بن يحيي بن عبدالله التّميمي عن قرّه بن خاله، عن محمد ابن سيرين و عن عبيده السّلماني. قال سمعت علي بن ابي طالب. استكتب رسول الله صلي الله عليه و ‌آله و سلم عبدالله بن حنظله. ثم ذكر قصه طويله في ذلك الي ان قال فلمّا اسلم معاويه، و كان حسن الخط فاستكتبه رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم. و خشي ان يكون منه ما كان من عبدالله بن حنظله، فلما نزل جبرئيل عليه السلام قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم يا جبرئيل ما تقول في معاويه يخاف عليه خيانه قال هو امين.

 

172 - عزالدين احمد بن محمود الزنجاني

قائم مقام علم و فضلِ شادروان ابوالمناقب شهاب الدين محمود بن احمد زنگاني، فرزند برومندش عزالدين احمد بوده است كه با كمال تأسف از شرح حال و مدارج و مراتب تحصيل او نيز چيزي پيدا نكرده ام. يافته هايم درباره ي او چنين است:

وزير مؤيد الدين علقمي در سال 655 عزالدين احمد بن محمود الزنجاني را به جاي قاضي نظام الدين عبدالمنعم البندجي (بندينجي) قاضي مغرب كرد.

و فيها (ثمان و خمسين و ستمائه 658) ولي الصاحب علاءالدين (اتابك جويني) عزالدين احمدبن محمود الزنجاني قضاه القضاه ببغداد نقلا مِن الجانب الغربي و خلع عليه.

هلاكوخان در 9 ربيع الآخر 663 فوت شد و پسرش آباقاخان، سلطان گرديد. و فيها (سنه احدي و سبعين و ستمائه 671) رتّب قاضي القضاه عزالدين احمد بن محمود الزنجاني ، عزالدين ابالعزاحمد بن جعفر البصري نائباً عنه في القضاه به بغداد. درسال 674 در بغداد باد شديدي وزيد و هوا تاريك شد و مردم ترسيدند و به خدا تضرع و ناله مي كردند و استغفار مي نمودند تا بر طرف شد و باران نباريد براي استسقاء به ظاهر بغداد رفتند و پيش روي ايشان قاضي القضاه عزالدين احمد بن محمود الزنجاني بود و شيخ جلال الدين عبدالجبار بن عكبر واعظ خطابه خوانده فردا هم عمادالدين ذوالفقار مدرس الشافعيه در مستنصريه سخنراني كرد. روز سوم شيخ ظهيرالدين محمد بن عبدالقادر. اما باران نباريد ليكن آب فرات بالا آمد و كشت ها را سيراب كرد.

در سال 681 وقتي كه ارغون خبر جلوس سلطان احمد را شنيد به بغداد رفت و به عمل حساب عراق رسيدگي نمود و خلاف پيدا كرد و مردم بغداد را مجبور و ملزم كرد كمك كنند و قاضي القضاه عزالدين احمد زنجاني را به حضور خواست و بر او و عدولش ده هزار دينار مقرر نموده از آنها گرفت.

گروهي پنهان شده بودند خانه هايشان را غارت كردند و آنچه داشتند فروختند.

و فيها (سنه 683) قَلَّدَ قاضي القضاه عزالدين احمد الزنجاني، جمال الدين عبدالله بن العاقويي القضاء نيابه عنه و جعله مقدماً علي كل النواب منفرداً بالشّباك و اضاف اليه الحسبه عوضا عن القاضي بدرالدين البرقي و اقر بدرالدين علي القضاء بالجانب الغربي.

و فيها (سنه 685) استناب قاضي القضاه عزالدين الزنجاني في القضاء ببلاد الحله العدل الفقيه تاج الدين محمد بن محفوظ بن و شاح الحلي. و رتّب نجم الدين بن محمد بن ابي العز البصري الشافعي مدرساً بالمستنصريّه.

و فيها (سنه 687) مباركشاه بن شيخ نظام الدين محمود شيخ المشايخ، دختر فخرالدين احمد بن خواجه نصير الدين طوسي را به مهر ده هزار دينار ترويج كرد و قاضي القضاه عزالدين زنجاني براي اجراي مراسم عقد در آن مجلس حاضر شد.

وفي هذه السنه (690 ه.ق) احتبست الغيوث حتي القضاء بعض شباط فاجتمع الناس عند قاضي القضاه عزالدين احمد الزنجاني ثم خرجوا الي مقبره معروف- رحمه الله- يوم الخميس سابع عشرين صفر و اجتمعوا في باب المدرسه البشيريّه و نصب هناك كرسي ، خطب عليه العدل شمس الدين بن الهنايسي خطيب جامع الخليفه و ثم تضرع الناس و سألوا الله عزوجل – ان يعمهم برحمته. و اكثروا من البكاء و الاستغفار و عاد و اثم خرجوا يوم الجمعه الي ظاهر سور بغداد يتقدمهم شيخ المشايخ نظام الدين راجلاً، مستكيناً و كذلك قاضي القضاه و اجتمعوا وراء جامع السلطان و خطب الخطيب المذكور ثم تلاه الشيخ شهاب الدين عبدالمحمود السهروردي فارخت السماء عزاليها و تواترت الغيوث. فدخلوا بغداد و قد توحلت الطرق و دام نزول الغيث ثلاثه ايام ثم سكن، وزادت دجله بعد ذلك و انتفع العام بما عمهم من لطف الله و رحمته.

وفيها (سنه 694) رتب جمال الدين عبدالجبار البصري قاضي القضاه بغداد نقلاً من القضاء البصره و عزل، عزالدين احمد بن الزنجاني عن قضاه حيث كف بصره.

با اين حساب مي بينيم بالغ بر 39 سال سمت قضاء و قاضي القضاتي داشته و مورد احترام و اكرام بوده است. و آيا باز هم قاضي القضاه بودن وي ادامه داشته و تا چه سالي زنده بوده و آيا اولادي از آنها باقي مانده بود يا نه؟ تحقيق محققان روشن خواهد كرد.

 

173 - عزالدين عبدالوهاب زنگاني معروف به عزّي

اين دانشمند نامي در طول تاريخ مورد توجه نويسندگان و محققان قرار گرفته و درباره نام، نام پدر و كنيه ي وي اختلاف نظر داشته اند. ابن الفوطي (642-723 ه.ق) «ابوالنّصر عبدالوهّاب بن محمد خزرجي» نوشته، در مقدمه ي شرح تصريف ملاّ سعد الدين تفتازاني (در بعضي نسخ)

بدون ذكر كنيه «عبدالوهّاب بن محمد» نوشته شده است، در اكتفاء القنوع بما هو مطبوع: « عزّالدّين ابي الفضائل عبدالوهّاب الزنجاني». در كشف الظّنون در چند جا «ابوالفضائل ابراهيم بن عبدالوهّاب بن عماد الدّين بن ابراهيم زنجاني» نقل شده است،‌در هديه العارفين «تاج الدّين عبدالوهّاب بن ابراهيم بن عبدالوهّاب»، در تاريخ ادبيات در ايران «عزّالدّين ابوالمعالي عبدالرّحمن بن ابراهيم زنجاني»، در تاريخ مغول عباس اقبال «ابوالمعالي عبدالوهّاب بن ابراهيم» ، در ص 31 ج 2 فهرست كتب خطي آصفيه: « عزّالدّين ابوالمعالي ابراهيم بن عبدالوهّاب بن علي شافعي» همچنين در ج 5 الذّريعه «عزالدين ابراهيم بن عبدالوهاب بن عمادالدين علي بن ابراهيم الزنجاني الشافعي» در ج 8 لغت نامه ي دهخدا ذيل زنجاني، سعيدالوهاب بن ابراهيم بن عبدالوهاب الخزرجي الزنجاني» نقل شده است و در مآخذ ديگر شايد براي گريز از اختلاف تنها نام او را ذكر كرده اند.

خوانندگان محترم توجه مي فرمايند لغزشهاي مؤلف كشف الظّنون و مؤلف الذّريعه و مؤلف فهرست آصفيه در اينكه نامش را «ابراهيم» و دكتر صفا «عبدالرحمن» و شادروان دهخدا «سعيد الوهاب» نوشته قابل گذشت نيست.

به عقيده ي من ،‌درچاپ اول لغت نامه ي دهخدا به جاي «عبد» «سعيد» حروفچيني شده بوده و متأسفانه همانطور كه در چاپ اول، اين غلط از ديد بازنگران به دور مانده است در چاپ دوم هم كه به وسيله ي گروهي از اساتيد برجسته مقابله شده، به همان صورت باقي مانده و در جلدهشتم چاپ اول از دوره ي جديد از گروه بازنگر كسي متوجه غلط بودن آن نشده است.

القاب تاج الدين و عزالدين و همچنين كنيه هاي ابوالنّصر، ابوالفضائل و ابوالمعالي ابومحمد و نامهاي ابراهيم، عبدالرحمن و عبدالوهاب و... نشان اختلاف شديد بين مؤلفان مي باشد.

با اين تفاصيل جاي بحث نمي ماند كه عزالدين ابوالمعالي (ابوالفضائل) عبدالوهاب بن محمد بن ابراهيم بن... صحيح مي باشد. شايد محققان در آينده صورت صحيح ديگر را بدست آورده جهت رفع هرگونه اشتباه مرقوم فرمايند.

قدوه المحققين عزالدين زنگاني فاضلي عالم، اديبي حكيم، در علوم منقول و معقول و ادب استاد بوده و پس از تحصيل در مقدمات به موصل رفته سپس به بغداد عزيمت كرد و سفري به خراسان نمود و از رود جيحون گذشته به بخارا رفت و بعد از مدتي به تبريز بازگشت.

وقتي خواجه نصيرالدّين طوسي به تبريز آمد عزالدين از خواجه خواهش نمود كه در علم هيئت تصنيفي كند خواجه نصيرالدين تذكره ي نصيريه را در سال 659 به عربي جامع مسائل آن فن با ايراد ادلّه و مشتمل بر چهار باب در مراغه نوشت. مي نويسند عزالدين سالهاي آخر عمر خويش را در بغداد سپري كرد.

عزالدين از دانشمندان معروف صرف و نحو بوده، در علوم صرف، نحو، معاني، بيان و نجوم تصانيف سودمندي به يادگار گذاشته است.

آثار عزالدين زنگاني:

الف- تصريف العزي در علم صرف، كه از مشاهير كتب اين فن مي باشد و آن را در بغداد به سال 654 تأليف نمود. كتاب درسي طلاب علوم مقدماتي شامل يك دوره ي صرف مختصر است.

آغاز : بسمله اِعْلَمْ انَّ التّصريفَ فِي اللّغه: التّغيير و في الصّناعه تحويل الاصل الواحد...

انجام: وَالفِعْلَه لنوع من الفعل تقول: هوَ حَسَنُ الطِّعْمَهِ و الّجِلْسهِ.

ترجمه هاي تصريف:

1- ديموندوس آن را به لاتين ترجمه نموده و به سال 1610 /م. چاپ گرديد. و اصل متن تصريف هم بارها در ايران، تركيه، مصر، تونس و غيره به چاپ رسيده است.

2- ترجمه سيّد نعمت الله شوشتري متوفي 1173 آغاز : حمدالله.

3- محمد صادق بن محمد علي سركاني، براي فرزند ارجمند مير محمد علي و برخي از دوستان. ملك [ديباچه] آغاز: بعد از حمد خدا عزوجل...چنين گويد 19133:2591 نستعليق سده ي 12، آغاز برابر نمونه ي ، انجام افتاده، 102 گ 14س [رؤيت].

4- ترجمه ي التصريف و شرح از ملا احمد غني اردبيلي[ديباچه] كه در برخي جايها متن را شرح داده است. آغاز، رب اعني. حمد آن خداوندي كه ارباب- سعادت را توفيق تحصيل بخشيد. 19132 سپهسالار 6766: نسخ محمد ابراهيم فرزند شيخ محمد سهندي كججي 1077، آغاز برابر نمونه 92 ك 12س. [ف.سپهسالار403:3] در كتابخانه ملي يك نسخه ازشرح و ترجمه ملا احمد اردبيلي كه به خط نسخ در 1252 ه.ق نوشته شده آغاز: بسمله و به ثقتي رب اعني حمد آن خداوندي را كه ارباب سعادت را...پايان... قدوقع فراغ من تسويده في يوم الخميس به ش 2747/ف وجود دارد.

5- ترجمه از محمد فرزند قاسم حسيني يا حسني [ديباچه] از معاصران و نزديكان روزگار جامي و از سده ي دهم آغاز: بك ذوالجلال و الاكرام... حمداً لمن صرف قلوبنا نحو شكر نعمائه و نطق لسانها اما بعد، اين رساله ايست در ترجمه صرف مشهور زنجاني.

ف، 01 198 مجلس 3342: نستعليق محمود فرزند حسين 10:[الخطيب الطهراني الرازي يكشنبه 14 رمضان 972، 64 ص 15 ص] مجلس 1140

ناظمان التّصريف:

1- با قشير المكي- عبدالله بن سعيد بن عبدالله بن ابي بكر با قشير المكي (1003-1076 ه.ق) من تصانيفه: نظم التّصريف الزنجاني و شرحه.

2- النّتروني- عبدالرحمن بن محمد بن عبدالسلام النتروني ثم الطرابلسي زين الدّين الحنفي توفي سنه 977 به حلب. له من التصانيف نظم تصريف الزنجاني

3- معروف البرزنجي: الشيخ العارف بالله محمد بن مصطفي بن احمد الحسيني البرزنجي الشافعي القادري الشهير به «معروف» وُلِدَ به قريه نوده من قري سليمانيه و توفي بها سنه 1254 ه.ق قبره مشهور يزارو يتبرك من تصانيفه: ترصيف المباني في نظم تصريف الزنجاني.

4- الشغري- يوسف بن احمد بن داود حلبي الشافعي المعروف به «الشغري» توفي سنه 885 صنّف: شرح تصريف عزّي- نظم التصريف. شرح نظم المذكور.

5- منظومه ي تصريف زنجاني از ملا محمد حسن صاحب انيس الطلاب در 300 بيت كه در مدرسه حاج علي اكبر شهر رشت به رشته ي نظم كشيده شده است.

شارحان و حاشيه نويسان بر التّصريف:

دانشمندان جهت توضيح مطالب كتاب ، شرح هاي زيادي بر التصريف نوشته اند. من در حد توان خويش آنچه گرد آورده ام، به شرح زير يادداشت مي نمايم:

1- شرح التفّتازاني: مهمترين شرحي كه موجب شهرت و معروفيت التصريف شده شرح ملا سعدالدين مسعود بن عمر تفتازاني متوفي سنه 797 ه.ق و مؤلف تهذيب المنطق، مقاصد الطالبين في اصول الدين و دو شرح بر شمسيه و مطوّل مي باشد.

آغاز: ان اروي زهره تخرج في رياض الكلام من الاكمام الخ. انجام: كاتب الفقير الي الغني بن محمد علي ديناوي سنه 1204 ه.ق شرح تفتازاني در ايران و اسلامبول و قاهره چاپ گرديده است.

تعدادي از دانشمندان بر شرح تفتازاني شرح و حاشيه نوشته اند از جمله:

1/1- الطّبلاوي- عبدالله بن محمد بن عبدالله الحسيني المغربي ثم المصري الشافعي المعروف به «الطّبلاوي» نزوله بمصر عند الشيخ ناصر الدين البطّلاوي توفي سنه 1027 ه.ق له من التصانيف الطالع السعد في شرح تصريف العزي السّعد.

2/1- شرح شرح تصريف از سيد محمد فرزند هادي ميراني آغاز: بعد از حمد و ثناي حضرت حق تعالي و درود و صلوات... دأب مصنفين و شارحين 19811 مجلس 4/5197 فهرست نشده. نستعليق سده ي (6پ-70/) شرح تنها ديباچه آنست [رؤيت].

3/1- شرح شرح تصريف: به فارسي و ناشناخته 19812 مجلس 3/1820: تاريخ 1089 در دفتر (ص53-59) فقط شرح شرح تفتازاني مي باشد آغاز: قوله اَنْ ف . [اروي زهر تخرج في الرياض... مقصود شارح با ايراد اين جمله اثبات آنست كه. حمدالله احسن حمدهاست و افضل كلامهاي فصيح] مجلس 412:9

4/1- شرح شواهد شرح تصريف،‌ از فرزند ملا احمد اردبيلي، در ديباچه ي آن آمده كه چون در شرح تفتازاني اشتباهاتي ديده بدين شرح اقدام كرده، در ايران سال 1267 چاپ شده است.

آغاز: چنين گويد اضعف عباد نظام الدين ابن ملا احمد اردبيلي- كه چون فاضل كامل سعدالله تفتازاني...

5/1- حاشيه بر شرح تصريف تفتازاني كه مطالب زيادي بدان شرح گرد آورده و به نقل اقوال بسياري از علما و دانشمندان و فقها و عرفا و معتبرين و ادباء و نحويين و صرفيين و لغويين پرداخته است و اين مجموعه حاشيه را «دده جنگي» گويند و در اسلامبول و قاهره چاپ شده و يك نسخه ي خطي آن به شماره 3119 در كتابخانه مدرسه سپهسالار جديد تهران موجود است.

قره دده، كمال الدين ملقب به «دده خليفه» از افاضل قرن دهم هجرت كه در فقه و تفسير دستي توانا داشته و در سال 973 وفات يافته است.

6/1- حاشيه ي شرح التصريف تفتازاني از منلو محمد بن حج بن عرب: آغاز: بسمله متوكلاً بكرمه العميم و مصلياً علي رسوله... و بعد فيقول.... منلو محمد بن حج بن عرب... لما كان صدر شرح الامام... عزّالمّله و الدّين مسعود بن عمر القاضي التفتازاني به مشحوناً بالاستعارات... التمست مني الاعزّه من تلاميذي... ان شرح له شرحاً. انجام: فيرد علي هذه النسخه ذلك الورد بلاخوف.

7/1- حاشيه التصريف از محمد بن قاسم عزّي شافعي بر شرح تفتازاني: آغاز: بسمله و به نستعين يقول... محمد بن قاسم العزّي الشافعي... و بعد فهذا تعليق لطيف علي شرح التصريف انجام: قوله و عليك بانساغ اي التتبع لما جاء من الابواب الثلثه... و درايه و صوبه (ثمّ بعون الله و لله الحمد).

2- شرح التّصريف: از شخص ناشناخته 19802- موزه ي بريتانيا 1/8172 OR نوشته 1207 (نسخه ها: 691:4).

3- غايه الاماني في شرح العزّي الزّنجاني از حسين بن ابراهيم (كان حيّاً 1592/م- 1000ه.ق) بن حمزه بن خليل عالم مشارك في الحكمه و الكلام و التصريف. فرغ منها في رمضان 1000 ه.ق.

4- شرح تصريف عزّي: تأليف سيد شريف الدين علي بن محمد بن علي حسيني حنفي مذهب استرآبادي (جرجاني) الاصل الشيرازي المسكن و المدفن، معروف «به سيد شريف» و «ميرشريف» از اكابر علماء و اعيان متكلمين و نويسندگان بزرگ اهل سنت و جماعت قرن هشتم و اوائل قرن نهم (متولد 740 در گرگان و متوفي 816 يا 818 و يا 825 ه.ق در شيراز) در استانبول چاپ شد.

5- شرح العزّي في التّصريف: از احمد بن محمود الجيلي الاصفهبدي، عالم مشارك في بعض العلوم كان حياً 729 ه.ق= 1329/م. من تصانيفه شرح العزي في التصريف و منهاج الوزراء في النصيحه.

6- خواجه زاده- مصلح الدين مصطفي بن يوسف ابن صالح البرسوي الرومي الحنفي الشهير به خواجه زاده المدرس بمدرسه السلطانيه في مدينه بروسته و المفتي بها توفي في سنه 893 ه.ق له من التصانيف شرح العزي في التصريف.

7- الجنّي الدّاني علي مقدمه الزنجاني في التصريف للسيّد عبدالرحمن بن سليمان مقبول الاهدل اليمني المتوفي 1250 ه.ق.

8- سرّالاشتقاق يا شرح تصريف، از هدايه الله بن لسان الملك، زمان تأليف قرن سيزدهم نويسنده از دانشوران دوره ي قاجار بود. مي گويد: چون شرح علامه تفتازاني را وافي به مراد نديدم بر آن شدم كه به شرح آن بپردازم بجهت نفع عام و مخصوص فرزندم پس از اين قول عبارات را به صورت شرح ومتن مي آورد.

ولي در شرح اضافه بر شرح تفتازاني ندارد: آغاز: بسمله الحمد الله الذي جعل علم العربيه مفتاح البيان و تبيان اللّسان و الصّلوه... پايان... شفياً كنّا في النّشاتين با لنّبيّ و آله

9- شرح التصريف زنجاني- از حاجي ابراهيم بن عكاشه (انجام افتاده)

10- شرح التصريف نوشته ي حسين بن بدربن اياز بن عبدالله بغدادي مكني به ابومحمد و ملقب به جمال الدين و موصوف به علامه، از اكابر ادبا كه در نحو و صرف وحيد زمان خود و در مستنصريه استاد كل بود. متوفي 681 ه.ق.

11- ابن الملاّ الحصكفي- احمد بن محمد بن علي بن احمد بن يوسف الحصكفي المعروف به ابن الملّا الشافعي كان يدرس البلاطيّه به حلب (937-1007 ه.ق) من التصانيف شرح العزّي للزّنجاني في التصريف.

12- الباني- حسن بن موسي الباني الكردي نزيل دمشق الشافعي الصوفي توفي سنه 1148 له من التصانيف شرح تصريف العزّي.

13- سيوطي جلال الدين- عبدالرحمن بن كمال الدين ابن ابي بكر بن محمد بن سابق الدين بن فخر الدين عثمان بن ناظر الدين المصري الشافعي (809-911 ه.ق) له من التصانيف الكثيره- التصريف علي شرح التصريف.

14- الافزري- علي بن محمد بن عبدالله الطبيب الافزري المتوفي 815 صنف شرح التصريف الزنجاني. مختصر في الطّب.

15- الحلبي- محمد بن عمر سراج الدين الحلبي المتوفي سنه 850 له شرح العزّي للزنجاني.

16- خطيب الشربيني- محمد بن احمد الشريني المصري، شمس الدين المعروف بالخطيب الشربيني الفقيه الشافعي توفي في حدود سنه 977 ه.ق صنف كتب منها: الفتح الرباني في حل الفاظ تصريف عزالدين الزنجاني.

17- القاوقجي- ابوالمحاسن السيد محمد بن خليل بن ابراهيم بن محمد بن علي بن محمد المشيسي الطرابلسي (طرابلس شام) الحنفي الفقيه الزاهد الشهير بالقاوقجي (1222-1305 ه.ق) صنّف من الكتب... شرح العزي في التصريف

18- حاشيه بر تصريف- از يك شخص ناشناس به روش سوال و جواب آغاز: پوشيده نماند كه «بسم» در اصل باسم بوده و همزه را انداختند ف. 19151 سپهسالار 6/6748: نسخ سده 13(136پ- 142/) 11س. [سپهسالار 162:4].

19- شرح التصريف: لابي الحسن بن مفرّح اليزدي. اوله: الحمدالله الذي قلب قلوب المومنين... الخ و في آخره ما لفظه: تهياً لنا الفراغ من نقله الي البياض نهار الثلاثاه آخر ربيع الاخر سنه 1171 ه.ق رايته في مكتبه الحاج محمد حسن كتبه بسامراء.

20- شرح العزّي في التصريف: ابراهيم بن زين الدين يحيي بن بخشي بن ابراهيم الامامي الرومي كمال الدين الشهيربه «دده خليفه» و «دده جونكي» كان قاضياً مفتياً بديار بكر سافر الي القسطنطنيه و صار مدرساً ببعض البلاد و سكن ببروسته الي ان توفي بها سنه 975 ه. من التصانيف شرح العزي في التصريف.

21- شرح شواهد تصريف به فارسي از نظام الدين.

22- احمد بن محمد جيلي اصفهبدي دو شرح صغير و كبير العزي في التصريف عزالدين ابوالفضايل ابراهيم بن عبدالوهاب نوشته.

23- عبدالله سعيد بن عبدالله باقشير فقيه متأدب و از علماء مكه بود از جمله ي مختصرات او، اختصار تصريف الزنجاني مي باشد. وي به سال 1076 ه.ق درگذشت.

ب- الهادي- در علم صرف و نحو (في النحو و الصرف) از عزالدين زنگاني. فرغ منها 654. (اربع و خمسين و ستمائه)

ج- الكافي، في شرح الهادي از عز الدين زنگاني در دو جلد در ص 254 و 654 كشف الظنون تصريح شده كه : هادي متني متوسط از عزالدين است و خود بر آن شرحي به نام كافي در دو مجلد نوشته ولي در ص 371 كشف الظنون در ذيل (مبادي في التصريف) نوشته شده كه عزالدين زنجاني بر اين مؤلفه خود شرحي نگاشته و ‌آن را الهادي نام نهاده و جار بردي در شرح شافيه بسيار از آن نقل نموده و سيوطي نيز اين نقل جار بردي را تذكر داده و از مندرجات ص 645 كشف الظنون خلاف اين نوشته معلوم مي شود. و در آخر ميگويد اين شرح را به خط او ديدم.

درآخرش ذكر كرده بود كه «در بغداد در بيستم ذيحجه سال 654 به پايان رساندم».

د- تصحيح المقياس في تفسير القسطاس للزّمخشري، در علم عروض كه شرح قسطاس علامه الامام الكبير جارالله ابي القاسم محمود بن عمر زمخشري المتوفي 538 ه.ق مي باشد كه عزالدين به سال 655 از تأليف آن فراغت يافته است در دو جلد.

ه- جمع مختارات شعريه: «في المظنون به علي غير اهله» كه مشتمل است بر مجموعه ي اشعار منتخبه از شعراي دوره جاهليت و بحتري و متولدين تا روزگار خود اوست و به سال 1913/م. 1331 ه.ق با شرح عبيدالله عبدي الكافي بن عبدالحميد كه به سال 714 بر آن نوشته چاپ گرديده است. و ابن عبدالكافي هم في الظنون... را شرح كرده است و اصل و شرح در قاهره چاپ شده است.

و- كتاب معيار النّظار في علوم الاشعار: در عروض و بديع و قافيه.

ز- المختصر في استعمال الاسطرلاب.

ح- المعرب عما في الصّحاح و المغرب، في اللغه.

ط- شرح الابيات- المشكلات الاغراض.

ي- نقاوه فتح العزيز في اختصار الوجيز شرح من الفروغ.

ك- مختصر من شرح الرّافعي في فروغ الشافيه

ل- كافيه في الحساب

م- فتح المفتاح في شرح المراح.(فتح الفتاح...)

ن- رساله الوفق التام. اين رساله درباره ي مربعهاي وفقي است و نسخه ي خطي آن در استانبول موجود است. (فيض الله شماره 5/1362) عمادالدين كاشاني اين رساله رابا عنوان «اعداد و اوفاق» به زبان فارسي ترجمه كرده و نسخه ي اين ترجمه در زنجان موجود مي باشد.(فهرست فارسي).

س- الفوائد الغيثيّه.

ع- ابن الفوطي يكي ديگر از تأليفات عزالدين را تذكره ي «هدايه المجديه» نوشته است. پسرش عمادالدين نام داشت و در اين كتاب شرح حالش را خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

174 - علي بن سهل ابوالحسن الزنجاني

رأيت لبعض الائمه من القزاونه ثنا ابومعاد عبيدالله بن محمد المؤدب. ثنا علي بن سهل الزنجاني بقزوين ثنا محمد بن يعقوب الرازي، ثنا هشام بن عبدالملك، ثنا عبدالسلام بن عبدالقدوس، ثنا هشام بن عروه عن ابيه عن عائشه رضي الله عنهما قالت، قال: رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم «اربع لا يشبعن من اربع. عين من النظر و انثي من ذكر، وارض من مطر، و عالم من اثر».

 

175 - علي بن محمد بن سعيد بن سليم الابهري

سمع اسحاق بن محمد بقزوين حدث ابوحفص بن جاباره عن ابي سعيد عبدالرحمن ابن احمد بن يزيد بن عبدالسلام ثنا ابوالحسن علي بن محمد بن سعيد ابن سليم. ثنا اسحاق بن محمد بقزوين، ثنا ابوحاتم ، ثنا الربيع بن روح ابو روح.

ثنا ابو مهدي سعيد بن سنان الكندي، عن ابي الزاهريه الحضرمي عن جبير بن نفير عن ابن عباس و كان من اصحاب النبي صلي الله عليه و آله و سلم و رضي عنه.

قال اصاب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و يوماً جوع حجراً علي بطنه، ثم، قال، الارب نفس طاعمه ناعمه في الدنيا ،‌جائعه عاريه يوم القيامه. الارب مكرم لنفسه و هو لها مهين الارب مهين لنفسه و هو لها مكرم.

 

176 - عماد محمد طارمي

مؤلف رساله ي فردوسيه به زبان فارسي، ترجمه اش به نظر نرسيد. با استفاده از كتاب، مولف از اهل سنت و جماعت و مردمان سده ي ده مي باشد. كتاب در تفسير و تأويل آيه 159 از سوره ي انعام «يوم يأتي بعض آيات ربك» و درآن به تحقيق حقيقت ايمان و توبه پرداخته.

مولف در ديباچه آورده كه اين رساله را به فرمان شمس الدين ابوالنصر مظفرشاه بن محمود شاه بن محمد شاه بن احمد شاه بن محمد شاه بن مظفرشاه تأليف نموده، نسخه از آخر ناقص است.

آغاز: (الحمدلله الذي انزل علي عبده الكتاب وفضله علي العالمين بعظم الخلق و فصل الخطاب) انجام: ( يا بخيانت يا از قلت فطانت ويران حمل باطل) خط نسخ 12 سطري نسخه رطوبت رسيده. داراي 65 برگ. اندازه 22×12 وقف آقا زين العابدين در سال 1266.

 

177 - عمربن حمزه بن الزنجاني ابوالقاسم

سمع بقزوين بقراءه ابي حفص هبه الله بن زاذان سنه احدي و ستين و اربعمائه. (461ه.ق) يحدث من شيخ الاسلام ابي عبدالله محمد بن مهران، انبأ ابو طاهر محمد بن عبدالرحمن المخلص، ثنا ابوالقاسم عبدالله بن محمد البغوي، ثنا محمد بن عباد الملكي، ثنا محمد بن طلحه المديني، عن عبدالرحمن بن سالم بن عويم بن ساعده عن ابيه عن جده: قال، قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ان الله عزوجل اختاري، و اختارلي اصحاباً فجعل لي فيهم وزراء و اصهاراً و انصاراً. فمن سهم، فعليه لعنه الله و الملائكه و الناس اجمعين،‌لا يضل الله منهم يوم القيامه صرفاً و لا عدلاً.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

178 - عمر بن علي بن احمد ابو حفص الزنجاني الفقيه الشافعي

قدم دمشق و سمع بها ابا نصر الحسين بن محمد بن طلاب و حدث بها عن ابي جعفر احمد بن محمد السمناني قاضي الموصل. وكان سمع منه ببغداد، روي عنه ابوعلي الحسين بن احمد بن المظفر بن جُريضه المالكي.

و كان قراء الفقه علي القاضي ابي الطيب الطّبري و الكلام علي ابي جعفر السمناني و صنّف كتاباً سمّاه «المعتمد» و ذكر الشريف ابوالحسن الهاشمي: انه كان يدعي اكثر مما يحسن و يخطئي في كثير مما يسأل عنه و استوطن بالاخره و مات به بغداد في ليله الثلاثا من جمادي الاولي سنه تسع و خمسين و اربعمائه (459 ه.ق) و دفن الي جنب ابن سريح. سمع الحديث من ابي محمد الجوهري و غيره ببغداد و حدث بها و صور و غيرهما.

مؤلف هديه العارفين لقب « عزالدين» را همراه نام او آورده است: عزالدين ابوحفص بغداد، الاديب، الشافعي و غير از كتاب «المعتمد» كتاب «معيارالشعر» نيز را به او نسبت مي دهد.

 

179 - فضل الله بن سرهنگ بن علي المهرداري ابوالمحاسن الزنجاني

الصوفي شيخ معمر مقدم بين اهل الطريقه بعلوّ الخرقه و كثيره المجاهدات و حسن الكلام. و ورد قزوين زائراً و سمع اباالحسن بن محمد بن حاتم الطائي بطوس سنه اربع عشر و خمسمائه في خانقاه ابي علي الفارمدي، حدثنا الفقيه ابوالقاسم علي بن محمد بن علي المصيصي بدمشق انباء ابومحمد عبدالرحمن بن عثمان بن القاسم انباء ابواسحاق ابراهيم بن محمد بن احمد بن ابي ثابت.

ثنا يحيي بن ابي طالب انبأ زيدبن حباب انباء ابوناجيه الخراساني، ثنا ابوطيبه عن عبدالله بن بريده عن ابيه قال، قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ، ما احدي من اصحابي بموت بارض الاكان لهم قائداً و نوراً يوم القيامه.

و كان الشيخ ابوالمحاسن لبس الخرقه من ابي المحاسن ابن ابي علي الفارمدي و شيخه القاسم عبدالله بن علي الكركاني، و شيخه ابو عمر محمد بن ابراهيم الزجاجي و شيخه ابوالقاسم الجنيد رحمهم الله تعالي.

 

180 - قطب المله و الدين معين الاسلام...الابهري

در آغاز متن داستان سلامان و ابسال (شرح) گزارش از قطب الدين معين الاسلام... الابهري آمده: دوستي از ما پرسيد قصه ي سلامان و ابسال كه از برخي حكيمان پيشين منقول است، اشكال افتاده و حكيم در نمط نهم اشارات گفته: ان سلامان مثل ضرب لك.

و حكيمان متأخر هريك تأويلي كرده و قصه به افسانه مي ماند. بفرمائيد. اين قضيه را مناسبتي به آن مقصود كه در مقامات العارفين اشارت رفته است ميتوان يافت.

دانشگاه تهران 3/1237 نسخ، تاريخ ياد نشده، درهامش پايان آمده.

كتبه الضعيف خالجي النجف [دانشگاه 2740:8]

 

181 - كمال الدين حسين الهي ابهري (880-950ه.ق)

علامه كمال الدين حسين بن خواجه اشرف الدين عبدالحق ابهري اردبيلي از دانشمندان اواخر قرن نهم و اوائل قرن دهم هجري قمري،او از جانب سلطان حيدر صفوي مأمور ارشاد در شيراز بود.

وي نزد جلال الدين دواني به تحصيل پرداخت و از او اجازه ي روايت گرفت. آنگاه عازم هرات شد و به مصاحبت عليشير نوايي درآمد. سپس از طريق عراق به آذربايجان عزيمت كرد و در بقعه ي شيخ صفي الدين در اردبيل به تدريس پرداخت.

آثار او عبارتند از:

1- تاج المناقب 2- ترجمه ي منهج الدّعوات سيد بن طاووس. 3- تفسير عربي 4- تفسير فارسي به نام تفسير الهي در دو جلد بزرگ. حواشي و تعليقات بر شروح: 5- تحرير اقليدس 6- تذكره ي چغميني 7- رساله ي بيست باب خواجه نصير 8- شمسيه 9- مطالع 10- مواقف 11- هدايه 12- تجريد الكلام 13- تعليقه بر حاشيه سيد شريف بر شرح عضد الدين ايجي بر منتهي السوال 14- حاشيه بر شرح عضدالدين ايجي بر منتهي السؤال و الامل ابن حاجب. 15- ديوان شعر شامل بيست هزار بيت. 16- رساله در امامت به تركي 17- رساله در علم قافيه به فارسي 18- شرح رساله ي اثبات الواجب دواني 19- شرح اشكال التّأسيس 20- شرح تهذيب الاصول علامه حلّي 21- شرح گلشن راز شبستري بر مذاق صوفيّه 22- كتاب «في فضل الائمه اثني عشر» 23- منهج الفصاحه در شرح نهج البلاغه. تاريخ تولد او را در 880 ه.ق برابر 854 ه.ش و تاريخ وفات او را 950 برابر 922 ه.ش نوشته اند.

البته چون درتاريخ وفات او اختلاف وجود دارد بين 940 تا 950 ه.ق را مرحوم سعيد نفيسي از منابع مورد استفاده ي خويش نقل كرده است.

 

182 - محمد بن ابراهيم الزنجاني (تاج المله و الدين)

ابوالعباس زركوب درباره ي محمد بن ابراهيم زنجاني چنين مي نويسد: « الامام ناصر الاسلام ممهّد قواعد الاحكام استاذ الائمه ناصح الامه تاج الملّه و الدين محمد بن ابراهيم الزنجاني قدس سره، امامي متورع و فقيهي متدين بود. مؤلفات مولانا اعظم سعيد قاضي ناصرالدين عبدالله بن عمران عليه الرحمه از كتاب «غايت» «طوالع» «منهاج» و «مصباح» هريكي را شرحي مفيد و معتبر نوشت و خود با وجود فضل و منصب تدريس و فتوي، اعتقادي عظيم به طرف ملجأ و گوشه نشينان داشت، و خرقه از دست شيخ الشيوخ حسن بلغاري پوشيده بود و اين ضعيف كتاب منهاج و طوالع را از اول تا به آخر درحضرتش خوانده ام.

و به شهور سنه اثني و عشرين و سبعمائه (722 ه.ق) عزيمت سفر دريا جزم فرمود و در شهر دهلي با دلي پر حسرت وفات يافت.

از مصنفاتش: 1- تفسير قرآن 2- مختصر المحرر للقزويني في الفروع، مي باشد. پدر بزرگوارش افضل الائمه المتورعين شرف الملّه و الدّين ابراهيم به دروازه ي نو، به مزار شيخ موسي مدفون است.

 

183 - محمد بن ابراهيم بن العباس يقال له الابهري

فيما اظنّ سمع به قزوين اباعبدالله بن محمد ن علي بن عمر، فوائد العراقيين روايه عبدالرحمن ابن ابي حاتم بسماع ابي عبدالله منه حديث ابن ابي حاتم عن عمار بن خالد.

ثنا اسحاق الازرق عن عبدالله، يعني ابن عمر العموي عن ابي الزياد عن عبدالرحمن الاعرج عن ابي هريره. قال نهي رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم عن الشّغاران يزوج الرجل اخته علي ان يزوجه ابنته.

نكاح الشّغار قيل سمي شغار امن قولهم شغر البلد عن السّلطان اذا خلا و ذلك لخلوه عن المهز قيل من قولهم شغر الكلب اذا رفع رجليه ليبول كانه يقول كل واحد منهما لا ترفع موليني ما لم ارفع رجل موليتك، و قوله و الشّغار ان يزوج الي آخره، يجوزان يكون من كلام النبي صلي الله عليه و آله و سلم. و يجوزان يكون من كلام الراوي و يفسره.

 

184 - محمد بن ابي بكر بن روشنائي الزنجاني

من الطّلبه، سمع بقزوين، الامام احمد بن اسماعيل في المتّفق للجوزقي انباء ابوالعباد الدّغولي و مكّي ابن عبدان، قالا: ثنا عبدالله بن هاشم. ثنا يحيي بن سعيد عن سفيان حدثني اشعث بن سليم عن ابيه عن مسروق عن عائشه عن النبي صلي الله عليه و آله و سلم انه كان يعجبه الدائم من العمل فقلت اي الليل كان يقوم قالت اذا سمع الصارخ يعني الدّيك.

 

185 - محمد بن احمد بن جعفر الزنجاني

سمع بقزوين «كتاب تعبير الرؤيا» لابي حاتم محمد بن ادريس الحنظلي و هو في جزء واحد خفيف من ابي الحسن القطان بروايته عن ابي حاتم و سمع من ابي الحسن في الطوالات يحدث عن جازم ابن يحيي قال ثنا محمد بن الصّباح انبأ عمّار بن محمد عن اللّيث عن المنهال بن عمر و عن زاذان عن البّرا رضي الله عنه قال، قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم يكسي الكافر لوحين من نار في قبره فلذا قوله تعالي: لهم من جهنم مهاد، ومن فوقهم غواش و كذلك نجزي الظالمين.

 

186 - محمد بن برد ابوبكر الابهري

من الشيوخ المتبرك بهم و هو صاحب الشيخ ابي بكر بن طاهر المختص به ورد قزوين و فوّض اليه امامه المسجد الجامع، حين وردها توفّي سنه احدي و ستين و ثلاثمائه (361 ه.ق) و حكي لي القاضي محمد بن خالد الحفيفي (الحقيقي) انه راي بخطه يقول محمد بن برد سالت الشيخ عبدالله بن طاهر، قبل موته بمدّه ان يجيزلي و به جميع اهل السّنه و الجماعه. جميع ما صنّف من الكتب فاجازني و لهم روي عنه ابوالقاسم عبدالرحمن بن احمد الخبازي و غيره.

 

187 - عبدالمجيد ميرزا ابن علينقي ميرزا دارا

البحر المؤيّد عبدالمجيد ميرزا ابن عليّنقي ميرزا ابن رشيد ميرزا ابن عبدالله ميرزا دارا (حاكم خمسه و زنگان) نزد حاج سيد حسن معروف به ابن قنّاد و شيخ عبدالكريم خوئيني و غيرهما تحصيل كرد فاضل جليل، مدرس رياضيات و فلسفه، خوش خلق، نيك نفس و خوش بيان بود و در 13 رمضان سال 1351 وفات يافت.

از تأليفاتش : 1- كتاب الفوائد در علوم متنوعه 2- حاشيه بر اسفار 3- ديوان اشعار.

آقا شيخ زين العابدين امام جمعه ابهر در دفتر دوم شرح زندگي خويش مي نويسد: عبدالمجيد ميرزا معروف به «شاهزاده امير»، انساني بود ساعي و بسيار محترم در فقه و اصول و حكمت به درجه تدريس اسفار مرحوم ملاّ صدرا رسيد و كتب شيخ ابوعلي سينا رحمه الله را تدريس مي كرد.

شاعري را از مرحوم دارا به ارث برده بود. بسيار متقي، مؤدب بود هرچند خواستند در مكاتيب دولتي استخدام شود، قبول نكرد. در كمال بي بضاعتي گويا در سن 35 سالگي حوالي 1340 ه.ق وفات كرد و مردم زنگان تعطيل عمومي كردند كه براي هر شخصي اقدام به تعطيل عمومي نمي كنند.

قبر محترم او در قبرستان دروازه تبريز است. وي منبع علم و سرچشمه تقوي و اخلاق حسنه بود. در صبر و رضا و رياضات، مستحبات شرعيه بسيار ساعي بود.

حتي در موقع لباس روحانيت جواز درجه ي 2 دادند مع ذالك چند روزي معمّم شد و بعد عمّامه را ترك كرد شاهزاده امير تأليفاتي و ديواني باقي نگذاشته ولي دو فرزند پسر داشت كه انسان هاي خوبي بودند.

آن مرحوم در وصيت نامه اش نوشته بود براي اولاد خودم غير از فضل خدا چيزي باقي نگذاشتم. و هركتابي كه من امانت گرفته ام موجود را بدهيد براي امانت در سجون الهي «محبوس نشوم» و اغلب كتابهاي مرا برده اند و نداده اند.

در هنگام نزع مرحوم حاجي سيد محمد مجتهد زنجاني بالاي سرش بوده، مرحوم امير اين بيت را خوانده بود:

گر خرابم كني اي عشق چنان كن باري كه نيايد دگرم منّت معمار كشيد؟

مرحوم حاجي سيد محمد گريه كرده بود.

 

188 - محمد بن داود الابهري الغازي

ورد قزوين و اجاز له ابوالحسن القطان، و ناو له الكتاب الطّوالات او بعضه، و فيما ناوله، ثنا القاضي اسماعيل بن اسحاق. ثنا يحيي بن محمد السكن ثنا حبان بن هلا، ثنا مبارك.

حدثني عبيدالله بن عمر عن حبيب عن حفص بن عاصم عن ابي هريره عن النبي صلي الله عليه و آله و سلم. قال: لما خلق الله تعالي آدم عطس فالهمه ربه تعالي ان قال الحمدالله فقال له ربه: رحمك ربك، فلذلك سبقت رحمته علي غضبه. قال: ثمّ قال ان الله تعالي قال ايت الملأ من الملائكه: فسلم عليهم، فاتاهم، فقال: السلام عليكم. قالوا: السلام عليك و رحمه الله.

حبان بالباء و فتح الحاء بصري و مبارك يشبه ان يكون مبارك بن فضاله بن ابي اميّه الذي سمع الحسن و عبدالله بن عمر.

 

189 - محمد بن مظفر شمس الدين الخطيبي ( ابن الخلخالي)

نسبه الي قريه بنواحي «السلطانيه» كان اماماً في العلوم العقليه و صنّف التصانيف المشهوره :1- شرح المصابيح 2- شرح المختصر 3- شرح المفتاح 4- شرح التّلخيص 5- و له تصنيف في المنطق. ذكره الشيخ جمال الدين [الاسنوي] في طبقات. و مات 745 تقريباً (الدّرر الكامنه 260:4 انظر ايضاً بغيه الوعاه 106 – و شذرات الذهب 6: 144-145).

وي از استادان قاضي بهاءالدين ابوالمحاسن عثمان بن علي بن ابي بكر بن علي كوه كيلويي مفتي مذاهب چهارگانه قاضي شيراز بود. و درسال 782 ه.ق وفات يافته و در مدرسه ي مباركه اي كه در سوق الصّفارين ساخته بود، مدفون گشته است.

 

190 - محمد بن نصر ابي العلاء بن الحسن الابهري

سمع مع ابيه و اخيه علي بن ابي العلاء من ابي طلحه القاسم بن ابي المنذر الخطيب ما رواه عن ابي الحسن القطان عن الحسن بن علي بن نصر الطّوسي، بسماعه منه بقزوين، سنه سبع و ثمانين و مأتين (287 ه.ق) انبأ ابوبكر حفص بن عمر النيسابوري ثنا محمد بن عبداله الانصاري.

حدثني ابي عن علي بن زيد عن سعيد بن المسيب قال: قال انس: قدم رسول الله صلي الله عليه و اله وسلم المدينه و انا ثمان سنين.

فذهبت لي امي اليه، فقالت يا رسول الله ان رجال الانصار و نساؤهم قد اتحفوك غيري.

و اني لا اجد ما اتحفك الا ابني هذا. فاقبله مني يخدمك ما بدالك. قال فخدمت رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم عشر سنين لم يضر بني قط، و لم يسبني، و لم تعيس في وجهي. و كان اول ما اوصاني به ان قال يابني اكتم سيّري تكن مؤمناً. فيما اخبر سرّه احدا، و ان امي و ازواج النبي صلي الله عليه و آله وسلم سألتي، فما اخبرهم بسره و لا اخبر بسره احداً ابداً ثم قال: يابني اسمغ الوضؤ يزد في عمرك، و يحبك حافظاك. ثم قال يا بني اياك و الالتفات في الصلاه هلكه فان كان لابّد ففي القطوع لافي الفريضه.

 

191 - محمد بن هارون بن محمد الزنجاني ابوالحسين الثقفي

سمع بشربن موسي و عمر بن حفص السدوسي محمد بن شاذان الجوهري و علي بن عبدالعزيز. ورد بقزوين و روي بها غريب الحديث لابي عبيد، عن علي بن عبدالعزيز بسماعه منه سنه ست و ثمانين و مأتين (286 ه.ق) حدث ابوالفضل محمد بن علي بن المهتدي بالله.

و سمع من لفظه عثمان بن الحسن المنيقاني عن ابي حاتم محمد بن عبدالواحد بن محمد بن زكريا بن يحيي الرّازي الخزاعي،‌ثنا ابوالحسين محمد بن هارون الثقفي، ثنا ابوعلي الحسين بن عبدالحميد بن سعيد ثنا محمد بن عبدالله بن عمار.

ثنا المعاني ابن عمران عن سفيان الثوري عن الاعمش عن ابي الصالح عن ابي هريره قال: قال رسول ا... صلي الله عليه و آله وسلم من نفس، عن اخيه كربه من الكرب الدنيا نفس الله عند كربه من الآخره، ومن ستر مسلماً في الدنيا و الآخره و من يسر علي معسّر يسّره الله عليه.

و الله في عون العبد ما كان العبد في عون اخيه. توفي بعد الخمسين و الثلاثمائه (350 ه.ق) قد نيف علي المائه. وي يكي از كساني است كه از طريق مكاتبه احاديث مورد لزوم شيخ صدوق (م-381 ه.ق) را مي نوشت و بر اطلاعات او مي افزود.

 

192 - محمد تقي بن فرشته بن محمد تقي زنجاني (حاجي – برغاني)

برغاني خانداني است در قزوين از ناميان آن محمد تقي بن فرشته بن محمد تقي زنجاني قزويني، معروف به برغاني يا شهيد سوم كه در سال 1263 يا در 1264 به دست فرقه ي موسوم به بابيه و سعايت ملا حسين بشرويه كشته شده است و در آرامگاه معروف در، قزوين، جنب شاهزاده حسين دفن شده است.

از مشاهير علماي عصر در فقه و اصول و حكمت الهي بوده ونسبش به شيخ بهاءالدين عاملي منتهي مي گردد و اجازه از مؤلف «الرياض» سيد علي طباطبايي و كاشف الغطا داشته است.

وي عموي قره العين داعيه بابيه و از دشمنان سرسخت اين فرقه بود كه به كشتن آنها فتوي داده است. تأليفات نفيس دارد. حاج ملا محمد تقي ده پسر و 4 دختر داشته است. پسران او: 1- آقا محمد امام جمعه 2- آقا عبدالله امام جمعه 3- آقا شيخ باقر 4- آقا شيخ صادق 5- آقا ميرزا محمود 6- آقا شيخ جعفر 7- آقا شيخ عيسي (اين هفت تن مجتهد بوده اند) 8- آقا ميرزا ابوالقاسم 9- آقا ميرزا حسن 10- آقا شيخ كاظم كه هرسه قريب الاجتهاد بوده اند. اولاد اينها نوعاً محصل و غالباً مجتهد و كثيرالاعقابند.

 

193 - محمد رضا زنجاني

 (مؤلف ترحيم تنباكو و از همرزمان ميرزاي شيرازي در فتواي تحريم تنباكو)

آغاز: بسمله، يا مبتدا بالنعم قبل استحقاقها.... و بعد چنانچه بر خواطر ارباب دانش پوشيده نيست... انجام : مناسب دانستم كه انجام رساله را نيز به نقل چند آيه و روايتي مسك الختام گردانم، و الحمدلله... كثيراً كثيراً. (160) نسخ محمد بن ملاقاسم علي در 8 رمضان 1318، 140 ك 15 س 22×14، كاغذ فلفل نمكي فرنگي سفيد، جلد عطف و گوشه ميشين رويه ابري فرنگي.

يكبار در 1323 در 148 صفحه به قطع وزيري و بار ديگر در 1334 به قطع وزيري در 147 صفحه به چاپ رسيده است و در صفحات 210، 214، 215، و 221 كتاب سيد جمال الدين اسدآبادي تأليف صدر واثقي در متن و ذيل نقل شده است.

 

194 - محمد صالح بن فرشته بن محمد تقي زنجاني (حاج)

حاج محمد صالح بن فرشته بن محمد تقي زنجاني قزويني معروف به برغاني پدر قره العين، پس از شهادت برادرش، محمد تقي، در حائر حسيني اقامت گزيد. تأليفات گرانبهايي داشت كه بعضي از آنها به چاپ رسيده است.

حاج محمد صالح 6 پسر و چهار دختر داشت. پسران او: 1- ميرزا عبدالوهاب 2- آقا ميرزا حسن 3- آقا شيخ محمد 4- آقا شيخ عبدالحسين 5- آقا شيخ رضا كه اين پنج نفر مجتهد بوده اند و ميرزا عبدالوهاب علاوه بر اجتهاد، ناطق زبردستي بوده است. 6- آقا ميرزا محمد علي كه قريب الاجتهاد بوده است و اعقاب اينها نوعاً محصل و كمتر از اعقاب شهيدند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک | 

195 - محيي (ماحي) العلات عين الدين الزنجاني (امير حكيم)

افضل الدين بديل بن علي نجار خاقاني شرواني (520-595 ه.ق) نامه اي را كه به عنوان نامه ي ششم از مجموعه ي نامه ها چاپ شده ، به شرح زير به محيي العلات نوشته است.

به امير حكيم عالم كبير، بصير متبحر، عين الدّوله والدّين، عوزالاسلام و [كذا في الاصل] المسلمين ، مفتي سلاطين الفطنه محيي (ماحي) العلات الزنجاني فرستاده . عدتي مكارم الله تعالي.

جناب مجد مجلس سامي، امير حكيم، امام عالم، ابرع اورع، اروع نحرير، موفر كبير، معن مفن، بصير، محقق، متيقن متبحر، مدقق مبرهن متبصر، عين الدّوله والدّين عوزالاسلام و المسلمين، مستمسك الملوك المقسطين، حرز اعاظم السّلاطين، محيي اساطين الحكمه، مفتي سلاطين الفطنه، حامي الاسطقسات ماحي العلات، حافظ الاشباح، حاضن الارواح، امام الحكما بالبراهين، ملك الاطباء المنتهين، افيق الدوران، مسيح الدّوران، وجيه العراق، وحيد الآفاق، ذوالمحامد من اكرم المحاتد بخواص، ده انامل شريف در اصلاح حالات بسيط كه سريان شريان را گفته اند و تعديل هشت مزاجات متضاد، و ترتيب هفت ولايت ممالك اجساد، و تربيت شش استوار كه اسباب ضروري خوانند و تقويت پنج جاسوس حسّي و مراعات چهار رئيس جسماني و حفظ سه پادشاه روحاني دو مردمه ي چشم آفرينش و يك دانه ي عقد روزگار با دو ذات شريف مجلس سامي كه علق نفيس يك فطرت است كه اول ما خلق الله العقل و محصول دو نشأه و مهين نتيجه ي سه اعراض و طراز كمال چهار علت و منتهي ادراك پنج مدرك باطن و روي بازار شش روز خلقت و مصباح زينت هفت مشكاه سماوي و ناقد عيارشناس هشت معني عقول كه از اول آن اتفاق متكلمان است و اوسط و آخر اصطلاح محققان و تأويل شناس نه آيات حواس كه خواص بصيرت راست و شناساي ده مقولات منطقي كه از باب حقايق خوانند، ازهجوم نكبات آسماني و لزوم لزبات زماني ابدالايام و سجّين اللّيالي محروس حال و معصوم باد.

كهتر مخلص كه مخلص ثناء مراسم شريف مجلس سامي كرده است سلام و تحيات به اندازه ي صد هزار مواد اريحيات (ارتجابات) و امداد حيات كه در آن يك و دو روز نزول به صقع زنجان حفّه الله بالعدل و الاحسان از جانب مجد مجلس سامي مجدالله اسماء يافته است بر دوام مي فرستد و از نوشتن اين كلمه يك و دو روز كه بي اختيار خاطر برزبان قلم گذشت لعمر الله كه خويشتن را خرده اي بزرگ مي نهد و بل كبيره اي عظيم مي داند چه استدراك خلل اسباب كه در خلال احوال احباب ديدار آمد.

به مدت مديد و امدّ بعيد و طرف زمان و ظرف مكان نسبت ندارد.

هبوط آدم آرايش خلافت را چنانك «و تنزل من القرآن ما هو شفاءٌ و رحمه » و صعود عيسي چنانك «اليه يصعدُ الكلمُ الطيّبُ و العملً الصالحُ يرفعه » كان قدر (قد) تقدير كنند و ميسر گردانند.

نقش بند قدرت به شش روز شيب و بالاي كائنات رايعني ملكوت السموات و الارض را تصوير كرد توانست كه به يك دم ايجاد كند. اما جهانيان را در آموخت كه «العجله من الشيطان التأني من الرّحمن» عهد گويان ذريّت آدم را قريب هفت هزار سال برآمد و هنوز شكر آن روز نتوانستند گزاردن.

چراغ مجلسي يا شمع موكبي كه شبستان حرم و بستان ارم را افروخته گرداند از كمتر شراره ي سقط زند به يك نفس برافروزند. قرص خورشيد به نيم ساعت كه به شرفه ي شرف اعتدال رسد واهب حيات جمادات و مربي نوامي نباتات و طوامي حيوانات گردد و به يك نفحه كه در نيم زمان صور دوام دميدن گيرد صد هزار قوالب خاكي رواتب روحي بازيابند.

انلاق بحر و انشقاق بدر، بر دست دو مرسل عليهم السلام به يك لمحه بود. «و ما امُرنا اِلاّ واحدهٌ كلمْحٍ بالبصرِ» « و انما قولنا لشيء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون» . محاسب بيست در پنجاه اعني كاف در نون به يك پيوند نشست از آن جمله دقيقه كند و مرفوع گرداند.

مقيمان صوم رادر اعتكاف صوامع و مسافر مواقيت را در اختلاف و مواقف دريافت قبول شب قدر و روز عرفه يك چشم زد تواند بود كه مرادات حاصل گردانند.

زهي آب چشمه ي حيوان بر خضر به يك زمان ديدار آيد و باز پنهان شود. نقطه ي نطفه كه از جنبش آتش اصلاب، اصل آب زمين ارحام گردد در ظلمات ثلاث بواسطه ي انوار اربعه ي عناصر به يك دم امتزاج پذيرد. گذشتن عبدالله بن عبدالمطلب بر بنت نوفل و رفتن به اتصال سعد به آمنه رسيدن و نور بخت وديعه دادن و باز آمدن و از بنت نوفل شنيدن كه «مررتَ و في وجهُكَ نورٌ ساطعٌ فرجعتَ وليس ذلك النور فيكَ.»

كمتر از ثلث ساعتي بود به يك زمان گشايش درآسمان بر خاكيان صد هزار بسط ارزاق حاصل شود، به يك دم نوازش حركات افلاك از نغمات دردناك صدهزار قبض ارواح ظاهر آيد.

كمان كشان غمزه ترك ختني كز كمين گاه جرع يمني ياسج خزري اندازند. عرب شيفته گردد و زنگيان شوريده رخت، هندوانه دل عاشقان به يك لحظه غارت كنند و عاشق صاحب اخلاص را از خود خلاص دهند.

بيت:

«لشكر غمزه ي توران بگشاد با تو گفتن جهان، جهان بگشاد»

نعم چون اتمام الامور به مدت دراز آهنگ متعلق نيست تتمه ي شفاءالصدور هم عدت فراوان تعلق ندارد. ملح بدرم (بدام) سنگ و مشك به جو سنگ استعمال كنند. چه ملح صلاح جسد جهانيانست چون زيادت كنند فساد گردد و مشك قوت نفساني است چون اضعاف آن دهند برآورد.

صبح شناسان را و صبوح پرستان را از صبح صادق لمحه اي از مصفاه راوق جرعه اي جهت نشان را بس باشد از فسون معزمان يك دم افاقت رسان و از دست دوستان بر مغشي عليه يك قطره گلاب افشان كفايت كند. يا تحفه ي بارگاه ملوك از هزار بار كه فصل ربيع بيرون دهد از صد بستان با كوره اي و از هر رزستان غوره اي بسنده آمد.

در طي مناجات سحرگاهي صدمه ي صوت و زخمه حرف چه بكار است و ختم كردن چه حاجت كه به يك نداء يا رب از سر صدق مراد ابد يافته گردد، خطوتين و قد وصلت، پيش نهاد همه ي اصفياست سببي كه پاي دام دل عشق و رزانت و نسيمي كه دستگير جان نيازمندانست از چشم آهو كرشمه اي و هم از ناف آهو شمه اي بايد. و اين معاني را قرائن و نظاير بسيارست كه اين اشاره احتمال آن نكند.

غرض از اين سياقت عذر خواستن از يك دو كلمه است كه بر زبان قلم بگذشت. درمعني آن يك دو روزه مراعات كه مجلس سامي انا اليه السعادات فرمود چه آن يك دو روزه تعهد عيسي وار كه در حق حواريون فرمايد و تفقد سليمان آسا كه درباره طيور واجب بيند با هزار سال مراعات و رعايت كه سلاطين امم و ملوك عالم تقديم كنند، مقابل است و السلام. مع هذا كلّه، من كهتر به وسيلت آن تفقد و تعهّد گستاخ شده ام.

لا جرم به ملبوس و مركوب فرستادن انبساط مي كنم. و اگر دسترس داشتمي و مقدرت يافتمي و ميسر شدي و ايم الله كه از آبنوس شب وروز تازيانه ساختمي و از بوقلمون شام و سحر، دستارچه بافتمي و شيب آن تازيانه از حبل الوريد كردمي بل كز ذوابه ي مخدرات غيبي كه ابكار بهشت اند و طراز دستارچه از زربفت چهره پرداختمي يك گز نسيج آفتاب كه نسيج وحده ي آسمان است با اين دستارچه و تازيانه خدمت دست شريف مجلس سامي را بشايستي. اما چون بر حسب نيت و امنيت يمين را يسار نيست يمين الله كه خجالت حاصل است.

بيت:

نه همت من به پايه راضي است نه پايه سزاي همّتم هست

يارب چو ز همّت و ز پايه نگشايد كار و نگذرد دست

يا پايه چو همّتم بر افراز يا همت من چو پايه كن پست

قامت همت پايه بس يا زنده است اما به شاخ تمنّي نمي رسد و دلدل دل بس تا زنده است اما بر گرد آرزو نمي رسد مع القصور و التقصير عمامه بيضاء معلم فرستادم جهت يمن فال را اعني تخت سپيد سايه بان ِ قمه ي شريف مجلس سامي گردد و لباس آل عباس و مركوب سياه مبارك پي جهت داراي فراي سيادت را فرستادم كه السّودد في السّواد. اگر چه «يمن» «الخيل في شقرها» و «خير ثيابكم البيض» آمده است. و لعمري اگر بتوانستمي از الكبرياء ردائي و از العظمه ازاري هردو جنس و عمامه خمسين ذراع پرويز كه آتش آن را نسوختي و عمامه و شي وليدبن يزيد و عمامه زرد ز يرقان به خدمت فرستادمي.

هم داد مكافات ندادمي و در ورطه ي خجالت افتادمي و اگر «ديباءمصر» اختران و «سقلاطون» اختر آسمان و «اطلس اصفر» آفتاب و «اكسون اسود» سحاب و «استبرق جنان» و «عبقري حسان » و «جبه ي ديباج» كه ملك الرّوم به حضرت مصطفي عليه افضل الصلوات فرستاد و عثمان در پوشيد و «قباي ديبقي» كه نجاشي هم بدان حضرت هديه كرد مصطفي صلوات الله عليه و سلامه به وقت غزاه در پوشيدي و «حلّه ثمين» كه به ثمانين ناقه هم مصطفي صلوات اله عليه خريده بود.

كسوه خاص مجلس ساختمي. و اگر ادهم مدبر شب و قله ي سنجدبش روز و «صافيات جياد» سليمان و «بهزاد سياوخشي» كه به كيخسرو رسيد. و «رخش رستم» سيستاني و مركوب «عصانام جذيمه ابرش» و «شبديز كسروي» كه ملك هندو فرستاد و «يحموم» كه نعمان ملك العرب داشت و از فحول عرب «جنائب بنات الوجيه» و «اشقر مروان» كه از نسل اعوج بود بل «دلدل مرتضوي» بالزاز و «يعسوب» و «يعبوب مصطفوي» عليه السلام، نامزد مربط شريف مجلس سامي كردمي.

قسماً به نعمه الله كه تشوير خوردمي و عرق خجلت بر چهره آوردمي. و همانا بر رأي شريف مجلس سامي نپوشد كه من كهتر را در غريبستان قلت ذات اليد چگونه گريبان گيرست و اگر بر انبساطي كه رود دامن صفح دركشد از كرم فياض دور نيفتد و از خصوصيت انسانيت اين حركه المذبوح را بر حضاصت فرو نهد نه بر خساست حمل كند تا غايب كهتر نوازي باشد.

سفلگان را و رادمردان را كار بر يك قرار و حال نماند

هركه را مال هست، همّت نيست هركه را همت است، مال نماند

اگرچه مجلس سامي خصه الله بالسعادات با خلعت فاخر شاه وار و يا مركب فرخ خسروانه متعوّد شده است، اگر رنده ثنا طرازان را طراز قبول بركشد و لاشه ي خاصگيان محبت را بر (آخور) خاص ببندد صيت مستفيض و جاه عريض را هيچ زيان ندارد كه نه همه ي كسوه ديباج جنيبت هملاج باشد.

بر خوان آسمان از مهر و كاسه ي زرين و سيمين نهاده اند كه سلاطين را شايد. مي گويند كه قصعه المساكين هم هست. غايت هنر آهوي خطايي آن قدر صواب ديد همت اوست كه چرا خور از بهمن سازد و سر به سنبلي فرود آرد كه گربه دوست دارد تا فاره المسك بر دهد.

اما اگر وقتي به شيخ و قيصوم بر گذرد كم از استنشاقي نباشد تا اين نبات مختصر نيز محروم نماند و السلام.

لازال المجلس السامي ماناً (مناناً) ببذل الوفر من الاريحيات و منعماً به قول البرز (به قول الترر) من التحيات چون مجلس سامي عليه عين الله لا عين الكمال به موسم مجد و منجم شرف زنجان عمرالله اركانه و عمر سكانه باز رسد سلام و خدمت من خادم فرمايد رسانيدن به سجاده ي مقدسه مجلس اسمي اقضي القضاء العدل الكبير المتصدر محيي الدين حجه الاسلام و المسلمين صفوه الخلفاء المرضيين سيد المهتدين ناصح العظماء السلاطين عاصم السنه و ذويهاً قاصم البدعه و اهليها، اوتاد الحقيقه افضل افراد الشريعه غرس الخلافه عون الامامه شريح دورانه و ابويوسف زمانه مفتي العراق امام الآفاق، لازالت انفاسه الصاعده ملتمسه الاصفياء و انواره الزّائده مقتبسه الاتقيا.

و همچنين سلام و تحيت و ثنا و محمدت فرمايد رسانيدن به مجلس مقدس شيخ الشيوخ ، امام عالم، متقبل صديق، زاهد، مزهد، مجاهد مجتهد، الداعي الي الحق، العارف المطلق، جمال الدين متبوع المحققين، ينبوع اليقين، سلطان الطريقه، لسان الحقيقه، قدوه الاصفياء اسوه الاوليا‌، كنز المعارف بحر الصفا، سيد جلساء الله، اول عشقاءالرحمن ، جنيد الزمان و ابويزيد الدوران ابوالمحاسن ادام الله عصمه و اسبغ عليه نعمه، اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون و حسبناالله وحده و نعم المعين و صلي الله علي محمد و آله اجمعين.

 

196 - محمد علي زنگاني ملقب به (حجت) مرد شگفت انگيز

ملا محمد علي فرزند شادروان آخوند ملا عبدالرحيم از علماي روحاني كه مورد توجه اهالي زنگان بوده است. ملا محمد علي درسال 1227 ه.ق متولد شد و پس از تحصيل مقدمات در زنگان براي تكميل تحصيلات خويش، طبق معمول آن زمان به بين النهرين (عراق) رفت و نزد بسياري از اساتيد دانشمند و فقهاء بزرگ تلمذ كرد.

مؤلف ناسخ التواريخ در مجلد سوم تاريخ قاجاريه (ص 554) در اين باب با اِعمال غرض چنين مي نويسد:« ملا محمد علي زنجاني، تلميذ شريف العلماء مازندراني بود و سالي چند در مجلس تدريس او حاضر شده بعضي مسائل فقه و اصول را فرا گرفت.

و خويشتن يك تن از فحول مجتهدين به شمار داده و در آن بلد رحل اقامت انداخت و چون او را درميان علماء نامي بلند و مقامي ارجمند نبود، مي خواست تا خويشتن را شناخته ي مردمان كند و نام خودرا در زبانها ساير گرداند و چون فتاوي و احكام مخالف مشهور داشت، از قبيل «تماميت شهر رمضان» در تمام سنوات و نيز جواز سجده بر «بلور صافي».

لذا علماي زنجان و غيره به حضرت پادشاه عرضه داشته و دفع وي را بر حسب شرع، واجب شمردند و بدستور شاه اورا از زنجان كوچ دادند و حكم رفت كه ديگر به جانب زنجان سفر نكند.

و در احكام شريعت ابداع بدعت روا ندارد. و سيد محمد باب طلوع كرد و در هرجا مغضوب ملت را سراغ مي گرفت، به توسط رسل و رسائل او را دعوت مي كرد همين كار را با محمد علي كرد. ملادل بدو داد و مكاتبات در ميان ايشان ادامه داشت.»

و بعضي نيز گفته اند كه از محضر شيخ احمد احسائي مؤسس فرقه ي شيخيه نيز استفاده نموده و پس از اينكه مجتهد جامع الشرايط شد از كربلاء به ايران بازگشت.

ابتدا در همدان رحل اقامت افكند و اقامتش در همدان مدت دو و نيم سال طول كشيد و پس از فوت پدرش از همدان به زنگان رفته بر مسند و منبر و مسجد پدري تمكن و استقرار گرفت.

در زنگان مريد زيادي پيدا كرد و علماء باوي به حسادت برخاستند و چون از خود نظرات و عقايد مخصوصي بر خلاف عقايد ساير علماء اظهار مي داشت، علماء به محمد شاه شكايت بردند و دولت مجبور شد كه او را به تهران خواسته و قرار گذاشت كه هميشه در تهران بماند و ديگر به زنگان نرود.

راجع به آمدن و يا آوردن او به تهران بعضي نوشته اند كه: اول پس از چندي اقامت در تهران دولت به او اجازه داد كه دوباره به زنگان باز گردد و چون به آن شهر رفت جمعيت زيادي طرفدار پيدا كرد و سپس مشغول اقدامات و گفتن حرفهاي تازه اي شد.

در اين هنگام دوباره علماي زنگان از وي شكايت كردند و دولت ناگزير گرديد كه او را به تهران بخواهد و برخي مي گويند كه يكبار او را به تهران آوردند و تحت نظر بود و پس از فوت محمد شاه قاجار (1264 ه.ق) به واسطه ي سوء اداره مانند همه وقت هرج و مرجي كه در مملكت ايجاد شده بود، بيش از پيش شد در اين هنگام ملا محمد علي موقع را براي خويشتن مغتنم شمرده بالباس مبدل از تهران خارج و به سوي زنگان روانه گرديد.

به نزديكي هاي زنگان كه رسيد مردم از بازگشت وي اطلاع حاصل كرده و با تجليل و احترام زياد او را به زنگان وارد كردند و از طرف اهالي استقبال و پذيرايي شاياني از او بعمل آمد.

پس از ورود جمعيت انبوهي گرد او جمع شدند و بيش از پيش هواخواهان بيشماري براي خويشتن پيدا كرد و كارش خيلي بالا گرفت و فوق العاده مهمّ شد.

چندي نگذشت كه خود و مريدانش از پيروان سيد علي محمد باب گرديدند و دسته اي از مريدان خود را نيز به ياري با بيان قلعه ي طبرسي مازندران فرستاد.

دولت كه از اوضاع زنگان و اهميت او در آنجا آگاه شد، براي اينكه قضيه ي بابيان زنگان مانند مازندران زحمت و درد سر زيادي براي دولت توليد نكند به امير اصلان خان (مجد الدوله پسر امير قاسم خان قاجار و برادر صلبي مهد عليا مادر ناصر الدين شاه) كه حاكم زنگان بود، دستور داده كه آخوند ملا محمد علي را فوراً به تهران روانه نمايد.

ليكن امير اصلان خان به واسطه ي اهميت و نفوذ زيادي كه ملا محمدعلي در زنگان پيدا كرده بود جرأت آن را نداشت كه حكم تهران را درباره ي وي اجرا نمايد و موضوع فرستادن او به تهران همين طور معوّق ماند.

سپهر در ناسخ التواريخ جلد سوم تاريخ قاجار (ص 555) راجع به اهميت و نفوذ وي در زنجان چنين گويد:« و در زماني قليل بيش و كم قريب پانزده هزار كس بر سر خويش انجمن كرد و چون از بهر نماز همي خواست به مسجد رفت، با ده هزار تن طي مسافت مي نمود و ديگر روز همي خواست امير اصلان خان را ديدار كند، با يكهزار تفنگچي به سراي او در رفت و هر كار از وي خواستار شد جز بر اجابت او، امير اصلان خان را قوت گفتار نبود.»

باري ملا محمد علي در ماه رجب 1266 با دو هزار نفر از مريدان مسلح خود،‌عليه دولت قيام كرد و دولت اجباراً افواجي به فرماندهي محمد خان اميرتومان بيگلربيگي براي دفع حجت و اتباعش به زنگان روانه نمود و پس از هشت ماه جنگ هاي بسيار سخت بين طرفين و كشته شدن عده ي بيشماري از افراد سپاه دولت و كشته شدن حجت با يكهزار و نهصد تن از مريدانش در سال 1267 ه.ق در 40 سالگي سرانجام دولت غلبه كرد و بابي ها به كلي از آن حدود دفع گرديدند و به قيام آنان پايان داده شد.

كنت دو گو بينو، نويسنده و محقق فرانسوي كه در سال 1275 ه.ق هنگام بازگشت به فرانسه از زنگان عبور كرده، در كتاب «سه سال در آسيا» كه آن را در 1276 ه.ق طبع و منتشر كرد، در اين باب چنين مي نويسد:« و در زنجان هنوز آثار شورش بابي ها نمايان است و اين شورشيان در شهر زنجان، به طوري مقاومت كردند كه براي تسليم شدن آنها دولت ناچار شد كه نصف شهر را خراب نمايد.

و بعد از غلبه بر شهر از ترس اينكه مبادا تمام اهالي از بين بروند ديگر بابي ها را تعقيب نكردند.

به واسطه همين خرابي و اجحافاتي كه سربازان دولتي در شورش بابي ها به مردم زنجان كردند، دولت ناصر الدين شاه دراين شهر مورد نفرت مردم است».

خانواده ي آخوند ملا محمد علي را پس از كشته شدنش به تهران آوردند چندي در خانه ي محمود خان نوري (كلانتر شهر) توقيف بودند و سپس همگي به شيراز تبعيد گرديدند.

شرح حال مفصل و جريان قيام و جنگ آخوند ملا محمد علي و يارانش را با سپاه دولت قاجار در تاريخ مفصل استان زنگان نوشته ام به آنجا رجوع نماييد.

آثار نظم و نثر آن مرد شگفت انگيز:

آثار نظم و نثر آخوند ملا محمد علي زياد بوده و در جريان جنگ و كشت و كشتار و غارت و آتش سوزيها از بين رفته است. با وجود عوامل مخرب فوق، به معرفي آنچه فعلاً در كتابخانه ها باقي مانده مي پردازم:

1- وسيله العباد الي احكام المعاد: مي گويد جمعي از برادران ديني ساكن همدان از من خواستند كه تا كتاب «هديه الانام في شرايع الاحكام» راكه در مسائل ديني تحرير يافته بود به فارسي برگردانم. من نيز بامتثال امر آنان دست به اين كار زدم و كتاب مزبور را به فارسي برگرداندم. منتهي چون در كتاب «هديه الانام» مسائل طهاره وجود نداشت، لذا مسائل آن را از رساله ي مستقل ديگري به نام «دره نفيسه» برداشتم و به اين ترجمه ضميمه نمودم و مجموعاً كتاب حاضر شد. آغاز: بسمله. الحمدلله هادي الانام الي شرايع الاسلام و الصلوه و السلام علي محمد المبعوث ... پايان ... و اصحاب و الحمدلله اولاً و آخراً وصلي الله علي محمد و آله.

شكسته نستعليق محتملا قرن دوازدهم ه.ق سرفصلها با مركب قرمز، كاغذ فرنگي 120×220، 97 برگ 18 سطر كامل .

2- حسام الاسلام: به نظم عربي با شرح گويا، به فارسي در هفت مقاله براي فتحليشاه و عباس ميرزا، به نسخ ملا علي در متن و نستعليق ميرزا محمد خوانساري در شرح، و پس از تصحيح و تجليد و تذهيب به وليعهد داده شده است با گواهي محمد بن عبدالله زنجاني در 1233 (شماره ي 266). كتابهاي فارسي. وي اين اشعار را براي تشجيع شيعيان در جنگ با روسها به زمان فتحعليشاه سرود و پس از حمد خدا و پيغمبر اسلام و مدح فتحعليشاه و عباس ميرزا، از خاصيت جهاد و اينكه جهاد از واجبات دين است مباحثي مي آورد. خط اشعار همگي از نويسنده و ترجمه فارسي آن نيز در زير اشعار است.

چند بيت از حسام الاسلام:

حُسامُ‌ الاسلام لَها قَدوُسِمتْ به سَبْعَهِ المقالهِ قَدْ قُسِمَتْ

شمشير اسلام به آن منظومه اسم شده به هفت مقاله به تحقيق قسمت شده

مُرادُنا مِنَ الجِهادِ المُصْطَلَحَ تعريُفنا تعريفُ جامع اَصَّحَ

مراد ما از جهاد اصطلاحي تعريف ماست كه تعريف جامع اصح است

اِنَّ الجِهادَ بذل وسْع فيِ الوِغي لِحَرب اهل الشِركُ البَغْي و الشِقا

بدرستي كه جهادصرف توانايي است درجنگ بجهه جنگ اهل شرك واهل بغي و شقاوت

هو علي اَرْبَعَهِ اقسَامِ تتبّعوا في كتب الاعلامِ

و آن بر چهار قسم است جويا شويد در كتابهاي بزرگان دين

اَلاَوّلُ ابتِداءُ حَرْبنا بِهِمْ فواجبُ لغير عاجزٍ و هِمّ

اول آن است كه ابتدا حرب از ما باشد باكافران پس واجب است به غير عاجز و شكسته

3- ريحانه الصّدور: در اثبات سي روزه بودن ماه رمضان در تمام سالهاست و اين رساله را به نام محمدشاه قاجار درسال 1259 ه.ق پيش از متهم شدن به بابي در حدود 2000 بيت تأليف كرد.

مشتمل بر ديباچه و چهار فصل و خاتمه اي بدين تفصيل است:

فصل اول در تحقيق معني هلال و آنچه مترتب است بر آن.

فصل دوم در بيان معرفت ايام هلال و لواحق آن.

فصل سوم در معرفات ومعينات اوائل شهور

فصل چهارم در بيان تحقيق معرفت ماه و لواحق آن.

خاتمه در آداب و ادعيّه ي اول هرماه.

هريك از فصول را به چندين ريحانه تقسيم كرده و مطالب را در تحت اين عنوان نگاشته و در تمام موارد اخبار و احاديثي از كتب اماميه براي اثبان مدّعاي خويش به فارسي نقل كرده است.

آغاز: بسمله الحمدلله الذي هدانا بنور الاهله .... و بعد چنين گويد طالب طريق عبوديه جناب سبحاني الخ. ملا محمد علي در اين رساله كتابي به نام مشارق الافهام في تحقيق مدارك الاحكام به خود نسبت مي دهد ولي ما نسخه ي آن را نداريم.

مرحوم شيخ موسي عباسي گوگجه قيايي در كتاب الفهرست لمشاهير علماء زنجان صفحه ي 118 در مورد ملا محمد علي چنين نوشته است:

 

197 - ميرزا فتحعلي ا بن حاج شمس علي صفار هيدجي

شاگرد علامه حاج شيخ فياض سرخه ديزجي (ره) بوده، عالم، فاضل، اديب و مدرس معاصر است.

 

198 - حاج ملا خليل بن ملا عبدالله زنگاني

درسال 1262 ه.ق در شهر زنگان زاده شد و نزد مدرّسين فاضل شهر بالاخص حاج ميرزا عبدالله موسوي تحصيل نموده، اصلش از روستاي آق كند خلخال بود، از جمله فضلا و مدرسان شهر زنگان بشمار مي آمد.

 

199 - ملا محمد ولي بن ملا زين العابدين قوريه اي

عالم كامل حاج ملّا محمد وليّ بن ملّا زين العابدين بن ملّا محمد ولي، از اهالي روستاي قوريه ( نزديك خوئين تابع بخش حومه شهر زنگان). پس از خواندن متون از مدرسين شهر به نجف رفت سالهائي از محضر علماء اعلام استفاده نمود و به وطنش برگشت و به ترويج اشتغال ورزيد. فاضل صالح و مورد اعتماد بوده است.

 

200 - معروف بن محمد بن معروف ابوالمشهور الزنجاني

الواعظ، حدث بقزوين عن ابي الحسن محمد بن خيران بن عبدالحميد، ثنا علي بن الحسين ابن مسواه، ثنا محمد بن عمر بن هياج، ثنا يحيي بن عبدالرحمن. عن ابي الحر، عن سلمه بن كهيل، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس، قال ، قال رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم: ما لعمل في ايام افضل منه في هذه الايام، يعني ايام العشر؟ قال رجل : يا رسول الله (الجهاد) في سبيل الله.

قال: و لا الجهاد في سبيل الله فاعادها عليه ثلاث مرات. فقال في الثالثه الا ان لا يرجع بشيء و روي عن معروف محمد بن الحسين بن ابراهيم المعروف به «حاجي الصرام» و ايضاً ابويعلي الخليل الحافظ لسماعه منه بالرّي.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کانون فرهنگی تبلیغی تخصصی بر بال ملائک |